تبليغاتX
ترنجک >
غر هم دیگه نمی تونم بزنم اینجا! باید برم یک جای جدید پیدا کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

من اینجا نشسته ام و هی غصه پارو می کنم. از در و دیوار.. شاید که اگر خودم آنجا بودم اینقدر سخت نبود. این که بنشینی و انتظار نمی دانم چه را بکشی سخت تر از هر چیزی است..

احساس می کنم دوستانم در یک دیوانه خانه، از این اتاق به آن اتاق می دوند و تمام تلاششان را می کنند که به آنها یاد بدهند چطور می توان با نزاکت قاشق و چنگال به دست گرفت و غذا خورد!! و بابت این کار جانشان را حتّی به خطر می اندازند.

اصلاً خودم هم نمی دانم از چه می نالم. درد خودم هم از یادم رفته!


راستی امسال سال اصلاح الگوی مصرف بود! مصرف دروغ ، مصرف جان انسان، مصرف شرافت، مصرف امنیّت و هزاران چیز دیگر را چه کار می کنید؟!

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط ترنج |

مردم را دست کم گرفتی و به شعورشان توهین کردی؟! اینهم نتیجه اش.

واقعاً بعضی ها جایگاه خودشان را سریعاً فراموش می کنند و به همان سرعت امر بر آنها مشتبه می شود که بعله!

حتماً داستان " آ مُلّا بد نباشه" رو شنیدید یا خوانده اید:

 روزی شاگردان یک کلاس درس برای تعطیل کردن آن، قراری می گذارند،که هر یک پس از ورود به مکتب  احوالی از ملّا بپرسند! یک به یک که وارد  می شدند، خدمت استاد عرض ادبی می کردند و "وای ملّا بلا دوره" ،یا" آی ملّا بد نباشد"، "انگار کسالتی حاصل شده"...  یکی بعد از دیگری وارد شده، عرض نگرانی می کردند.

آنچنان شد که ملّا به مرضی دچار گشت و به رختخواب اندر ، شاگردان هم از شرّ مکتب خلاص!

حکایت و.ف و اولویت ایشان بر ما سرنوشت خود ما عیناً همین داستان است، آنچنان که در کتاب بینش اسلامی دبیرستان خواندیم و شرط اوّل ورود به آموزش عالیه مان شد! چنان با تکیه بر تخت سلطنت و اریکهء قدرت، امر بر ایشان مشتبه شد که به تصوّر پدر بودن، صاحب اختیار بودن،" ولیَ" یا هر "چیــــز" دیگر بودن، به خیال خود با اشارهء انگشتی، یا پس گردنی کودکان مظلوم خود را مظلوم تر زیر سلطه می گیرند.

مردم ما خسته بودند، ولی احمق نبودند. از زور تازیانه به تنگ آمده اند ولی درد را فراموش نکرده اند. وقتی که کوچکترین حقشان را ، باقیماندهء آنچه را که فکر می کردند حقشان است، در یک روز روشن در برابر چشمشان، از آنها بگیری ... همین می شود.

مردمی که ته مانده ـ امیدی، به احقاق حقشان داشتند، همه با هم یک صدا شدند.باز هم از دایرهء ادب و متانت پا فراتر نگذاشتند و به مسالمت، خواستار احقاق حقشان شدند: کمترینی که خواستند و ، نشد!

در عجبم که با اینهمه کاردانی! و سیاست چه طور در اعلام آرا اینطور عجولانه و ناشیانه عمل کردند؟!نتایج آرا که به سرعت اعلام شد، اوّل همه را در بهت عظیمی فرو برد. سکون و سکوتِ پس از رای گیری بویِ مرگ می داد. از این فاصلهء دور، مشام ما را که آزرد.

 همه شوکه شده بودند!

 مردم و کاندیداها که خواستار بازشماری آرا شدند، بازهم امیدی به بازگشتِ آرامش بود. ولی وقتی رهبر .... امر بر پذیرش کرد... حقنه، شیاف...

هفتهء پیش کمی در محاسبهء حدّ تحمل مردم اشتباه کردید، البته یک اشتباه بســـــــــیار مختصر و کوچک!

نیاز به دانستن علم نجوم نبود تا طالع نحس این ماجرا را پیشگویی کرد.

حالا می کُشید و راههای ارتباطی را می بندید و خاکستر مرگ می پاشید، دسیسه می کنید و به ناف اجنبی ها و دشمنان داخلی و خارجی می بندید؟! دیگر چه می کنید؟

خاکستر روی آتش می پاشید ...    

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

ما یک کلفتی استخدام کردیم حالا مثلاً اسمش "قیلقیلن" بود.

 گفت باید "قولمبیلین"، شوورم هم بیاد به عنوان نوکر خدمت کنه که هم زورش زیاده و هم خیلی نوکر خوبیه طفلی خیلی عزّ و التماس کرد، دل بانو به درد آمد.

اینها اومدند و یه اتاقی تو زیر زمین رو فرش کردند. خیلی ماه بودند، خیلی خاکی، خیلی دلسوز... از خود گذشته... همه اش راه می رفتند و به جان بانو دعا می کردند و هر شب جمعه برا امواتش خیرات می کردند!

 چند ماهی که گذشت، ورق برگشت.قیلقیلین خانوم هشت قلو حامله شد و خوب، همهء اهل منزل جمیعاً، ازش مراقبت می کردند. دیگه همه دست به سینهء باجی بودیم و "ویارونه" تدارک می دیدیم. سر قلّه قاف هم که بود می رفتیم، آخه طفلی گناه داشت و هی ضجّه می زد که مثل امام رضا غریب افتاده تو این دیار...

 کم کم که سنگین تر شد دیدیم خوبیّت نداره هی پلّه بالا و پایین کنه و اتاق والدین رو مبله کردیم و ، بعدش ماشین اختصاصی و راننده خواستند، بعد هم باغبون و آشپز...

 ماها هم که دیگه توان مالی نداشتیم و وُسعمون نمی رسید، خودمون شدیم باغبون و آشپز و رانندهء اختصاصی

بچّه ها که به دنیا اومدند قولومبیلین که نذر خونهء خدا داشت راهی شد و من بعد، حاج قولومبیلین و حاجیه خانوم شدند خانوم و آقای خونه ... کم کم فک و فامیلهاشون هم که می اومدند دیدنی دیگه موندگار شدند!

همه یادشون رفت .... ما هم متانت کردیم و چند بار که بد دهنی دیدیم، گفتیم دهن به دهنشون نذاریم! بچه ها هم که طفل معصوم ها بچه اند و گناهی ندارند!


حالا دیگه کم کم باید به فکر معلم ترومپت و پیانو و فرانسهء بچه ها باشیم ...

 حالا که پدرو مادرمون عمرشون رو دادند به شماها و کسی نیست ثابت کنه چی مال کیه و کی، کیه....، ما خیلی هم باید خدا رو شکر کنیم که یه نون شب داریم و از اینجا ننداختنمون بیرون.

 حالا وقتی بچه ها با هم دعواشون می شه ما دلمون می سوزه و پا درمیونی می کنیم ! وقتی هم که حاج آقا غضب می کنه به جای اونها کمربند می خوریم، گناه دارند طفل معصوم ها....

برم که حاجی الان غضب می کنه!

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |

چه روزی بود و چه فرخنده تر شبی!

از آمار و رأی گیری که همهء عالم خبر دارند، و از تعداد کسانی که شب تا خود خروسخوان پلک بر هم نزدند هم من !

تا خود تیغ آفتاب بر این بخت سبزم و طالع با مُرادم درود و سلام می فرستادم. به میمنت و مبارکی بر گور صداقت و راستی پایکوبی می کردم و به شکرانهء "عدو، که شد سبب خیر" سجدهء شکر به جا آوردم. تبارک الله احسن الصادقین!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6 قبل از ظهر توسط ترنج |

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6 قبل از ظهر توسط ترنج |

با حاج آقامون درد دل می کردم که ای حــــــــــــــــــاج آقا من اگه جای این کاندیداها بودم از همین شور و هیجان انتخابات و روحیّه مردم و جوانها استفاده می کردم و تشویق شون می کردم به جای ریختن توی خیابانها و شلوغ کاری برن خیابونها رو تمیز کنند، رنگ بزنند، آشغالها رو جمع کنند... چه می دونم همه برن با هم یک جایی درخت بکارند ( اگه رقیبها شبش نرن و آشغال نریزند، یا درختها رو نکنند)

یک کار اساسی بکنند، بی زحمت شما که نظرمندین پروژه بدین .. مهندس جان، شما یه چیزی بگو...

اگه این کاندیداها همین یک هفته فقط، یک کاری این مدلی می کردند، هفتهء دیگه حدّاقل چهار تا شهر تمیز شده بود، چهار تا پروژهء واقعی انجام شده بود... به خدا بعد از چند سال می دیدی همینها موندنی تر و بیشتر از اونهایی بوده که یکی شون وعده داده بوده!

این هم از عقل گنجیشکی من! ولی حاج آقامون اصلاً تو ذوقم که نزد !!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترنج |

تقریباً هر موضوعی که سر یکی از کلاسهای درس ما مطرح می شود، در ذهن آشفتهء من به نوع ایرانی اش ترجمه می شود، بازپردازی می شود، تعبیر می شود و تغییر می یابد. اغلب هم در همان ذهن آشفته تحسین یا تردیدش اعلام شده، نمره بندی می شود!!

بحث امروز کلاً در مورد افراد مسن بود. نکتهء جالبی که من هیچوقت به آن توجّه نکرده بودم اینها بود:

هر یک از ما به نوعی در طول زندگی به کمک کننده (پرستار، نگه دارنده) بر می خوریم. یا خودمان این نقش را ایفا می کنیم ویا کسی این خدمت را به ما می کند. یا هر دو .

 اگر کسی از فرد مسنی نگه داری می کند، یا مریض، در واقع از دو نفر نگه داری می کند، نه یک نفر. ما عموماً به این مسأله توجّهی نداریم، طوری که حتّی خود نگه دارنده از این مسأله غافل می شود. مقدار استرس و بی توجّهی در خستگی و فشار کار تأثیر مضاعف دارد. ( در مورد ما، مادران هم همین وضعیت شامل حالشان می شود)

در اینجا، سعی نمی کنم از مذهب یا فرهنگ خاصّی طرفداری کنم ولی کمی به پیرهای مذهبی، یا اخلاق گراهای ایرانی، چه از نظر طول عمر، سلامتی، عادات غذایی و نظافت، حتّی نوع برخورد با درد و بیماری، حافظه و میزان انتظارات و توقعات و فشار بر اطرافیان با دقت بیشتر نگاه کنیم ، شاید در آینده به درد خود ما بخورد!

 من معتقدم که تمرینات مذهبی برای مواقع سخت زندگی کمک خوبی است،(حتی مدیتیشن)!

 پیری هم از مواقع سختی است که روزانه به شدّت آن اضافه می شود. 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترنج |

داشتم این مطلبی را که مخملباف نوشته می خواندم. اینکه کی می خواد به کی رأی بده زیاد مهم نیست. اصل لینک رو اینجا می گذارم ولی این قسمتش خیلی به دلم نشست:

"از طرفی ما ایرانی هستیم. و ما ایرانی‌ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می‌زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده‌اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟ اما تا حالا چند تا ایرانی را دیده‌اید که خودش را در انقلاب و به‌خصوص جنبه‌های منفی‌اش سهیم بداند؟

برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می‌خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد، اما با هیچ کسی، دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد، و خیلی هم با تجربه باشد، اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد. و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد."http://www.ghalamnews.ir/news-13874.aspx

چون این مطلبی که می خواهم اضافه کنم مربوط به انتخابات می شه در ادامهء مطلب قبلی می نویسم:

اوّلاً من، هم خیلی هیجان زده هستم از این موج هیجانات و حس و حالی که برای تغییر در ایرانی ها ایجاد شده وهم فکر می کنم که همه به نوعی درگیر ماجرا هستیم چه در حد نظری و تماشاچی، چه فعالیت.

منتهــــــــــــــــا ، طبق معمول ما ملّت احساساتی (سردسته اش خود بنده) اینقدر زود به آخی نازی و اوخی می افتیم که خیلی چیزها رو زیر سبیلی رد می کنیم و دیگه حافظه و درایتمون کاملاً از دور بازی کنار میره چون کار دل که باشه دیگه کاریش نمی شه کرد!

خیلی حاشیه پردازی نکنم، امروز دوست خوبم یک کلیپ تبلیغاتی موسوی را روی فیس بوک گذاشته بود که جدّاً اشکم رو درآورد. ولی یک آن یادم آمد که این آهنگ از سرودهای چریک های فدایی خلق ه. کاش ما که داریم تمرین آزاداندیشی و دموکراسی! می کنیم با هر و سیله ای نخوایم دل مردم رو به لرزش در بیاریم و برای کاندیدامون رأی جمع کنیم.

توی پرواز هلند به ایران، از لحظه ای که هواپیما بلند شد، تا وقتی فرود اومد، من گریه می کردم( آره می دونم چی فکر می کنین، من هم با شما هم عقیده ام). فردا اگه بتونم راه بیفتم، طوری که قبل از ۷ به دالاس برسم، فکر می کنم باز همین اتفاق بیفته!

چه کنم؟!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

دل تنگی کار خودش رو کرد. فردای روز شکنجه تا خود دالاس بی وقفه رانندگی کردم. یک اتفاق جدید که برای من افتاده علاقه به کانالهای رادیویی و موسیقی " کانتری" ه ! قبلاً اصلاً نمی تونستم به این نوع موسیقی گوش بدهم ولی به تازگی با دقّت و لذّت فراوان به دنبال کانال رادیویی کانتری می گردم و وقتی تیکّه هایی که با لهجه می پرونند رو متوجّه می شم، کلّی هم ذوق می کنم.

به خانه که رسیدم برخلاف عادت معمول، ازگاراژ وارد نشدم. ماشین رو بیرون پارک کردم. عمو داشت چمن می زد. در حیاط رو باز کردم و پوکی رو صدا زدم: پووووپل مااااماااان !!

 از توی اتاقم در حالی بیرون می آمد که با دو پای جلوش یک نیم پرش می کرد و با هر کدوم یک صدایی که اون رو هم می شه گفت نیم میو، آمد بیرون. خستگی راه از تنم به در شد به خدا! بقیه خستگی هم شب که دوستام رو دیدم به در شد!

تمام این مدّت فکر می کردم چه خوب شد برگشتم. شب خواب عجیبی دیدم.

 خواب دیدم رفتم خانهء  مادر حاج آقام و کیفم افتاد و وقتی خ

م شدیم با هم که محتویاتش رو برداریم دو تا مهر و جانماز بود. یک تسبیح هم که گذاشتش کف دستم!

در راه برگشت وحشتناکترین طوفانی که تا حالا دیدم، البته برای من،اتفاق افتاد. نه حرفم رو پس می گیرم بعد از اون طوفان درخت این بدترین بود!!

 اوّلش کلی "قدرت خدا" ، "قدرت خدا" کردم و کلی ذوق که عجّب ابر سیاه قشنگی و به چه خوشگل و ... همچین که رگبار شد و چراغ راهنمای جلوم،به زمین خورد ، گِردش کردم و گفتم بابا خدا، تو هم جو گیر شدی یه تعریفی ازت کردیم حالا! رسماً به غلط کردن افتاده بودم . مجبور شدم ساعتی چند در یک فروشگاهی خرید کنم تا طوفان قطع بشه!

 خلاصه قبل از این ماجرا،پیش بینی می کردم که قبل از ساعت هشت و نیم شب برسم ولی ساعت از یازده گذشته بود که به مقصد رسیدم و رسماً یک ساعت آخر، من تنها ماشین توی جادّه بودم ...

 ظلمات مطلق بود و واقـــــــــــــــــعاً ترسناک بود. حالا توی همین هیر و ویری، من هم چاشنی شو زیاد می کردم و با خودم می گفتم چی می شه حالا واقعاً من یه جـــن ببینم. اونوقت می فهمم واقعاً وجود داره! و هی از اجنه و ارواح خواهش می کردم که تو رو خدا بیاین!!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترنج |