تبليغاتX
ترنجک >
باز اشکم رو درآوردی که تو !

تازگی ها باید بیشتر آب بخورم چون بیشتر از "جیش کردن" ، "اشک می ریزم" . (چه تشابهی!) مهم میزان مصرف "هاش دو اُه ِ" ! دوباره احساساتم ور قلمبیده شده . دلتنگی هام بیشتر و حساسیتهام به نوعی بیشتر شده . اوّل من هم فکر کردم به خاطر پریوده ولی انگار همه اش اون نیست.

یه بنده خدایی انگار تا حالا لجبازی و قهر و غیض منو ندیده بود و امروز گلایه وار گوشزد کرد که اینجوری؟! تو هم بعله؟ گفتم آره چه جورم، حواست باشه کلاه سرت نره .

خوبه آدم چشمهاشو باز کنه و حساسایتهای بیش از حد دور و بریهاش رو ببینه ، من که نمی خوام کسی رو برنجونم ولی نمی تونم خیلی هم از خود گذشتگی کنم.

راست می گن آدم که سنّش بالا می ره تحمّلش هم کم می شه. دیشب تا صبح تو خواب و بیداری داشتم فکر می کردم چطور می شه یه آپارتمان چِسقل رو دکور کرد که همهء خنزر پنزر هام توش جا بشه. باید از شکیبا کمک بگیرم در اُرگانایز کردن و مرتّب چیدن چیزها .. متخصص جا دادن یک فیل تو انگشتونه!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

یک جاهاییش رو عوض بدل می کنم بعداً ولی حالا هر چی اومد رو می نویسم.

اوّل آپارتمان رها : یک کلمه فقط: بی نظیر بود. کاملاً آرامش و خوشگلیش و سلیقه اش و رنگ رنگ رنگ ... خط ها و نقاشیهای ماه .. حیف که عکس نگرفتم . با هم رفتیم بیرون قدم زدیم رستوران رفتیم کنار دریا ... یه چیزهایی هم که تو دلم می نویسم براش...آهان چمدون گم شد ولی بعد خودش قبل از ساعت ده اومد دم خونهء رها ...

دوّم: یه راه پیچ در پیچ که میره تا بالای کوه و من جیغ می زنم تا خود بالای کوه و باز هم جیغ می زنم وقتی پایین می آیم و باز جیغغغغغغغ وقتی بالا می ریم. یه کوهی که بالاش دارن خونه می سازند و دو تا مرغ عشق که دائم سر رنگ و کاشی با هم بحث می کنند و هیچوقت به توافق نمی رسند.

کووووووه .... گلخونه .... کاکتوس .... هوای عالی .... انگار شیراز بچه گی هامون اون وقتها که هنوز هوا خوب و تمیز بود و بین شهر و دهات یه فرقی بود. انگاری از هر دوش می شد لذّت برد. حالا که ... بگذریم... اینجا (تگزاس) کوه و تپه ای نمی بینی .. همه اش صاف .. افق ... البته طلوع و غروب رو قشنگ می شه تا خطّ آخرش دنبال کرد.

روز اوّل بعد از سالهای سال اوّلین بار بود که از خواب بیدار شدم و از جام مثل فنر نپریدم و تا پلکهام از هم باز شد فکر نکردم حالا باید این کار رو بکنم یا اینجا برم ... اوّلین باررررر تو این سالها ... یادم رفته بود آرامش مطلق یعنی چی. (به جز چند وقتی که خونهء میم جان راحت می خوابیدم،) این بار هم راحت خوابیده بودم و با این تفاوت که هیچ کاری پشتش نداشتم. برای خودمون و صابخونه صبحونه آماده کردیم و خوردیم چه کیفی داشت .. بعدش چی کار کردیم؟  فکر کنم دوباره خوابیدم انگار ...

روز آخر رفتیم کاکتوس دزدی و دور از جون همه و جای همه خالی عین خر خندیدیم ... خیلی باحال بود. فقط تنها عیب این سفر یبوست من بود که همچنان ادامه دار شد. خیلی سفر خوبی بود. عکساشو بعداً میگذارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

باز دیشب خواب دیدم که رفتم ایران و دم رفتن یادم آمده که پاسپورتم مهلتش تمام شده. این چندمین بار است که خوابی با این مضمون می بینم و خیلی چیزهای دیگه که کم و بیش یادم رفته. مجبور شدم با یک حاج آقایی تلفنی صحبت کنم که ببینم امکانش هست یا این همه تعطیلی من بتونم یک هفته ای پاسپورتم رو تمدید کنم و ایشون از من سوالات مذهبی پرسیدند و خیلی خوشخوشکانشون هم شد !!

حتی تو خواب این پشت گوش اندازی ها خِرمو می گیرند!

