تبليغاتX
ترنجک >
خلوت امروز من همراه با یک فروند گربهء چاق مامانی مزیّن شده. خواب بعد از یک ناهار سنگین و یادی از یک دوست قدیم!


چندی قبل خبر کشته شدن افراد دو خانواده ایرانی توسط پدر یکی از خانواده ها خواب راحت را از یک عدّه ربود. کمی بعد هم کشته شدن یک دانشجوی دختر ایرانی در هیوستون.

 فکر می کنم کسانی که این کارها را می کنند از شدّت علاقه به هم میهنانشان این کارها را می کنند مبادا سرشون خلوت شه و حوصله شون سر بره! (مادر عروس!)


امروز به شدّت تمام مثبت بودم. از زمین و زمان فشار وارد می شد ولی همه اش می گفتم چه خوب!

دیشب به امید یافتن شغلی بهتر " آنلاین" اپلیکیشن پر کردم!

از شدّت خستگی بیهوش شدم.

حالا نصف شبی بیدار شدم با بدن درد و دوباره کلهء سحر باید برم سر کار.

پیش خودم فکر کردم چه عالی، من یک سوپر وومن هستم که حال کار نداره و کارش رو هم دوست داره!

توی راه که می آمدم با یکی از دوستهام حرف می زدم که می گفت تو که درآمدت خوبه من که همه اش ماهی دوهزار دلار در می آرم!!

و من باز سکوت کردم و به خودم گفتم چرا این لغت مسخرهء "کانفیدنشال " را اینجا مُد کردند؟ که من نفهمم همکار بغلی ام چقدر حقوق می گیره و باز عین بلانسبت کار کنم؟ که همهء عالم و آدم بگن پرستارها حقوقشون بالاست و من یا شک کنم حقوق بالا چیه یا فکر کنم یه جایی این وسط مسط ها دارند حق ما رو چپو می کنند! که ندونی از کی بپرسی وقتی داری توی " آی سی یو" کار می کنی حقوقت مساوی با وقتی توی یه بخش معمولی کار می کنی!


خدا رو روی همین صفحه شکر می کنم برای یک فروند گربه که دائم برام پرررررر می کنه

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

How come dumb stuff seems so smart? How come what you end up regretting is what people encourage or envy? I am full of regrets today, blaming myself for all the wasted time …

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 7 قبل از ظهر توسط ترنج |

آیا کسی تا به حال دربارهء فرهنگ مهاجرت یک عدّه در یک مکان محدود و زمان خاص تحقیقی کرده؟ حتماً!

اینجا کتابهایی را می شود پیدا کرد که یک مقطع خاصّ زمانی را برای یک عدّهء خاص مو شکافی می کنند یا لااقل برای دیگران شرح می دهند تا آشنا شوند. اغلب هم جزو کتابهایی می شوند که برای یک سری درسها پروژه هستند یا نمره ساز. تا به حال طی چند کلاس مختلف کتابهایی را مجبور شدم بخوانم که دربارهء یهودی های مهاجر یا حتی غیر مهاجر بوده. خواندن این کتابها مثل سایر کتابهای درسی از سر اجبار بودند، منتها از آنجا که وقتی مجبور به انجام کاری می شوم سعی می کنم یک نکتهء جالب در آن پیدا کنم و با آن انگیزهء ادامه کار ایجاد کنم. مثلاً برای خواندن کتابی دربارهء نسل اوّل مهاجران یهودی از اروپای شرقی به نیویورک، اوّل به همسایهء دیوار به دیوارمان فکر می کردم و بعد به استاد آمار کشاورزی در دانشگاه شیراز. دو نفر از نازنین ترین آدمهایی که در زندگی قبل از مهاجرتم رد بسیار زیبایی در ذهن من از خودشان گذاشتند...

از موضوع اصلی منحرف نشویم، داشتم فکر می کردم که کسی هست که تحقیق و بررسی ای انجام داده باشد در زمینهء مهاجران ایرانی نسل اوّل؟ یک زمانی، حدوداً نه سال پیش در مغازهء کاسپین در پلینو کسی از هیوستون یک سری پرسشنامه گذاشته بود برای آمار گیری ولی از آنجا که ما بسیار انسانهای محتاطی هستیم و می ترسیم که شناخته شویم، بعید می دانم چندان آمار درستی جمع آوری شده باشد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 5 قبل از ظهر توسط ترنج |

فردا کریسمس سال ۲۰۱۱ است. چندی بعد هم سال نو وارد می شود. از آخرین بار که چیزی نوشتم، مدّتها می گذرد. بارها سعی کردم که فرصتی جور کنم و چند سطری از اوضاع و احوالات این روزها بنویسم منتها مشغلهء بیش از حد، عدم دسترسی به اینترنت یا مجال خلوتی و فرصتی برای نگارش نبوده است. 


داشتم تایپ می کردم که مجبور شدم نصفه رها کنم. امروز چهار روز از ژانویه گذشته. داشتم فکر می کردم که هر روز می گذرد و من در یادآوری بیشتر دچار مشکل می شوم. داشتم به خیلی چیزهای دیگر هم فکر می کردم و صدها چرا که بی پاسخ تر از گذشته می شوند. گاهی انگار خود آدم حاضر نیست جواب راست و درست را بپذیرد و همچنان سرگردان پاسخ می ماند!

از حاشیه و فلسفه بافی و بی هوا حرف زدن بگذریم...

امروز می خواهم از انسانهای فرهیختهء فعّال جامعهء ایرانی دالاس بنویسم. البته که قلم بنده در شرح کمالات ایشان قاصر است و لیست افتخارات و عناوین مکسوب ایشان در خور وقت و سرعت تایپ اینجانب نمی باشد و یک گوگل این زحمت را از دوش بنده مرتفع می فرماید. نثر نوشتاری بنده نیز در خور ایشان نمی باشد ولی حیف دانستم که این تجربیات چند ساله به دست فراموشی سپرده شوند.

ماجرا کاملاً تکراری است. عدّه ای فسیل دور هم جمع می شوند و فقط مجیز هم را می گویند. تلاش می کنند که انسانهای بیشتری دور خودشان جمع کنند و مرتّب فضایلشان را گوشزد می کنند و جداگانه هر کسی را که در جمع از قبل می شناختند، محرمانه بعداً، اختصاصاً پیش شما خراب می کنند و ماه بعد شما را به میهمانی بزرگداشت همان اشخاص دعوت می کنند.

بعد هم گله می کنند و به پرسش می گذارند که چرا جوانهای امروزی علاقه ای به اینگونه امور فرهنگی ندارند یا نسبت به کشورشان بی تفاوت هستند!  

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

می تونید هر چیزی به من نسبت بدید، ولی وقتی که گفتند رئیس جدید ما داره می آد، گفتم حاضرم شرط ببندم که رئیس بعدی ما " گِی" هستش!

تقریباً هیچ کس جدّی نگرفت. حالا همکارم آمده می پرسه تو از کجا شنیده بودی در مورد رئیس جدید!

و من نشینده بودم

فقط مشاهداتم را متأسفانه به زبان آوردم... دعا کنید درد سر نشود!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

وقتی با کسی قاطی می شوی، یعنی دیگه توی قطار و اتوبوس و تاکسی شانسی نداری که کسی را پیدا کنی که برات جالب باشند؟!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

داستانی شده، این محلّ سکونت ما!

قضیه به زمان بچّگی من برمی گردد و عمیقتر از آن است که در چند جملهء سطحی بیان شود.

 حسّ امنیت مال خانه ء پدری بود در ایران. از ایران که آمدم بیرون، آن حس همانجا ماند.

حسّ مالکیت و آرامش ، در این سر دنیا، به کلبهء کوچکم آمد و ...

 حس آزادی و عدم تعلّق، در خانهء همسر (به اصطلاح )!

هر کدام برای خود جالب بوده و هست

 ولی این که کدام حس، در جای خود به جا بوده یا نه، جای تأمّل و تحلیل دارد

بگذریم ... ، مدّت مدیدی است که حاج آقا به دنبال یافتن لانه ایست برای اقامت و آرامش و سکنی گزیدن!! جالب است که هر بار جایی را که یافته،  به دلیلی متناسب ارضای کلیهء حسها و نیازهای ایشان ( به بهانه ای مناسب حال بانو) نبوده است.

 این بار آخری، می گفت من در مقایسه با تو در سازش و کنار آمدن با آنچه می خواهم، ساده ترم ولی تو انگار باید خانه ات را بسازی چون چیزی مطابق میلت پیدا نمی کنی!!

به اینجا که می رسیم ، بهترین راه کوچهء علی چپ است ...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 9 قبل از ظهر توسط ترنج |

خیلی وقت است که چیزی ننوشتم و اتفاق خاصی هم نیفتاده که چیزی بنویسم جز روزمرگی ها. از آنجا که ندانستن از حال و درون دیگران گاهی حاکی از خوبی و معمولی است ما هم تصمیم گرفتیم مدّتی از حال درون دور و اطراف را بی خبر بگذاریم.

حاج آقا هم که خوشبختانه از صرافت دنبال کردن احوال ما افتاده و این خود یکی از علائم ورود به عالم تأهّل و دوران کم اهمیتی است که خود نشانه ء ورود به زندگی معمولی است.

از کار و بار هم که باز بنده در دو "جا" کار می کنم تا هم از حسّ اتلاف وقت و بیهودگی فرار کنم و هم در ضمن آن توقعاتم را در بعضی زمینه ها از نیمهء بسی برترم به می نیمم برسانم.

دوره، دوره ء مشاهده است. هرچند که حافظه چندان یاری نمی کند ولی به پیشنهاد مشاور اعظم صبر و مشاهده پیشه کردیم و لب می گزیم تا زمان ارتحال!

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |

هفتهء پیش یک ای میل از مدیر آی سی یو گرفتیم که فلان روزها را ما پرستار کم داریم و هر کس که می تونه بیاد اعلام آمادگی کنه برای این شیفت ها. من هم یک شیفت تو این هفته را براش نوشتم که هستم و میام که کار کنم. هیچ جوابی ازش نیومد. دو روز مانده به اون روز براش ای میل زدم که جناب تکلیف ما چیست؟ جوابی نیامد. تلفن زدم و پیغام گذاشتم، به بخش زنگ زدم و گفتند که نع! شما نیستی توی برنامه. من هم خوش و خرّم پس از هفده هژده روز آف شدم!

عصرش زنگ زدند که بیا شب کار کن. جواب ندادم...

حالا فرداش: ساعت ۵ صبح زنگ زدند که بیا سر کار. گفتم نمی تونم. یک ساعت بعدش زنگ زدند که بیا سر کار. گفتم کار دارم نمی تونم بیام...

حالا چرا؟

هفتهء پیش زنگ زدند که بیا سر کار هیشکی نیست و اینا. من رفتم. روز بعدش که نوبت کاریم بود، من را فرستادند یک بخش جدید. معمولاً وقتی که می فرستندت جای دیگه یک دفتر هست که سرپرستار توی اون می نویسه فلانی رفته فلان جا. رفتم به سرپرستاره گفتم که می شه لطـــــــفاً اسم منو بنویسی و فراموش نکنی و اینها. با بی ادبی تمام گفت که نه. تو این هفته یک روز اضافه کار داشتی دیگه هر جا بخوان می تونند بفرستندت و لازم هم نیست که ثبت بشه.

گفتم دیگه به من زنگ نزنید بگین بیا ما دست تنها هستیم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

مریضمون روی تخت نشسته. تلفن همراهش دو روزه توی بغلشه. مرتّب بهش نگاه می کنه. می رم کنارش بهش می گم کمک می خوای؟ به کسی می خوای زنگ بزنی؟

- نه!

از کنارش رد شدم گذاشتم راحت باشه ولی گاه گاهی بهش زیر چشمی نگاه می کنم. فرداش بهش می گم خونواده داری؟ می گه نه. می گم دوست چی؟ می گه نه. می گم کسی هست بخوای بهش خبر بدی تو بیمارستانی؟ می گه هیشکی!

ـ نگام می کنه و می گه من کی می تونم برم خونه؟!

ـ نمی دونم ولی به این زودی ها که نیست.

(تو دلم می پرسم: گربه داری؟! خجالت می کشم هی اینقدر ازش سوال کنم!)

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |