تقدیم به همهء زنها ، حتی کسانی که با تصور عاشقی تمامی خود را به تملک مردان در می آورند!
فی الواقع، معرکه گردانان اصلی، همانا، تماشاچیانند.
کمدیِ تراژیکِ هموطنانِ وطن گم کرده ، که در این دیار به جستجو و بازسازی سرگرمند!
سه روز بعد:
واجب می دانم که گزارشی به اختصار در باب چگونگی اجرا و متلذّذ شدن حضّار در همین جا بیاورم. چه نیکو پیشگویی آوردم در ابتدای امر که همانا تماشاگران معرکه گردانانند... اما این کجا و تصوّر نا تمام و قاصر بنده کجا؟
الحقّ و والانصاف کار موسیقی قوی بود،هر چند،خواننده زنی بود با صدای نسبتاً کلفت . در عجب بودیم ز چه رو صدای سالن تنظیم نیست و صدا بیش از حد بلند است؟ به آنی کاشف به عمل آمد که جماعت آن خطه دیار ، مفتخرند که با صدای بلند با یکدیگر مکالمه کنند و تلفن های خود را به گونه ای پاسخ دهند که استراق سمع تمامی حاضرین به سهولت انجام گیرد. به همین دلیل پیش بینی های لازم صورت گرفته بود.
کودکانشان در راهرو ها و پلّه ها به بازی یا ترقّص مشغول بودند و مامور سالن وقتی از گفتگوی متمدنانه با آنها نا امید شد ،لذا دست به دامان مراتب بالاتر شد، زهی خیال باطل !
در آخر ،جملگی حیران ماندند که چه کنند تا اطفال را به سکون بنشانند.
در این اثنا ،کهترها از موسیقی به وجد آمده در راهروهامترقّص شدند!
روز اوّل ماه صیام را که حائض باشی کلُّهم ثواب پیشواز و روز های اوّل رااز دست می دهی ! من بعد حول نکیر و منکر و دوری از میکائیل و جبرائیل را می بایست به خوف شب اوّل قبر و خوف بیکاری و ترس از بی خانمان شدن مضاف نمود.
البته کرامات حضرت حق در باقی روزها احتمالاً جبران مافات می نماید لیکن طبع لطیفِ حریص ِ آدمی و حسرتِ تعجیل در اکتسابِ قربت و ماءوای در بهشت دارالسلام، خواب راحت از دیدگان گنه بار این بندهء حقیر ربوده
اللهم عجّل ثواب غریب من وطن فی قرب الاسلام و لا راحت من مستراح فرنگیّ ما لهی آفتابهٌ لطهارتِ بعدَ ... (معذرتٌ) استخراج ٍ!
پیغام را دیر گرفتم. داشتم درس می خواندم ولی هوا پر بود از هپروت "ف".
کجا می شود معجزه ای خرید؟
شاید همین خواب من معجزه است ،
که تو می آیی مهربان تر از همیشه با آن آرامش همیشگی
پس تا معجزه بعدی ،... به انتظار هستم...
به من نگو که دوره معجزه به سر رسیده،
ولی این جمعه حال نوشتن ندارم. امتحان دارم با درس فراوان و خواب آلودگی بیش از حد. تنبلی هم که چاشنی همیشگی و کمی تا قسمتی هم نگرانی های متفرقه از پس پرده مزید بر علّت.
از پشت گوش اندازی ها و بی خیالی طی کردن ها که دیگر نگو و نپرس ! ضمناً اینطور مواقع، فیلهایی که یادی از هندوستان می کنند ودر راه چین و ماچین اطراق نموده اند را از قلم نباید انداخت.
این بخـــــــــــــت نامراد هم، خیال سازگاری با این دل وا مانده ندارد انگار ...
عجیب است، که ساکن خوابگاه دخترانه بوده باشی و اهل چای نباشی،نه؟ که برای تعیین سرنوشتت باید بدانی چه طور چای دم کنی و سینی گردانی کنی .. و باز اهل چای نباشی!!
پس مرا نمی شناسی!
من اهل چای شده ام!
من هم واردِ این بازیِ مامان بازی شدم. حالا من ،در خانه ام گاه و بیگاه چای دم می کنم و اگر میهمانی داشته باشم (اغلب) یادم می ماند که بپرسم چای می خواهند؟ کتری و قوری ام هر دو از ایران آمده اند. یک سینی مسی هم از "نوردستروم" خریدم(عجیب است نه؟!)
یک استکان چای لب سوز ِ لب دوز ِ دختر دم ِ ناشی ـ دَم !
بفرمائید!
مثلاً چند وقت پیش یکی از بستگان به رحمت ایزدی واصل شد ، من گفتم اِه! ( واقعاً همین!) و بقیه حرفم رو ادامه دادم..
یا یک موردی که می تونست از فضـــــــــــــــــــــــولی
آدم رو به شیش تا سکـــتهء پشتـــک وارو و بالانس و آفتاب ـ مهتاب ِگیج منگولی بندازه اصـلاً برای من عجیب نبود . یکی از بچّه های خیلی مثبت فامیل رفته بود دور از چشم ننه ـ بابا(ی سوپر مثبتِ خوشبخت که بچّه هاشون رو ورای ادب و تربیت موءدّب بار میرند) با یک زن بیوه ازدواج کرده، درس و مدرسه رو بوسیده و تو یک خونهء قمر خانومی حوالی یک امامزاده ، پایین شهر داره با عشق و نداری زندگی می کنه... و الباقی ماجرا..
عکس العمل ِ من: اِه؟ آهان، خُب !... و ادامه حرف قبلی ...
دیروز دوست سابقم رو دیدم ولی انگار نبود! نه اینکه عمداً ، نه! ولی اصلاً هیچ تو دلم چیزی نبود که بخوام ببینم چیش عوض شده یا چی کار می کنه ! برای خودم نگران شدم که چرا اینقدر همه چیز روبه تخم چپِ اسب حضرت قیقاز میبندم و دِ بدو که رفتیم !
از دست خودم عصبانیم ! چقدر فرصتهای طلایی رو دارم از دست می دم ! کلّی می تونستم هیجان زده بشم ، جیغ بزنم و از ته دل بخندم،فضولی کنم و آتیش بسوزونم یا حتّی، اِی ی ابراز نگرانی نه گاهی بکنم.
ولی این دل من انگار دیگه هیچ مرگیش نمیشه و مثل اونوقتها تکون تکون نمی خوره ! این هم از علائم پا به سن گذاشتنه، انگار!! آخ خ خ شیطنتهایِ بی پایان
در جوابیّه بنده عارضم که : ( با صدای ریز و تیز و مُکَلَّـــس ،{به قولی با کلاس}،و پر افاده قرائت بفرمایید)
ای آقا این عکســـــــــــــی که ملاحظه می فرمایید از پاهای بنده ، که مزیّن به یک جفت پوتین دکتر مارتین اصل ،به قیمت ۱۵۰ دلاربوده،گرفته شده است! (هم نسل های من کم و بیش می دونند قضیه چیه!
(شلوار ۲۵ دلاری البته (صدا کمی وارفته و افتاده) .
(صدای بلند تر): بلوز ۲۰۰۰ دلاری و کیف لویی ویتان ۲۵۰۰ دلاری که در عکس نیفتاده البته !
از اونجا که بعضی از دوستان دچار شُبَهاتی شدند، ظاهراً باید آدرس این عکس رو هم ذکر کنم: منتها الیه سمت چپِ ما فوقِ همین صفحه ای که الان توش تشریف دارید یک عکس ریزه از یک جفت پاست ( بقیه اش رو من به نوعی تصویر سازیِ مصنوعی کردم تا به خلّاقیت ذهنی خواننده کمک کرده باشم
!به رسم همرنگی با جماعت، که انگِ بی پولی و مفلسی و تیپ ـ دانشجوئی به ما نزنند!)
اوّل یک سوءال: چرا همه یک جورایی می خوان بگن اوّل طرف رفته سراغشون؟ چرا "اینیشییت " کردن یا همون تقدّم برای اشنایی، چندان افتخاری نداره و به پز آدم اضافه نمی کنه؟البته در مورد ترک و جدایی ،این مساله کاملاً بر عکس میشه .
این قضیه آشنایی تقریباً در مورد دو تا از دوستهای من اتفاق افتاد. یکی گفت این دوست تو می خواد با من دوست بشه . بعد دوستم اومد گفت اِه، راستی با دوستت حرف زدم، می خواست با من آشنا بشه. تو دلم گفتم به من چه که کی اول خواسته با کی آشنا بشه. حال شر راه انداختن هم نداشتم و گرنه کیف می داد یه جورایی یکی این وسط کِنِف بشه ولی مگه من عُقده اش و داشتم؟فقط این وسط یکی راست نمیگه، همین! این هم که دیگه برای من یکی از آسمون آبی هم دیگه باید عادی تر شده باشه!
چرت بعدی: این دوماد ننهء من، تا بهش می گفتم با ننه ام حرف زدم، قبل از اینکه مابقی ماجرا رو بشنَوه می گفت :"آخ من قربون ننه ات برم"!! می گفتم آخه تو که ندیدیــــــــــــــــــش که! می گفت آخه مامان توهِ!! ولی هیچ وقت قربون صدقه خودم نرفت! مرتیکّه!
پریروز: این همّه، واسه ء همّـــــه، همــــّــــــّــــّــه کار کردم اااااا، وقتی بهشون احتیاج دارم غیبشون میزنه. حوصله هیچکدومشون رو دیگه ندارم . من هم میشم مثل خودشون
. فقط وقتی حوصله دارم میرم سراغشون! به هیشکی زنگ نمی زنم ببینم بقیه چقدر می خوان (خودشون) که بیان سراغم!
دیروز: برن گمشن اینا که رفیق نیستند فقط موقعی آدم خوشحاله، میرن سراغش. اونای دیگه هم که خودشون یه بار غم به بارت اضافه می کنند....
اصلاً، هیچکس منو درک نمی کنه!
- (
)
امروز:اَاَه! اونام که سریش میشن و هی زنگ می زنندا، از ضعفشونه یا فضولی کشتتشون ! حوصله شونو ندارم .
بگذار هی زنگ بزنند.فلانی هم که زنگ زد،شستمش و گذاشتمش کنار! اگه یکی دیگه رو پیدا کنند که به من زنگ نمی زنند . میرند دنبال عشق و حال خودشون...
فردا: چرا هیچکس یه زنگی نمی زنه حال ما رو بپرسه؟!
می بینی دنیا رو! یه نازی، نوازشی ،چیزی! اونام که میزنند ، اونایی نیستند که من حوصله شون رو داشته باشم .اصلاً، تیپِ من نیستند و خودشون یه بار ِ غصّه دارند.
پس فردا:اگه لاتاری
بردم ببین همینا چه جور میان دوروبرم موس موس می کنند!! اونوقت کور خوندین ! همچی نشونتون بدم! اصلاً با همه تون قهرم از حالا! ![]()
آی خاله سوسک ناز نازی! تا کی با مردم هی بازی؟!
جواهری! واسه ننه ات . ادا داری؟ واسه دَدَت! ![]()
ناز بکنی ، ناز می کشم! قهر بکنی، رَم میکنم !
ادا-اصول ما نداریم. قایم موشک ما نداریم.
خودتو گذاشتی سر کار ، خیالت بقیه خرَن؟
یابو و الاغ و استر بهتر ز ِ یار ِ ابلَق !
تو سوسکی من جیرجیرک، صدات کنم:" شاپرک؟ "
رفیق می خوای بسم الله، نوکر می خوای توب الله!
اینا خودشون همه گند و گهی می خورند .. اونوقت اومده می بینه من دارم کاهو می خورم همچینی صورتش رو در هم میکشه انگار دارم ترش ترین میوه دنیا رو می خورم! (اون که به ما نریده بود، کلاغ کون دریده بود!)
این همکارای من وقتی می بینند من دارم کاهو می خورم، خیار یا گل کلم براشون خیلی عجیبه . حتی امریکاییهاش!! برای من عجیبتره این تعجّب !!
اون وقت ما یک (پت) داریم که لاکپشته ، تو آزمایشگاه مون این چشم بادومی هامون (به سر بریده پدر زن قاسم راست میگم ) آب از لب و لوچه شون راه افتاده بود !
اوائل احساس بدی داشتم و فکر می کردم :
" نـــــــــــــــه!
بَــــــــــــدَه! عَیــــــــــــــــــــــــــــــــــــبَه! زَشــــــــــــــــــــــــــــــــــتَه! قَبـــــــــــــــاحَت دارَه ! مگر میشود آدم از خَلـــــــــــــــق الـلّه بدش بیایَد؟
یا لَجَش بَگیرَه! معصیَتَ کبیره است! ![]()
آدم باید کُلّـُهُم رابپسندد و رضا داشته باشد !!
ولی حدّاقل که میشه آدم تو دلش بهشون بخنده ! اگه بدونین من هر روز چه فیلمای قشنگـــــــــــی می بینم! ؟! جالبتــــــــــر وقتیـــــــــــــه که دور و بری هات فکر می کنند اگه قیافه حق به جانب بگیرند و وقتی حرف می زنند غبغبشونو باد کنند، کمی هم با حرکت رو به پایین سر توأم کنند دیگه حتماً باوَرت میشه!
حالا با هم کمی تمرین می کنیم... درس اوّل: اگه یه چیزی گفتی و طرف به کَتِش نرفت ... بسیار با خونسردی میگی " چـی؟ (تعجّب فراوان با حرکت ابرو وسر) نـــــــــــــــه ! عزیزم اینجوری نیست ..(انگار کن داری یه دوای از مرگ شفا دهنده رو بهش می دی)... بعد حرفت رو تکرار می کنی با حرکت ابرو وسر و انگار که اصلاً برات حماقت طرف عجیبه ! این یه نکته است چون هیشکی نمی خواد که طرفش بفهمه که (اِی ی یه جورایی) احمقه!
معرّفی دیگه بس... این آقای سوپر ناز ِ موءدّب ، که خیلی هم به من ارادت داره گاهی یهو یه صداهایی ازش در میاد.
دفعه اوّل گفتم آخی ! نازی! بیچاره!! حالا خودش لابد کلّی خجالت کشیده و به روی خودم نیاوردم ! حالا گاه و بیگاه این آقا هی ما رو خجالت میده، و هی ما تو دلمون می گیم ای بـــابـــا پیره دیگه !!
تا اینکه چند روزپیش این "بابای پوکی"،که میدونه من خیلی بدم میاد .. یه چیزی گفت و برای تأییدش پشتش یه بوق هم زد! منو میگی ؟آتیش گرفتم. کلّی لجم در اومد و جیغ و واق کردم.
یه روز یهو یه فکری به کلّه ام زد،می گم نکنه ایراد از منه؟! خوب شد زیاد با ف صمیمی نشدم!
شانس ما رو میبینی؟ هر جا می ریم طرف ...وزو از آب در میاد!
وقتی واسه خودم می نوشتم و ناشناس بودم ، سانسور نداشتم . با وجود اینکه سعی می کنم بعضی تابو ها رو برای خودم بشکنم، ولی هنوز برای آزرده نشدن دیگران، انگار دارم یه ملاحظاتی میکنم.
امیدوارم که هیشکـــــــــــــــــــی به تریچ قباش بر نخوره !
آمیـــــــــــن ربّ العالمین ! چرا که، به بندهء این رب امیدی نیست !
وقتی چند خط پایین تر، تسلیت به خانوادهء باباییم رو نوشتم، فکر نمی کردم جدّ ِ جدّم اینقدر تُند باشه ! و از دماغ رفیق صمیمیم درش بیاره... میبینی چه دنیاییه ؟ جرأت نداریم یه جفنگی ببافیم و یه کم مزّه بریزیم..
من هنوز با این مساءله مرگ نتونستم کنار بیام. این را میدونم که دقیقاً به همون اندازه که زندگی وجود داره، دقیقاً مرگ هم هست. فکر کن همانقدر که هستی، می تونی نباشی . به همین راحتی،
و لی ،چون هستی(زنده ای)، نبودن رو احساس نمی کنی تا پیش بیاد...
من فکر می کنم هر چیزی رو بیشتر تجربه کنی برات عادّی تر می شه . مرگ هم همینطوره .الان نسبت به ۱۰ سال پیش برای من قابل قبول تر شده. (این صرفاً خودِ مرگه که دارم دربارش میگم، در مورد تأثیرش و پی آمد هاش هنوز هیچ چیزی نگفتم!)
میــــنو ! بهت تسلیت می گم، از همینجا اشکم سرازیره برای تو و خواهرت و بچّه هاش!
ولی خوب یک چیزهایی دواشون فقط زمانه ، همین!
آرش ! نمی تونم موبایلت رو بگیرم. بیشتر هم سعی نکردم چون می دونم از نصیحت متنفّری و من نمی خواستم نصیحتت کنم ولی اگه هر چی بگم فکر میکنی "همونه". حاشیه نمیرم چون باهوش و تیزی و مختصرطلب، اینو از من داشته باش ، به عنوان چیزی که خودم خیلی چیزها رو از دست دادم تا بهش برسم : " معمولاً میان بر، طولانی ترین راهه! "
چند وقت پیش از اینها که ما رو اینترنت بودیم و این آقاهه (ف) اومد و با هم چت کردیم و ای بگی نگی دیدیم وجه اشتراک داریم و ، یه جورایی جالب شـــــــــــــد و رفتیم همدیگه رو ملاقات کردیم.... و
دیگه قس علی هــــــــــــــــذای بقیه ماجرااااا .. که جسته - گریخته داستانش هست این دور و برا...
طرف گفت که خوزستانیه و آبادان دنیا اومده و اینا و اینا و آهان ! باباش هم شرکت نفتی بوده و ... دیدیم که، ای دل ِ غافل اینکه اینهو خودِ منه که !! تو این مملکت دیگه پیدا نمیشه از این شباهتها که، بـَـــه! چه تفــــــــاهمی !! و دیگه حلیم و دیگ و اینها که آدم از حولش می افته توش...
تـــــــــــــــا اینکه چند روز پیش با یه نفر دیگه (جوووون شما کاملاً اتفاقی) دوباره برخورد کردیم. و سلامیّ و علیکیّ و پرسید کجایی هستی و من کجا و تو کجا و باز باباش شرکت نفتی و آبادانی و ...
این دفعه گفتم:
اِی آقـــــــا ما دیگه بااین شباهتها "ایمپرس" "میم پرس" نمیشیم ... برو یه راه دیگه پیدا کن !!
غلط نکنم، طرف همونجا، سکته ء اوّل رو زد! (که این دیگه کیه!)
سوالی بر ذهن ما مستولی گشته که بسیار افکارمان را مغشوش و مشغول نموده، پس مِن بعد مکالمات هوس انگیز و پر وسوسه تلفنی می تواند جائز باشد؟! آیا تماس اولیّه (البته تلفنی) عاقد کافی است یا فقط "قبلتُ"یِ اینجانبه کفایت می کند؟
تکلیف گناهان پیشین را، آیا می توان با کفّاره معلوم نمود؟
هَل من ناصرُ ینصرنی مِن لا دخولُ فی عدنِ لله؟!!
ـ چقدر دختر سوال میکنی؟
ـ می گـــــــــــــــــــــــــــم.... حالا دفعهء بعد که با یه پسره حرف بزنم ، اگه دیدم داره حرفهای چیــــــــــــــــــــزی میزنه..........؟
ـ خوب.... ؟چی میشه؟
ـ هیچّی دیگه اگه بهش بگم بیا صیغه بشیم که، رَم می کنه!
ما همینجوریشَم همه ازَمون می ترسند که نخوایم فوری خِر ِشونو بچسبیم ، بیا ما رو بگیر ....
ـ چه عرض کنم والله ... مگه نمی خوای بری بهشت؟
"مین.." از ایران نوشته بود که روز تعطیلش رو با خواهرم"ش..با" ، "م....و" و دوست دیگری به "حرف زدن" و "لاک زدن" گذرونده. یه رفیقم می گفت "دیروز از صبح راه رفتم و غُر زدم" "اینقدِ حال داد!! دوست دیگرم هم تعریف کرد که: دوست دخترش رسمـــــــــــاً "تیغش زده"
...
شد ور زدن و لاک زدن و غر زدن و تیغ زدن.
خَــــر زدن و عر زدن و جیغ زدن رو هم محض چاشنیش من "می زنم"...پنبه یارون شووَر رو، سَکینه سحر باجی ِ سلیطه "میزنه" ، زیر آب ما رو هم که دوست اسبق ِ عزیزمون "می زنه"، "لیلا" هم که شوورایِ مردم رو قُر میزنه،یه حاج خانوم زمانم هست که، هر روز واسه خودش یه سازی میزنه! "ننه قنبر" هم که خبرها رو جار میزنه....بقیه اش رو هم خودتون حدس" بزنین" !!
بگذریم همه صغری کبراهای بی خودی که چیدم واسه توجیه خواب موندن امروز صبح خودم (!) بود که دیشب با دو تا دوست خوشتر از خودم، (شوهر مرده) تا سه صبح "حرف "میزدیم و "لبخندکی "هم، ای ی ی ، گاهی میزدیم ( ریسه می رفتیم حالا هااااا) !!
نکنه اینا رو گفتم چشمم "بزنید"...
بُهتــــــون "نزنید"!![]()
نه خیر.... ، غیبت نمی کردیم م م م
!
خودمون اینقدرا خلّاقیت داریم که در مورد وقایع اتّفاقیه مون سالها داستان سرائی کنیم.![]()
یک آگهی: "هیچ پادشاهی،وزیری ،صاحب منسبی، نیست که شـــــــــــــــــهرزاد قصّه گو بخواد؟! سه تاشو من سراغ دارم!"![]()
بشمری میشه ۲۳ تا!
ای خواهر مگر شما از دستپخت دوست سوسک تون تعریف کنید ولی باز هم جای امید باقی است که هنوز کسی هست در آن دور دست ها که نظری به این بنده ء حقیر بیندازد.
یک جوان وبلاگ نویسی ظاهراً ( به چه دلیلی، بر ما نامعلوم!) تقاضای اضافه شدن به جمع اسامی مندرج در یاهوی ما را داشت . ابتدا تصوّر کردم از دوستان می باشد،و پیامی برای ایشان با پیک راهوار فرستادیم: که ای دوست گرام، کیستی و چه داری و مقصود چیست؟
دیگر زمانی، به ساعت سه و نیم بامداد با پیغام این دوست که بر مکالمه گر دستی ما ظاهر گشت، بیدار شدم . نوشته ها نا مفهوم بود. رختشوی اندرونیمان می خواست که آغاز به کار کند که اجازت ندادیم و بر خود هی زدیم و افسار به دست گرفتیم .تا پای رایانه سینه خیز و کورمال کورمال چون سوار بی مرکب شتافتم. نه خود را معرفی کرد و نه پاسخ صواب می داد. مکرّر می گفت" اوکی!!"
گفتم آخر اناثی؟ ذکوری؟ از چه ازمنه و سنه ای هستی... پاسخ آمد که نوزده بهار را خزان نموده و(حال می خواست که بهار خواب ما را زمستانی کند انگار) اهل ولایت شاه عبّاس است و تشعّراتی تراوش می کند.الباقی سکوت بودو بس. عرض کردم کارت به چیست گفت اوکی!
عِجَب ولایت عُجب زده ایست این شهر، که مردمانش دربابِ سخن ِ از خود نیز! مُمسِکند و در شوخ طبعی و گستاخی گوی سبقت از حاتم طائی ربوده اند.
در عجبم که این ولایت عظمای ما جوانانش را به چه سمت و سوئی می سوقاند(سوق می دهد) که حتّی اصول اوّلیه آداب و تشریفات آشنائی را نمی دانند. در عجبم که در آیندگان کدام قسم اصلاحات، اولویت طرح و اجرا خواهند داشت. باری بس سترگ... رستمی باید پیل پنجه با کیاست بزرگمهر و ریاست کوروش،فرزی لینچان،تحمّل اوشین و قابلیت یادگیری هانیکو البته با مدیریتِ (آن که هیچگاه در این خاک به دنیا نیامد)... و صد البت زرنگی زهرایی گونه .. صلوات قرّا ختم بفرمائید
خوشحالم .. چند تا کلیپ مدرسه موشها پیدا کردم و ذوق کردم... حالا می خوام ببینم کسی" باز هم مدرسه ام دیر شد" ِ اکبر عبدی رو می تونه یه جوری بجوره بفرسته ما بیشتر خر کیف شیم؟!
ولی این یکی سالهاست که عجیب جا پاشو آینجا گذاشته ... همیـــــن جــــــــــــــــــــــــــــــــا
!!! انگار تا "بارگذاری"بشه یک کمی طول میکشه...
http://www.youtube.com/watch?v=yIdZ-rRnUkg&mode=related&search=
چقدر به خودم یک لحظه "بالش" شدم! یعنی بالیدم در کاربرد این لغت ِ بارگذاری!!
۲- خدمت خاندان محترم بابائیم تسلیت عرض می کنم .... عمه خانوم جان ابوی بنده پس از صد و هشت یا ده سال عمر بسیار با عزّت و برکت ،این دار فانی را وداع گفته اند و به سرای باقی شتافتند! تا آنجا هم بقیه این عمر رو ادامه بدهند. (از آنجا که ایشان بانویی بسیار نیک نفس و نیک اخلاق بودند، همگان گواهی می دهند که هم اکنون در بهشت برین نه تنها مسکن و مأوی گزیده اند بلکه کاملاً جا افتاده اند ونه تنها قلمانها بی صبرانه سالها درانتظار ارائه خدمات به این بانوی زکّیه مرضیه بوده اند، که جمعی از فرزندان و نوه ها نیز مشتاقانه در انتظار دیده بوسی .) (من خیلی این عمّه خانوم رو دوست داشتم تازه)!
اِه خودمان خوشمان آمد ، پس به قول خان بابا خان : ادامه میدهیـــــــــــــــــــــــــــم ...
از این طبع لطیف خودمان و مزّه ریزی این لحظه خوشمان آمد !!
ظاهراً امروز زیادی داره خوش به حالمون میشه و باید یک دست اسپند حسابی برای خودم دود کنم که مبادا ناخوشی عارضمان گردد.. نه این که ما چشممون خدای نکرده شور باشه ها.. نه! ولی یه وقت زبونم لال آدمیه دیگه به چشش میاد خودشو چش می زنه ...
بقیه داستان رو بگم و خیال پردازی های آخرالزّمونی ...
از آنجا که بابا بزرگ مرحوم بنده علاقه وافری به صبیّه محترم داشتند و بسیار در این دنیا هوای خواهرشون رو داشتند ،حتماً سور و ساتی در عرش اعلی و ملکوت علیا برای خواهرشون بر پا کردند. مبادا به ذهنتون خطور کنه که این بنده حقیر از کجا خبر دارم که جدّ بزرگم در سرای پردیسان سکنی گزیده اند؟! استغفرالله والتوبه !
بی شک با احتساب تمامی نمازهای قضا و مستحب مادربزرگم برای شوهر مرحوم، شکّی نیست که همین الساعه ایشان در قصری با شکوه در انتظار این همسر وفادار هستند و با فرشتگان هم کار و باری ندارند.
حتی اگر نمازها با اشکال ادا شده باشند و مورد اقبال درگاه حضرت حق واقع نشده باشند هنوز ختم قرآن های خریداری شده در هر ماه رمضان و نمازهایی که روی فرشهای اهدایی به اماکن متبرکه خوانده شده ، خیرات های شب جمعه و پدرت بیامرزاد هایی که پدرم برای پدرش جمع میکند را از قلم نباید انداخت.
فاتحه مع الصلوات برای رفتگان ما و شما!
۱- یه موقع فکر می کردم باید درآمدت دو برابر مخارجت باشه یا به قولی خرجت نصف درآمدت بشه و گر نه کلات پس معرکه است .. الان چند سالی است که کلاه من مآورائ پس معرکه است .. پس باید تزم رو عوض کنم تا با واقعیت جور در بیاد .. شعار دادن آسونه ، نه؟!
۲- وقتی ساعت یک ونیم شب با دوستت از کوچه باغی های کاه گلی اطراف یزد و دهات حرف بزنی و برات از یه قصر کوچولو که اطراف کرج ساختند و ول مونده و حسرتش ... فکر می کنی تا صبح چه خوابی میبینی؟
۳- یه حرف قشنگ دوستم زد این بود که: " ما تو یه آپارتمان فسقل اینجا داریم زندگی می کنیم . اونوقت باغبون باغمون تو کرج داره تو باغ زندگی می کنه و حقوق هم می گیره.. باور کن فکر می کنه اَه ه ه آمریکا چه خبره شاید حسرت هم بخوره ... دوستم می گفت نمی دونه در واقع برادر من کارگر اونه ،نه اون باغبون ما.. چرا که باید برادر من اینجا کار کنه و حقوق اونو بده که اون فقط تو باغ زندگی کنه !"
(موزیک:فردا تو میآیی ... عقیلی)
فکر کن اجاره ندی،پول آب و برق و گاز ندی و تخم مرغ محلی و میوه و آب و نهر .... و حقوق هم بگیری ... برای امنیت هم شده باید آگهی بدیم اول یک جنس مذکر پیدا کنیم و بعد بریم رزومه ببریم خدمت خان داداش ِ رفیقمون !! آمّا اون چون پارتی داره خوب شانسش هم بیشتره ... پس بی خیال از حالا....
حالا موزیک عوض شده :" چیکه چیکه .. دونه دونه دونه .. تیکه تیکه تیکه " ...