خیلی خوبه که در اوج تنهایی باز آدمهایی هستند دور و برت که براشون احساس قاچ کنی بگذاری توی دیس، همچینی سرخ و آبدار ! همین که هستند خوبه. یه دختر عموم ای میل داده که به من دلگرمی بده ... که حس نکنم تنهام یا از این جور چیزها ...

ا. حاضر شده به مشاوره زنگ بزنه و این بار جدّی پی گیری کنه ... یک آدمهایی هم هستند که اگه بهشون زنگ بزنی بگی هوس ماکارونی کردم با دل و جون برات بپزنند ... یا نصف شب بخوای بری مولانا بخونی نه نگن ... یا حتی اگه جات خیلی تنگ باشه باز خودشون رو تو دلت جا کنند. یک کسایی هم هستند که الکی ازت دلخور می شن و تو می گی اشکال نداره خودشون می فهمند ایشالله .

یک مامانایی هم هستند که خیلی نازند و همه اش دارند یه چیزهای خوشگلی می دوزند و یه کارهای مهم می کنند. یک دوستایی هم هستند که کامنت های خوب می ذارن و دل ما رو هی جز جز می کنند.یه دوستایی که تختشون رو می دن و خودشون روی زمین می خوابند. یه دوستایی که هر وقت یه چیز خوشگل ببینی می گی آآآآه کاش این بود کاش اون بود. خیلی چیزهای خوب دیگه ...    

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

فهمیدم که همه چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز قیمت داره. می گین نه؟؟ [آره فقط جون آدم قیمت نداره انگار (!!!)] ...

 شما تا حالا شده فکر کنید ببینید چقدر می ارزید؟ یا کسی براتون کاری بکنه ببینید چند بوده؟ من از این به بعد از همه می پرسم ...

 راستی این زحمتی که کشیدید چنده؟ یا این لبخند شما با وجود خستگی چنده؟ خیلی قیمتیـــــه؟ پس لطفاً لبخند نزنید چون من از پس مخارجش بر نمی آم .

 اِه دوستی با شما اینقدر گرونه؟! نه، ممنون کاش وضعم بهتر بود ولی فعلاً که شرمنده تون هستم .

امروز از (؟) همین سوءال رو پرسیدم . قراره بیاره رو کاغذ! بعد من اگه از پَسِش بر بیام قسط بندی کنم محبّتهاشون رو پرداخت کنم. خیلی جالبه ها ! می تونه یک راه درآمد باشه ...

یک نفر هست که چند میلیون به من بدهکار شده (بوسی هزاردلار) ... طفلک بعد از خرید فهمید کلاه سرش رفته !

 مامان و بابا رو دیگه شرمنده !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

با مامانم حرف می زدم: خوب مامان چه خبر؟

- خبر؟ [یک مکث، شاید ... و بعدش] فلانی فوت کرده ...

-اِه؟ آهان ! حیف شد که "خاله" مردنش رو ندید ! سنّی هم نداشت ولی از بس بامبول زد و عیّاشی کرد داغون شد، بدبخت خیری هم ندید... (منو باش چه راحت!)

زنگ زدم به ارد.: 

ـ سلام، راستی "فلانی" مرده!

ـ اِه ؟  ببین! حتّی پولهایی که بابت دیه (زنش) گرفت رو ، هم با خودش نبرد!

ـ هیشکی نمی بره، مگه بقیه می برند؟ ولی اذّیتهایی که کرده همه یادشونه،تا روز آخر زنش رو اذّیت کرد ... بقیه رو هم! مگه این زندگی چیه ؟ همه می گن ها... ، همه می دوننداااا ولی باز مردم آزاری می کنند، اذّیت می کنند و حسادت می کنند، می بینی؟! ...


داشتم فکر می کردم این مملکت ما رو یک مشت آدم بیکار ِ خاله زنک اداره می کنند که گیرشون پاچه شلوار و پازُلف مُصَیّب و شَلیتهء صُغرا (ی) ست ... گفتگو و تحریم، امنیت اخلاقی سینما و جامعه، آمارهای خیالی و دست آوردهای تُخمی ...

 حکایت این خانوم باجی های بیکار ساکن این ور آب هم دست کمی از این حکما نداره:پچ پچ و ارشاد اخلاقی همراه با پشت چشم نازک کردن ، به اسم تجربه(!) ....

حقوق قانونی رو گوشزد کردن و از سوی دیگر مرور اصول سنتی ! زنانه و خانومی ایرونی ... 

تعیین تکلیف برای سایرین....، بازی های موش و گربه برای تعیین میزان دوستی و وفاداری....، با دست پس زدن و پا پیش کشیدن ها رو که دیگه نگو...، وعده ها و تعارف های آب حمومی برای مواقع نیاز و دست تنگی های عاطفی و مالی....،

 پشتیبانی رو در رو و بد گویی های پس ملاجی....، قصه بافی و کارآگاه بازی از راه دور ....،پشت بندش نتیجه گیری و اعلان عمومی ...

آهان، از قول خدا نقل قول کردن که:" آره خدا از چی خوشش می آد " و  "از چی نمی آد"  یا هر کی این کار رو بکنه "خدا اینجورش می کنه" و نمی کنه ....

 (ولی بعد خودشون از غضب خدا مصون می مونند وقتی زر زر زیادی می کنند) ...

آهان، خوابهای سبز و نورانی ... پُر از کفش و دمپایی و دزد و اینا (می گن تعبیرش بخت و خواستگار و این چیزهاست) ...

 خیلی باحالین به خدا قسم ... دمتون گرم !

یاد یک قصه افتادم فکر می کنم توی مجموعهء سه قطره خون هدایت بود که چند تا باجی داشتند می رفتند سفر کربلا و داشتند توی راه به گناهاشون اشاره می کردند که یکی از هووها زده بود و ملاج تک پسر حاجی رو با سوزن سوراخ کرده بود!

آبجی ، راست می گن که یک قطره اشک واسه سیدالشهدا همه ء گناهاتونو می شوره می بره تو خاک ولی باز هم راست می گن که یک آه کسی که بهش ناحق کنی تا دم در خود ِخود ِبهشت می آد و جلوی راهتو می گیره ... هر چی نذری بپزی و فال نخود بگیری که دلت صافه و اینه و اونه ، آتیش حسادتت باهات می آد و پاچهء خودت رو می گیره ...

 یا حق ، از ما گفتن ، از شمام به تریج قبا بر خوردن!  

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

از سفر برگشتم ! خیلی خوش گذشت ، خیلی هم دوستان به زحمت افتادند. واقعاً امیدوارم بتونم جبران کنم. بعداً از خاطرات سفر می نویسم. الان باید برنامه ریزی کنم برای ترم کاری - تحصیلی جدید، ورزش، وقت برای مطالعه و ... عشق و حال مطلق .. دیگه چی؟!

جالب اینجاست که در واقع با وجود اینکه از محل سکونت اصلیت دور می شی ولی در آنجا هم اتفاقهایی می افته که به نوعی به نفعته و فقط در ظاهر، تو در آنجا حضور نداری ... از اینکه با رفتن و دور شدن برای دیگران تمام نمی شم خوشحالم !

همیشه سفر نقطهء عطف و ایجاد تغییراتی بوده برای من، این بار هم !

 خیلی خوشحالم ... شُکر !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

نوازش آسون ترین کاریه که من می تونم بکنم !

دستهاتونو بیارین جلو ... نوبتی ... هول نزنین !

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

کلّی چیز نوشتم پاک شد. این هم ممکن است پاک شود. گفته بودم که امروز صبح داشتم فکر می کردم که چی دوست دارم؟ یک غار کوچولو. اگه اینجا کوه و تپه داشت می شد رفت تو یه سوراخی کز کرد و کتاب خوند. بعدش هم خوابید. بعد هی بیدار شد و هی خوابید. از تصمیم گرفتن بیزارم. از اینکه هی تصمیم بگیرم و بخوام به دیگران فکر کنم و رعایت همهء ال و بل و جیم بلش رو بکنم ...

بعضی آدمها عجیب آرامش می دن و بعضی عجیب آدم را به لرزه می اندازند. شاید هم کاری ندارند ولی انگار یه جورایی اشعه های از خودشون ساطع می کنند که تو دل آدم وول وول می اندازند.

گیج می شم وقتی کسی می گه "من مواظبت هستم". از بس بار همه چیز و همه کس رو الکی خواستم به تنهایی به دوش بکشم... باورم نمی شه وقتی کسی بگه کمکت می کنم که اسباب کشی کنی. تو دلم می گم یعنی چی؟؟ تو حاضری کارتن بلند کنی و چیزی جابه جا کنی؟!

شدم مثل کولی ها، راستی اونا چه جوری فکر می کنند که آخر شب هم می زنند و می رقصند؟ چرا باید همه اش به فکر یک اتاق باشم؟ یا یک کارگاه کوچولو برای گل بازی؟

یه وقتهایی بود که یهو قاط می زدم. یک باری، وقتی اتاقم رو می خواستم مرتب کنم (و این جریان بیش از سه روز ادامه پیدا می کرد) و اون بار کاملاً کلافه شده بودم که مامان و شکیبا به دادم رسیدند. یک بار دیگه کار روی زمین کشاورزی بود که بیچاره ام کرده بود و تو اون گرما کلافه شده بودم . این مهندس لاری هم که همه مثل مرگ ازش حساب می بردند و من هر بار فکر می کردم که اینکه خیلی هم ترسناک نبود !! شکیبا اومد کمکم. بار دیگه موقعی بود که موقع کارهای پایان نامه ام کامـــــــــــــــــــــــــلاً مستاصل شده بودم و باز شکیبا به دادم رسید ... 

الان هم از اون وقتهاست که باید وایسم ببینم جریان چیه؟ اینقدر همه چیز سریع اتّفاق افتاد که برای من ِ لاک پشتی هنوز جا نیفتاده. الان کاملاً بی حسّم و حتی حال حرف زدن ندارم. شدم یه حلزون که آروم داره سرش را بلند می کنه دور و ورش رو نگاه کنه ... بدتر اینکه این حس رو منتقل می کنم و ضعفم را چند برابر آشکار! آره دوستم راست می گه : باید بزرگ بشم ! 

می دونم هر بار که بگم من تنهام یا احساس تنهایی کنم دل دور و بری هام می شکنه . ولی گاهی دست خودم نیست. اگر که بخوام از همه دور باشم به این معنی نیست که دوستشون ندارم ، فقط  یه کمی فاصله می خوام که من رو در ضعیفترین لحظه های استیصالم نبینند. کمی که با خودم خلوت کنم حالم خوب می شه. امیدوارم ... 

حالا که دیگه نگران خونه رفتن و جواب پس دادن نیستم ، نمی تونم از این فرصتهای طلاییم نهایت استفاده رو ببرم، چرا؟ از بس که خرم انگار ....

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

داشتم یه مطلبی می خواندم که این به نظرم جالب اومد:

 it seems like a very old part of human nature to hate the one who has done us the most good, to become angry without cause at the very one we have wounded the most deeply. It's a form of denial, a cowardly form of avoidance of the truth of a situation, to make the other "wrong," even---or ESPECIALLY---when they're right.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

فکر می کنم همه به نوعی آرامش را دوست دارند، شاد بودن را دوست دارند و دوست داشته شدن را هم ...

امّا اگر این آرامش به خاطر اجتناب از طوفان باشه چی؟ اگر یک دلیلش تنبلی و انفعال ( being passive) باشه چی؟ یا شادی از درون نباشه چی؟ اصلاً در این صورت تفاوت یک آدم زنده با مرده چی هست؟ اگر آدم دچار و آلودهء روزمرّگی ها بشه جداً فرقش با یک مرده چیه ؟

اون کسی که آدم باید اوّل بهش کمک کنه ،خودشه . فکر می کنم در طول زندگیم قسمتم را از کمک به دیگران تا حدّ زیادی ادا کردم. احترام را هم همینطور. نوبتی هم باشه نوبت منه ...


درسته من گاهی توی حرفهام تیکه می اندازم و لیچار می گم ولی اینو بگم هیچ چیز مهمتر از یک دوست موءدّب و منطقی نیست. همهء اون کسانی که سالهاست با من ارتباطشون حفظ شده هر دوی اینها را با هم داشتند . هر دو با هم !!


 گاهی دلت می خواد دیگه بخار بشی و بری تو هوا، دیگه هیشکی تو رو نبینه و دیگه کسی به اسم دوست داشتن قلاده به گردنت نندازه ... که نخوای بد بگی ولی بد بشنوی ... که تو بخوای سکوت کنی و دری وری بشنوی ... که بعداً بشنوی که به تو لطف شده که همه ء آدمهایی که مورد پسندشون نبوده از تو دور شدند ... داشتم فکر می کردم قصهء جالبی می شه اگه دختر حاج شیخ اصغر، موءذّن محل، از دانشگاه که فارغ التحصیل می شه با دو تا بچّه بره خونه و یادش نیاد که کی می تونه اهدا کنندهء اسپرم بوده باشه !

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

مهمونی به خوبی برگذار شد. حالا بگذریم که غذای عمو جزغاله شد و یه دعوای "نیم بند"مون هم شد.بعد از مهمونی، شبی زدم بیرون. ولی فردا صبحش ....

دوباره آخر هفته بود و طبق پیش بینی "هوا شناسی!" طوفان شد ! آنهم چه طوفانی .. بعداً عکس ِ در ِ  اتاقم را هم می گذارم که ببنید و کیف کنید .

آره می شه گاهی دروغکی لبخند زد و هر چیزی که خوشایند دیگرونه گفت و به اصطلاح پا رو دم "سگ" نگذاشت ولی من دیگه خسته شدم از بس ملاحظهء هاپوهای دور و برم رو کردم و نمی کنم. به خصوص که بعداً هاپو بیاد و برات دم تکون بده ... (چقدر من بَدَم به خدا) 

جالب اینه بقیه (عمو اینا) فقط می خوان بدونن "چه خبر؟"! ولی نمی دونن که می تونند جلوی چه چیزهایی رو بگیرند و یا بهشون دامن نزنند ...از طرفی میگن به اونا مربوط نیست ولی بعداً می گن آخه چرا به ما نگفتی؟!  و دست آخر هم که همه چیز حقّته و بکش که نوش جونت و خودت خواستی و خودت کردی ...

بگذریم، تو این هیر و ویری خنده دار اینه که شیشهء عینکم افتاده بوده و من نفهمیدم ! بعداً که متوجّه شدم دیگه پیداش نمی کردم. امروز رفتم بدم درستش کنند دیدم هزینه اش با اینکه یک عینک جدید بگیرم چندان تفاوتی نداره. من هم انگاری داشتم یک کیلو خیار می خریدم بر عکس همیشه که با وسواس عینک ها رو زیر و رو می کردم سوّمین عینکی که بهم دادند رو گفتم خوبه خوبه می خرمش !

وقتی داشتم اون وقتها از ایران می اومدم بیرون به خودم می گفتم ببین همین یک ساک لباس تمام زندگی تو شد و همه چیز را باید بگذاری و بری. با خودم تصمیم گرفتم که دیگه با یک ساک زندگی کنم که جا به جاییم راحت باشه ولی ارواح شیکمم حالا عزای اسباب کشی و وسایل، بزرگترین مشکلمه .

باید هر از چند گاهی این کار رو بکنم و الان وقتشه ... باید کـــَند ... هر از چند گاهی آدم باید به خودش یک سری چیزها رو یادآوری کنه .. دیگه دلم برای اونهایی که تمام زندگیشون یک چمدونه نمی سوزه .. حسودیم میشه ...

کی گفته فلان کفش باید با فلان لباس ست بشه؟ کی گفته باید مهمون حوله داشته باشه یا ملافهء اضافی یا ... هر کوفت دیگه ای ... کاکتوس و گلدون و خرت و خورت ...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

آره مخصوصاً وقتی خودت دعوتشون کنی ... عمو دیشب حسابی ترسیده بود و می گفت زنگ می زنم و میگم نیان !

آخه مگه حالا می خوایم چی کار کنیم؟! گوسفند بکشیم؟ تو نترس اوّلاً که غریبه نیستند و ما هم که چلفتی نیستیم .

 بعد شروع کرد که آره از فلان جا غذای ایرونی می گیریم ، از بیسار جا غذای امریکایی و می خوای ایتالیایی یا چینی هم بگیریم؟؟؟  

گفتم اگه اینطوره همه رو ببریم رستوران که راحت تره ...

صبح بیدار شدم و دست به کار شدم. اوّلاً چی می شه پخت که توی پلو پز و آرام پز بشه پخت؟ چون باید برم سر کار.... و اون وقتی که بر می گردم دیگه آماده شده باشه. ضمناً بشه گذاشتش توی گاراژ که خونه زیادی گرم هم نشه ! (خوشمزّه هم باشه؟! دیگه چی بدم خدمت خانوم؟؟!)

یه تلفن به مامان برای کمک فکری و اون هم که طبق معمول ... از آبجوکمون فقط گفت که ماشالله اون که یک تنه چه آشپزی ای می کنه و لابد تو هم می تونی ! و یا علی، شاخ هم که گذاشت تو جیبمون و دکمهء نداشتهء حسادت و هم چشمی ما رو هم زد و  گفت برو به سلامت ...

گفتم یه پلوی قاطی پاطی درست می کنم که مخلوط برنج وحشی و برنج قهوه ای و برنج سفید و ایناست روش هم بادوم و پسته و پوست پرتقال و هر چی دم دستم بیاد می ریزم خودش می شه یه غذای جدید ! اگه هم خوب نشد که هیشکی نمی فهمه!

عمو هاشم هم که دال عدس خواسته ، همه چیزهاش رو همون صبح آماده کردم  و مونده بریزمشون رو هم.

ساعت هفت و نیم صبح عمو با هول زنگ زد که تو خودت می دونی ما چــقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر کار داریم؟؟!!! بی کار بودی هاااااااااااا !!

گفتم غذاها آماده است تموم شد ... اومد ادامه بده که گفتم ببین من باید برم کار و الان وقتم رو لازم دارم تو راه بهت زنگ می زنم که غرو لند هات رو گوش کنم ...

الان راحت نشستم و وبلاگ می نویسم . بین کارم پریدم رفتم یه خورده خرید کردم. خوراک زبون هم که تو آرامپزه و تا ظهر باید آماده بشه که جاش یه خورش بره که اون هم تا عصر آماده است. پلوی وحشی هم بهتره وحشتناک از آب در نیاد!

تنها کاری که باید بکنم آبکش کردن یه چلوه و یک سالاد شیرازی ای چیزی ... همین؟!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

حالم خوبه فقط سرم زیادی شلوغه .. مهمونی و مهمون بازی و کار و اینا دیگه ... جای نگرانی نیست ... خوب خوبیم ...

 امضا:من و پوکک مامان

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

وقتی گفت که کوزت شده طبق معمول و حسابی داره تمیز کاری می کنه یهو تو دلم رفتم گوشهء کشوم رو کشیدم و کلید خونه رو برداشتم و گذاشتم توی جیبم ... وقتی شب و صبح رو توی هواپیما هی خیال بافی کردم و احساساتی شدم و تو دلم کلّی از یک نفری که بهش گفته بودم سال دیگه باهاش می رم عذرخواهی کردم که دیگه ببخشید طاقت نداشتم ..  وقتی همه مسافرها با تعجب منو نگاه می کردند که چمدونی ندارم و نمی دونستم که تاکسی مجانی هم پیدا می شه که منو برسونه باید می رفتم... و هی پشت در گریه کردم که برم تو یا نرم و نکنه شوک بشن منو ببینند ،خوبه همه چیز مثل قدیمهاست  فقط منم که نبودم ... هی از صبح داره دلم تنگ می شه برای همه ... همهء اونایی که اینجان و اینجا نیستند و پوکی و همهء همه ... (لعنت به این دل من) ... برای آبجوک کوچولوم که کمکش می کردم تا کتابهام رو گردگیری کنه و چیزها رو بریزه دور ... بریم خرید ...  ادای همهء آدمها رو در بیاریم ... واسه من دست بگیرند که وسط بازار وکیل جیغ زدم ...  و همهء پارچه های جز جز قرتاس بینگول دنیا رو با هم بخریم و به همهء مغازه دارهای بد اخلاق جز بدیم  ... که برم همهء بازار فرش فروشها رو زیر و رو کنم و هیچی نخرم ... که بگردم و مهرهء مارم رو پیدا کنم و بیام بگیرم جلوی چشمهای اوّلین آدمی که از کلّه اش خوشم بیاد ... که پیاده همهء خیابونها رو گز کنم و غصّه ء کالری زیادی رو نخورم ... که شب بریم روی پشت بوم و ستاره بشمریم و با گلنار بریم شمع روشن کنیم  و با مینا و مینو تا نصف شب پر چونگی کنیم و به بابا جواب پس بدم و کل کل کنیم ... آخ که بریم همبرگر بخوریم و حرص بخوریم و آتیش بسوزونیم ....  
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

وقتی کسی به تو بگه "دزدمونا" باید از چند تا چیز بترسی ...
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

حق داری که تعجب کنی یا یهو عصبانی بشی.. آخه این دختره یهو از نا کجا آباد آمد و عاشق تو شد؟! آخه عاشق چیت شد؟ خودت هم نمی دونستی که چی ِ تو اینقدر دوست داشتنی باشه .. هی گشتی و باز پیدا نکردی .. یه روز رفتی و ازش پرسیدی آخه خُل دیوونه چی ِ منو دوست داری؟!

ازش می ترسی؟حق داری بابا ! آخه دختر دیوونه ای که عاشق تو بشه ترس هم داره ... چون خودت دیگه خودت رو اونجور دوست نداری ....تردید داری که اصلاً بتونی کسی رو از ته ته دلت دوست داشته باشی؟ باز هم حق داری!

 البته انگار خودت هم دلت براش تنگ می شه ، برای دستهاش که آروم روی تنت بخزه و نوازشت کنه انگار که تو یه سنگ مقدّسی که از آسمونها افتاده پایین و برات بنویسه از خواستنت و حسهاش و حالی که تو به اون میدی ... فقط تو

 وتو هنوز گیجی که این خُل دیوونه عاشق چی ِ تو شده ؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ترنج |

شما هم اینجوری می شین؟ گاهی می شینم و می گم واااااای من چه تنهام !! حوصله ام سر می ره و ال و بل .... وقتی از تنهایی در میام هم تا یه تقّی به توقّی می خوره می گم واااااای مگه تنهایی چش بود؟ اصلاً همون بهتر که تنها بشم و ال وبل ....

 مرده شور آدم بی ظرفیت غرغروی جزجز ویز ویز ....

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

یکی از همکارهای کالج، عادت خاصّی داره. تقریباً هر ترم پس از پایان کلاسها دوست دختر جدیدی پیدا می کنه . البتّه کمی غلو شد، هر چند ترم یکی ... چون روابطش چند صباحی ادامه پیدا می کنه. بار آخر که این "جف" خان دوست دخترش براش موتور خریده بود و پول برای هزینه طلاقش جمع کرده بود، خانومش متوجّه شد و ایشون حسابی به گه خوردن افتاده بود و دوست دخترش رو قال گذاشته بود. ضمناً به خاطر اینکه من یکی از مکالمات تلفنی اش را شنیده بودم توسط یکی از همکارها از این رفتار نا شایستش از من عذر خواهی کرده بود. (بنده خدا خبر نداره از نظر واقعی من!!)

حالا همه اینها رو نوشتم برای این:چند روز پیش "بن" روی "اسکرین سیور" کامپیوتر بغلی جف نوشت :!! Jeff's girlfriend is hot!!

آهان این اسکرین سیوره اینجوریه که اوّل یک صفحه جدول تناوبی و عناصر شیمیاییه که بعد از یک ربع، یک هو صفحه سبز می شه و یک نوشتهء بنفش چنان با حرکت ماری می خزه وسط ، که آدم کنجکاو می شه ببینه چی نوشته شده و تا آخرش رو می خونی !!

این در  حالی است که ایشان دوباره دوست دختر جدیدی ابتیاع فرموده اند و خانومش دقیقاً به مثابه ننهء فولادزره دیو مترصّد گرفتن مچ حاج آقاست و دائم تلفنی یا سرزده آقای همسر را چک می کند ... ایشان هم برای رد گم کردن یک عدد عکس خانوم را قاب گرفته و روی میز کارش گذاشته .. حالا تصور کن خانوم اومده و منتظر جفه و این صفحه یکهو می پره بالا!!

اگر خانوم سرزده وارد شود و ایشان پای تلفن پچ پچ کند لااقل ،من یکی می تونم بهش بگم جــــــــف ! خانومت اینجاست !!

ولی این اهالی همکار تمام تلاش خود را می کنند که یک ماجرای آبدار ماحصل این قضیه باشد، نه اینکه دلشان برای زن جف بسوزد یا با او همدردی کنند ، نه بلکه ماجرایی هیجان انگیز به سکوت و رکود آزمایشگاه برای مدّتی رونقی ببخشد !  تا اطلاع ثانوی که چه اتّفاقی می افتد می توانید گوش به زنگ باشید

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ترنج |

آیا اگر بنزین در امریکا گران نشده بود باز هم کسی به فکر صرفه جویی می افتاد؟! این روزها هر جا که بری همه از گرونی داد می زنند. بیشتر مردم به فکر  خلاقیت و ایجاد انواع راهها برای صرفه جویی افتاده اند. کمی سوسول تر ها هم به گروههای سبزک پیوسته اند و حاضر نیستند از تب و تاب بیفتند و به آن برچسب "نجات زمین" می زنند.

حال بگذریم که همین ها اگر پالتوی پوست و کیف و کفش کروکودیل توی حراجی پیدا کنند سر و دست می شکنند برای خرید، امّا درختها را آب نمی دهند چون کمبود آبــــه !! همین دوستان گـُر و گـُر کاغذ حرام میکنند و خوشحالند که هر کدام را که لازم نداشته باشند،بعداً به سطل بازیافت می اندازند. آب بطری می نوشند و در به در دنبال جایی برای بازیافت بطری می گردند، برای یک دوش گرفتن تمام مدّت شیر دوش را باز می گذارند و شونصد گالن آب مصرف می کنند چون هزینهء آب ماهیانه ثابت است و چراغهای کم مصرفشان را شب تا صبح روشن نگه می دارند ، چون به هر حال کم مصرفند، و تمام اصول صرفه جویی در محل کار فراموش می شود چون به ما چه !!

چند وقت پیش یکی از دوستان تعریف می کرد که برای کیسه زباله از کیسه خریدهایی که مغازه ها می دهند استفاده می کرده و برادر این آقا خیلی خجالت کشیده و رفته براش کیسه زباله خریده ! دیگری هم سیگاری بود ولی خرید سیگار را ترک کرده بود!

جالب اینجاست که این جور گرانی در "لایف استایل" یک عدّه چندان تغییری ایجاد نکرده به طور کلی میشود گفت که هندیها و چشم بادومی ها و خوب البته کمی تا قسمتی هم، ایرونی ها مصونتر مانده اند ، کم و بیش ... چون از ابتدا اتوماتیک وار استراتژی های کم خرجی را به کار گرفته و دائماً در حال صرفه جویی و جلوگیری از اتلاف هزینه هاشون هستند و به تصور بنده به شدّت بقیّه متضرّر نمی شوند. البته جدیداً تماس نزدیک با هیچ یک از این اقشار ندارم و صرفاً از تکنیکهای گمانه زنی استفاده می کنم.

یکی از همکارهای امریکاییم به روش جالبی دست پیدا کرده و متوجه شده که اگر کاهو بخره و خودش سالاد درست کنه پول یک  هفته سالادش درمیاد!! یا اینکه دیگه از " استارباکس" قهوه نخره و از QT قهوه اش را بخرد. بهش گفتم حالا که اینقدر صرفه جو شدی میدونی که میتونی لیوان خودت رو ببری و پر کنی و پول لیوان را صرفه جویی کردی و بعد از اینکه حساب کرد چقدر در یک سال صرفه جویی می کنه گفت که میتونه یک بار منو ببره ناهار بیرون !!!!

 روزانه نویسنده ها و مکتشفین راههای صرفه جویی، مقالات متعددی در اینترنت و نشریات می نویسند و پیشنهادات متعددی برای نجات "پنی" ها می دهند(همون پنجزاری ! خودمونه قربونش برم) . مثلاً صبح زود بنزین بزنید یا وقتی که هنوز باک بنزین ماشین نیمه است به علّت تبخیر بنزین، یا اینکه سعی کنید راه بروید یا از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنید . یا بر اساس آمار چهارشنبه ها بنزین ارزانتر است.  

امروز توی اتوبوس یه آقای امریکایی داشت کتاب می خواند و وقتی مسافر دیگری می خواست کنار دست ایشان بشیند ،چنان خودش را جمع و جور کرد که انگار طرف جذامی ، چیزی داره. تقریباً هر روز میشه این حالت تفرعن را در بعضی از مسافرها دید و کم و بیش مکالمهء بلند بلند افرادی که هر روز اعلام می کنند که بار اوّلی !! است که سوار اتوبوس می شوند و چه و چه ...

همه مدلی هست، بعضی (اغلب هم سیاه پوست هستند) که صندلی کنارشان را برای کیفشان یا لیوان قهوه شان لازم دارند و به باسن مبارکشان نمی آورند که کسی سر پا ایستاده و از سوی دیگر مریضهایی که با حال نزار از جایشان بلند می شوند و صندلی خودشان را به خانومی تعارف می کنند

وارد قطار که می شوی آدمها مرتّب ترند ،بیشتر قشر کارمند مثلاً، که در حومهء شهر زندگی می کنند ، ساکت ترند، با ظاهر آراسته تر نسبتاً و اگر کسی رفتار نا معقولی بکند چنان با شاخ بهش نگاه می کنند که متوجّه اشتباهش بشود یا با نگاه و حرکت ملایم گردن و سر، به روبرویی یا بغل دستی حالی می کنند که ایشون از ما نیست و بنده هیچ نسبتی با این افراد بی اتیکت ندارم !! به طور متوسط هفته ای نیست که با ماجرایی مواجهه نشویم . مجنونهایی که بلند بلند حرف میزنند یا فحش می دهند. یا الویس خانهایی که در راه فیلم برداری هستند! خانومهایی که برای بغل دستی شان پز میدهند ، دختر هایی که با تلفن دستیشان عشوهء ارزان به همه می فروشند نه فقط مخاطبشان یا لات و لوتهایی که پیشنهاداتی بدهند .. حتی خانومهایی که سعی می کنند با رفتار مردانه ، دلبری کنند، حتی دوستان ایرانی که خوانندهء وبلاگت هم می شوند !!

اوایلی که شروع به قطار سواری کردم عمو توصیه هایی کرد از جمله اینکه اگر کسی از تو پرسید کجا زندگی می کنی آدرس نمیدی!!! و فقط می گی شرق یا غرب !! نه اینکه بگی فلان خیابون و طرف بگه اه کدوم کوچه ، فلان کوچه؟ بعد تو می گی این نه .. اون یکی بعد طرف می گه اه ه ه اون در زرده تو می گی نه اون در قرمزه !!

گفتم عمو اگه کسی اومد گفت بیا این شکولات رو بگیر گوشواره هات رو بده چی کار کنم؟؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

تقریباً به هیچ کارخاصّی مشغول نیستم جز روزمرّگی ها.

تقریباً از اخبار این روزهای دنیا و ایران هم بی خبرم. البته جز فوت شکیبایی که میم جان شب زنگ زد و گفت .. نمی دونم چرا هنوز هم تعجّب می کنم ... هنوز عادت نکردم و نخواهم کرد، مردن عجیبه ...

مشغلهء خاصی ندارم و هم دارم ... بیشتر انگار درگیریهای ذهنی و خودآزاریهای شخصی و این میان لابد افراد نزدیک به من مصون نیستند ولی خوب چاره چیه دیگه این یک قلم رو نمی تونم قایم کنم.

نمی دونم این مشکل همه است یا فقط من یه جورایی درگیری دارم. در اوج خوبی و خوشی و خوشحالی (قاعدتاً) یک چیزی عین مگس ویز می کنه و هی میاد اون وسط مسطها خودش رو میندازه و می بردم تو فکر... هی هر چی می خوام بزنمش کنار بره پی کارش نمی شه ... هی این فکر می آد بعد ، بعدیش و هی بعدتریش ... انگار یه مرضه که... اسمش چی بود؟!     

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |