تبليغاتX
ترنجک >
مدّتی که کار نکردم (هر چند کوتاه) و مخارج خُرد و ریز بعد از نقل مکان کمی دست ما را بسته برای ریخت و پاش و خرید. هنوز میز و صندلی آشپزخانه ابتیاع نشده بود و کمی برای چیدن خوراکی ها کمبود جا داشتیم. از یک طرف چیزهایی که دوست داشتیم خیلی گران بودند و چیزهایی که ارزان بودند به طبع، باب میل ما نبودند.

گاهی سرکی به "وب سایت" هایی که وسایل دست دوّم داشتند می زدم ولی، باز چیزی که مناسب باشد پیدا نمی کردم. بالاخره یک روز قبل از مهمانی صبحانه، یک دست میز و صندلی دیدم که صاحبش نوشته بود به علّت جا به جایی و سفر قصد فروششان را دارد. به شماره ای که گذاشته بود تلفن زدم و توضیح دادم که باید با کسی که وانت دارد تماس بگیرم و فوری به او خبر می دهم.

به عمو "ارد" زنگ زدم ،او هم گفت که خودش می آید. به فروشنده زنگ زدم و آدرس خواستم. گفت که شما بیایید سر فلان چهار راه و به من زنگ بزنید تا من بیایم و بعد شما مرا دنبال کنید. من و خواهرک با یک ماشین رفتیم و عمو با ماشین خودش آمد.

 با فروشنده تماس گرفتیم و جوابی نگرفتیم. هر چه منتظر شدم خبری نشد. بعد از مدّتی عمو گفت که من با تلفن خودم زنگ می زنم. فروشنده جواب داد و آمد و عمو رفت و میز و صندلی ها را گرفت و آمد.

این آدم بی اخلاق یک ایرانی بود. ظاهراً وقتی متوجّه شده بود من ایرانی هستم، چون اسم و فامیلم را به او گفتم، نخواسته بود معامله کند نه آنقدر جرأت داشت که به زبان بیاورد و نه آنقدر اخلاق که بخواهد به دلیلی از سر باز کند ونه آنقدر اتصاف داشت که من از آن سر شهر بیایم و الاف نشوم .

ضمناً ایشان داشتند تشریف می بردند یک ایالت دیگر که درس طب بخوانند و به جمع اطبای بی اخلاق و بی انصاف بپیوندند. فکر کردم چه انتخاب رشتهء مناسبی!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |

شنیدم که در وقت نزع روان  به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطر نگه دار درویش باش  نه در بند آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیار تو کس  چو آسایش خویش جویی و بس

نیاید به نزدیک دانا پسند  شبان خفته و گرگ در گوسفند

برو پاس درویش محتاج دار  که شاه از رعیت بود تاج دار

رعیت چو بیخند و سلطان درخت  درخت، ای پسر،باشد از بیخ سخت

مکن تا توانی دل خلق ریش   وگرمی کنی می کنی بیخ خویش

                                          سعدی شیرازی

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

دیروز چند تا از دوستان را برای صرف صبحانه دعوت کردیم. خواهرک که از شدّت کار زیاد خسته بود بی آنکه خم به ابرو بیاورد تمام کارها را با انرژی عجیب و سرعت خارق العاده اش انجام داد. نظافت را محوّل کردیم به پس از میهمانی، چون اغلب ایرانی ها بنا به علت رودربایستی شاید نمی خواهند کسی آنها را در شرایط نا مرتبی و شلختگی ببیند. خواهرک که چنین مشکلی ندارد . من هم کاغذهایم را روی هم گذاشتم که چندان پخش و پلا نباشند...

میهمانها که رفتند، خواب ملایمی به همراه آقای پوپل که بسیار آقا وار در کلّ ِ مدّتی که دوستان حضور داشتند قایم از انظار بود، مصرف نمودیم و پس از آن برای دور دوّم ِ میهمانی رفتن حاضر شدیم. جمع بسیار ملایم و خنثای دوستان که حرف و حدیثش کاملاً به دل نشستی بود، از هم نشینی دوستان بسیار خرسند شدیم. جالب اینجاست که دوستان نزدیک و یاران همراه ما هیچکدام (به جز دوـ سه نفر) به صبحانه دعوت نداشتند، هم ما راحت بودیم و هم لازم نبود توضیحات اضافه بدهیم که چرا به آنها نگفتیم،و هم می دانستیم که ناراحت نمی شوند.

دوستانی لازمند که بی توقع، راحت، با گذشت، خاکی و مهربان باشند و موقع دیدار ما چرتکه شان را دم در بگذارند و از صفای ما لذّت ببرند که بی دغدغه تقدیمشان می شود و گر نه که این شکم پیچ پیچ با هر چیزی پر می شود و تنهایی ما هم با هر حضوری پُر!

دلم برای صفای دوستان ایرانم هر روز بیشتر از روز پیش می گیرد و می ترسم که دیر شود ...

دلخوشم و شاکرم برای خواهرکم و یار همراهم! 

حالا چرا گفتم یار همراهم؟ چون هر روز بیشتر از دیروز احساس می کنم که سرنوشت ما به هم گره خورده است. حالا می دانم که او با من است، برای من است و انگار که سالها با هم بوده ایم. حوصله و تحملش برای من مثال زدنی است و لازم نیست برای داشتنش دست به هیچ نوع دسیسه و سیاستی زد یا مثل خیلی ها تحدیدش کرد یا بازی داد. لازم نیست که بازی مقایسه با دیگران را با او کرد تا به چیزهایی که می خواهی برسی یا دایم غر بزنی تا از جایش تکان بخورد و خیلی چیزهای دیگر... آنکه با بد قلقی های من صبوری می کند، حالا فکر می کنم که نباید و نه می توانم تنهایش بگذارم!   

حالا دیگر روزهایی هست که به یاد بهار شیراز بیرون را نگاه می کنم و فکر می کنم می توانم با خیال راحت کتاب بخوانم و به خواب بروم ... این است بهار خانهء ما با تمام صفا و انرژی خواهرک ، پوپل و حاج آقا... 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

هنوز دستم شدیـــــــــــــــداً درد می کند. هر روز هم سر کار می روم و سعی می کنم زیاد تایپ نکنم تا بلکه بهتر شود. دو هفته است که سر کارم به یک بخش جدید رفته ام. به اصطلاح به آن "چاقوی گاما" گفته می شود و کلاً اینکه با مقادیر مختلف اشعهء گاما یک نقاطی از بدن را تحت تشعشع قرار می دهند. هر روز چیزهای جدیدتری یاد می گیرم و این به جذابیت موضوع اضافه می کند. تقریباً کسی برای کار در آن بخش داوطلب نمی شود و این هم باز علّت دیگری است برای جذابیت افزون قضیه. فقط یک پرستار دائم دارند که یک مرد حدوداً پنجاه ساله است به اسم "انتونی گارسیا" که تا حدّی سعی می کند مرا زیر پر و بالش بگیرد و آموزش دهد.

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 1 قبل از ظهر توسط ترنج |

فکر کن، من الان سر کار هستم...

امسال تحویل سال جالبی داشتیم. پس از سالها در کنار مادرک، بابا و خواهرک و خوبانی دیگر. امسال خیال میهمانی نداشتم. دستم هنوز مجروح است و انرژی دسته جمعی هم ندارم. خوشبختانه جاهایی در شهر هست که سال نو را جشن می گیرند و گمان نمی کنم که کسی تنها بماند. پس بر من حرجی نیست. ساعت تحویل، دیر وقت شب است شاید چیزی حدود دوازده و ربع و خوشبختانه امسال دوستان هر کدام گروه خودشان را دارند و کسی تنها نیست. فردا صبح هم باید می رفتم سر کار.

دیگر دلیلی لازم نیست برای قانع کردن خودم!

پاسیوی خانه شد جای هفت سین امسال ما و آقای پوپل نهایت همکاری را داشت در نزدیک نشدن به سفره. دو بار سبزی پلو با ماهی و دو بار شام خوردن، هر دو نشانهء خوبی است. خواهرک کلی گلدون گل قشنگ گرفته بود ولی هنوز بوی عید شیراز چیز دیگری است. فکر می کردم که امسال من عمه ام و نیستم که به نی نی مون عیدی بدهم. حاج آقای ما بود ولی عمو نبود و هیچ وقت دیگر شاید این دو آب و روغن با هم در یک جا جمع نشوند. (فکر کردم دلم می خواست قیافه هر دو را وقتی که من مُردم ببینم) 

سال خوبی است مثل همهء سال های خوب دیگر.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

دیشب رفتیم عروسی دختر یکی از همکارهای حمیدرضا. یک هتل شیک نزدیک مرکز شهر دالاس.

هر بار که یک عروسی آمریکایی رفتیم از جمله عروسی دختر عموهای خودم، من تیلیک تیلیک اشکم در آمده. چرا؟ نمی دانم. اصلاً هم آدم رومانتیکی نیستم ولی فیر فیرم در می آد.

و من دیشب فکر کردم که عروسی نوه ام را نخواهم دید، چون نوه ندارم و دلم برای خودم سوخت!

تا نصف شب قاه قاه به این فکر احمقانه می خندیدم...


هر چه از عشق به گربه بنویسم کم نوشته ام. و این درد بی بیان را فقط کسی می داند که به این عشق مبتلا شده باشد!


راستی کار جدیدم تقریباً شروع شد. یک هفته "اورینتیشن" یا همان آشنایی با موارد اوّلیه. مثل کامپیوتر و مسایل اداری. از فردا جدی تر خواهد بود و وارد قسمتی می شوم که باید شروع کنم.  هنوز همکارهای قدیمی تلفن و تکست می زنند که برگرد. چند روز پیش یک کارت و یک مقدار پول برای من فرستادند برای خداحافظی.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

دبستان را که شروع کردم با یک واژه ای آشنا شدم که هیچوقت نشنیده بودم. شاید هم شنیده بودم و نمی دانستم چیست. پرورشگاه و بچّه پرورشگاهی. از آن زمان فهمیدم که زمانه فقط از راه جنگ نیست که به آدمها جور خودش را نشان می دهد. از آن زمان فهمیدم که باید مواظب باشم مبادا دل کسی بسوزد. مبادا رفتارم تفاوتشان را گوشزد کند. مبادا من هم مثل سایرین بی توجه باشم.

از آن زمان سعی کردم خوشیها و دارای هایم را حتی اگر یک مداد قرمز سوسمار نشان یا پاک کن خوشبو یا جوراب با لبهء تور باشد با آنها قسمت کنم. هنوز مواظبم که مبادا چیزی را با کسی قسمت نکرده، لذّتش را ببرم. هنوز دلم می لرزد اگر باعث لرزش دلی باشم.

با این وجود هنوز حسرت دیگران به همان ذره های باقی مانده است نه به آنچه با دیگران قسمت کرده ای...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

شاید از این حرفهای تکراری زده باشم قبلاً ولی خوب، من اینجا درد و دل می ریزم و شما هم از سر فضولی میاین یک سرکی می کشید که خیلی هم کار خوبیه.

تا قبل از این که از ایران خارج بشوم، هر کاری که می کردم از دید خیلی ها (حد اقل اونها که به زبان می آوردند) خب، عادّی بود و بابات وضعش خوب بود و ساپورتت می کرد و کافی بود لب تر کنی تا بابات به پات بریزه. (از دید دیگرون)

بعدش از ایران که خارج شدیم، آره دیگه عموت داره خرجت می کنه و کافیه که لب تر کنی و اونهم که دیگه چیزی نیست به پات نریزه!

بعدش هم که نیم بندکی بختِ برگشتهء ما باز شد و نامزد کردیم که دیگه نور علی نور شد و ...

خدا رو شکر ... حتی دیگه لازم نیست لب تر کنی ، خودش ماشالله ریخته و ما فقط روش پا می زاریم و رد می شیم!

اینها همه ریشه در همون فرهنگ مردسالاری داره که هر چقدر بخواهی ادای روشن فکرها را در بیاری اینجور جاها یهو "داللی موشه" همهء اداهایی که تا حالا اومدی رو نقش بر آب می کنه!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 7 قبل از ظهر توسط ترنج |

حکایت یک عدّه از آدمها، این ور دنیای گرد و پهناور ما، تو این سن و سال و دوره زمونه، حکایت غریبیه!

یک اصطلاحی این فرنگستونی ها دارند که به آن "due" می گویند. به نوعی "توقع اجتماعی" اطلاق می شود که تقریباً به نظر من همون معادل فارسی بدهی است. چرا؟

 دیروز تولدشون بوده، فردا نامزدی، پس فردا عمل بادِ فتق، پس فردا خونه می خرند (یا اجاره آپارتمانشون رو تمدید می کنند)، پسون فردا تولد مادر و پدر و نطفهء تو شکمشون و گربه و سگ و خوکچهء هندی شونه، دو روز بعد عروسی و سالگرد و تا چشم به هم بزنی رسیدی به تاریخ اوّلی و روز از نو ... تازه اگه از "بی بی شاور" های چپ و راستشون جون سالم به در ببری هر سال تولّد این کاکل زری و قند عسل ها هم اضافه می شوند. از رسم و رسومات فرنگی مثل "برایدال شاور" و کریسمس هم شدیداً استقبال میکنند و به رنگ جماعت در می ایند... و بالاخره برای اینکه اصالتشون را فراموش نکنند" زیر لفظی" و "پاتختی" و "مادر زن سلام" را هم از یاد نمی برند.

 انگار تو خواهی نخواهی به بعضی آدمها تا اخر عمرت بدهی داری و باید " due" ت را پرداخت کنی. بدون اینکه بدونند تو کی متولّد شدی یا رو به قبله درازکش افتادی! 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

چند  وقت پیش به مدّت حدوداً شش ماه در مطب یک دکتر ایرانی مشغول به کار شدم. البته به عنوان کار دوم. دست مزدش کم بود به نسبت مدرک و اینکه من بدون مزایا کار می کردم ولی من به عنوان یک تجربه ی جدید به آن نگاه می کردم. آنجا یک کلینیک بود که سه پزشک و یک "دستیار پزشک" یا " پی اِ" هم کار می کرد. پی اِ یک مدرک فوق لیسانس است که می توان با آن زیر نظر یک پزشک مریض دید و کار کرد.

تعداد مریض های ایرانی ای که این خانم دکتر می دید نسبتاً زیاد بود و اغلب آنها از اینکه این خانم یک پرستار ایرانی استخدام کرده ابراز خوشنودی می کردند به جز یک نفر که شخصاً قبل از دیدن دکتر تماس گرفته بود و درخواست کرده بود که من در اتاق نباشم که این هم به نظر من کاملاً طبیعی بود. کلاً برای تستهای زنانه برای کسانی که می شناختم اصلاً نمی رفتم مگر خودشان درخواست کنند.

نکتهء جالبی که در این محل به نظرم رسید، شدّت استرس کسانی بود که با این خانم دکتر کار می کردند. اختلاف شدید و برخورد پرستارها در پشت سر و لبخندها و کادوهایی که به هم می دادند در روبرو. این مسأله به حدّی عادّی و جا افتاده بود که انگار مثل یک امر کاملا ًعادّی و روزمرّه بود. جالب اینجاست که دو دکتر دیگر که چینی ـ آمریکایی و مکزیکی ـ آمریکایی بودند گاهی در این غیبت های درون مرزی شرکت می کردند و به صورت مزاح از آن می گذشتند امّا در حین کار بسیار راحت و بدون استرس با پرستارشان کار می کردند.

نقطهء مقابل دکتر ایرانی، در ظاهر در این بازیها شرکت نمی کرد چون سرش همیشه شلوغ بود. امّا گاهی قبل از ورود مریض می گفت "آه از این مریضه اینقدر بدم میــــــــــــــــــاد که نگو" و به محض ورود به اتاق چنان سلام و علیک گرم و نرمی می کرد که نگو. اینقدر این رفتار ها بین پرستارها تکرار می شد که یک بار گفتم اینجا آدم نمی تونه بفهمه جریان چیه و شک می کنه اینقدر که روبه رو همه مهربانند و گرم و در پشت سر دشمن.

چندی بعد نگذشت که دیگر مرا لازم نداشتند، با وجود علامت سوال امّا خوشحالم که آنجا کار نمی کنم.

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 5 قبل از ظهر توسط ترنج |