مینا جون تو رو خدا ببخش می دونم حق داری با این همه بار و فشار زیادی هر روز من یک چیزی برای تو، دارم. راست راستی این در مورد من صدق می کنه که نشسته کنار گود و می گه لنگش کن .. ولی به خدا من می فهمم و خیلی هم شرمنده ات هستم و هم معذرت می خوام .
آخه ، فکر می کنم تو ۱۱۸ هستی یا هر کی هر سوءالی داره، تو جوابش رو داری!
می دونی چیز جون این مسافرت آخر فقط اینش نبود که خوش بگذره، یک جور اکتشاف بود و یک جورایی هم مُسکّن! به این آرش بلا حق می دم که زرت و زورت دلش می خواد سفر بره.
نق ندارم بزنم امروز ،
نق دونم خالی خالیه..
آهان یادم اومد
.
یکی به ما گفت برو فلان کار رو بکن کادوی من! امروز می گه ببینم چه کادوی ارزونی انتخاب کردی! حالا نمی دونم اصلاً طعنه می زد یا واقعاً فکر می کرد ارزونه.... یا می خواست بگه : تو! کادوت رو انتخاب کردی (که خودش کرده بود ها،... اونهم با اصرار )... اینجوری دستی دستی حرف رو می اندازند گردن آدم!
تازه، هی تعریف کرد که آره حیفه اینقدر الی و بلی و اینا... حیف صورتت این ریختی باشه
! هی من گفتم: من که صورت خودم رو نمی بینم، خیلی هم مهم نیست چه ریختی باشه... هی گفت: نه خوبه، ولی.. برو درستش کن!
می بینی؟ منم نجابت !! کردم هیچّی نگفتم (وا ننه مادر غم باد نگیری!
)
خب، دیگه؟!
امروز برای همهء روزهای هفته و ماه و شاید فصل می نویسم. امروز برای تنهایی بی بدیل خودم که هر روز عمیقتر می شود و این عطشی که با سر کشیدن تو هم فرو کش نمی کند، می نویسم. چشم براه چیزی هستم که وجود ندارد. چشم براه معجزه ای، که برای یک بار هم که شده، بخواهد ـ آنچه را که من ـ می خواسته ام.
به مُرده ها دل می بندم. اصلاً خدا برای همین به وجود آمد، نه؟
آدم سرگشته باید به کسی دل خوش می کرد. چه چیز بهتر از آنچه که نیست. می خواهی که باشد ولی نیست. برایش غزل بخوان و نوازشش کن. با او به گردش برو و برایش گریه کن. هر وقت که وقت داری صرفش کن ، آنقدر مهربان است که هیچگاه گله نمی کند.فقط دوستت دارد و به تو وفادار است! هر چه خوب آمد به او نسبت بده و شکرش کن. آه چه عشقی خدا به بشر دارد!
صرف کن فعل" و ص ل" را:
اوتَصَلَ یَوتَصِلُ اِوتِــصال
و من در عین وصل می خوانم برای "فصل" !
از همهء دوستداشتگانم در "فاصله" بودم و هستم و خواهم ماند!
صبحی به خودم گفتم خدا رو شکر که از خونه نرفتم. همینکه قرار بود آخر هفته هام رو تنهایی سر کنم خودش خیلی سخت می شد. لااقل خورش کرفس رو گرم می کنی و با اونایی که همهء دنیاشون تویی می خوری و توی چشمهاشون می خونی که می گن:" خیلی ممنون که هستی".
اینو با هیچ شادی بی ثبات و گذرایی عوض نمی کنم.آره راسته که بعضی رابطه ها تا صد سال هم که بگذرند "خام" هستند، بعضی هم از وقتی شروع می شن انگاری که صد ساله بودند، این دیگه دست ما نیست ... به قول مادربزرگم "اینجوری بوده "!
همیشه گفتم که من اصراری در هیــــــــــــــــــــــــــــــــچ چیـــــــــــــــــــــــــزی ندارم و می گذارم که هر چیزی سیر طبیعی اش رو طی کنه. گاهی این سیر طبیعی طوفان و گردباد و مرگ می تونه باشه که خوب طبیعیه دیگه!
۱- هیچگاه به فکر کسی نباشید که با اوبتوانید زندگی کنید بلکه دنبال کسی باشید که بدون او نمی توانید زندگی کنید.
اوّلاً : تازه باید بریم بگردیم ببینیم اون کی بوده که تا حالا نمی تونستیم بدون اون زندگی کنیم؟!! مگه مرض داریم؟ اگه تا حالا تونستیم زندگی کنیم که دیگه چه دردیه بریم یکی رو پیدا کنیم که بعدش دیگه نتونیم بدون اون زندگی کنیم!
جواب: درد بی دردیه دیگه.. هی می نالین که تنهایین و همراه می خواین و ال و بل.. وقتی گیر افتادین می فهمین که ای داد بی داد تا حالاش داشتین مثل آدم زندگی می کردین .. تازه اوّل بدبختیتونه که اسمش رو می گذارین خوشبختی و زندگی مشترک! کی لی لی لی لی لی لی !!
امّا دیدم نیست. گذشته را گذاشتم که باشد، گم نمی شود ولی حالا که تو را دارم ، نمی خواهم حسرت آینده ام شود.لذّت بودن با تو از تمام گناهان دنیا شیرین تر است انگار ...
و مردم را با ترس از مرگ وادار کردند که خدا را بیافرینند و به امید دیدن دوستداشتگان از دنیا سفر کرده بیشتر دل ببندند و مرگ تدریجی شان آرامتر و آرامتر گردشان حلقه زند. (آیهء یک سورهء اسارت!)
دلم برای همه دوباره تنگ شده. گفتی که باید در حال زندگی کنم. گفتی مگر این کتاب را نخوانده ای؟ آره خواندم ولی در حال خواندمش. تمام که شد فراموشش کردم!
پدرش! شاید دوست داشته باشد که دخترش هر شب سرش را کنار یک آدم مومن ِ سر به زیر ِ نمازخوان بر بالین بگذارد! حیف که هم دیر به این فکر افتاده و هم نمی داند که دخترش به اندازهء موهای سرش بالشهای رنگ و وارنگ را زیر سر گذاشته، شاید که بهتر بود طوری دیگری برای آرزوهای دور و درازش نقشه می کشید ... خیلی دیر شده حالا ...
تازه یک چیزهایی داره دستگیرم می شه و تازه دارم فکر می کنم که هر چیزی یک قدر و قیمتی داره و هیچوقت نباید ندیده گرفته بشه. اگه کسی خودش رو دست کم بگیره نمی تونه از دیگرون بخواد که ارزشش رو بدونند. اگه صمیمیت به جای چیزهای دیگه برداشت می شه هیچ لزومی نداره که وجود داشته باشه چون عملاً به چیز دیگه ای برداشت می شه.
راستی تا چه حدّی گذشت معقولانه است؟ بیش از حد امروز خسته ام و خستگی ام با یک روز کار نرفتن در نرفت فردا هم نمی روم. پس فردا هم....
مامان می خواست لوبیا پلو بپزه. یعنی پخته بود ولی برنجش دو برابر مخلّفاتش بود و من گفتم مامان می گفتی من غذا بپزم اینجوری که بده،مهمون داریم. مامان گفت من حوصلهء پبمونه و اندازه گیری ندارم. دیگه همینه. و همه داشتند غذا می خوردند که او هم آمد و غذا از توی قابلمه می کشید ولی مخلّفاتش از برنج خیلی بیشتر بود !!
یکی اش اینه، همه چیز رو فراموش می کنی و برای یک لحظه به بهترین اتّفاقی که اخیراً افتاده برات فکر می کنی (می تونه یک اتفاق خوب در بچّگی هم باشه، به هر حال یک چیز دوست داشتنی ) اون وقت بگذار که صورتت و حالت بدنت به همون صورتی در بیاد که اون موقع بود. یک صفحه جوک پیدا کن و تا اونجا که می تونی فکر کن که این خنده داره و بخند. به کارهای عقب مونده فکر نکن و یک دوش بگیر .خوب لباس بپوش انگار می خوای بری مهمونی (برای من کفش پاشنه بلند و آرایش و عطری که دوست دارم) ... یک تلفن به یه آدم سوپر مثبت هم کمک می کنه ... در عرض نیم ساعت نگاهت به دنیا عوض می شه... یک بار جون من امتحان کن خبرش رو به من بده. کارهای دیگه هم می شه کرد ولی من دیروز پریروز این کار رو کردم. بسی هم نیکو !
یک راه دیگه اش هم اینه که به روش خیلی از آقایون هیچّی خایه ات هم نباشه ! به اصطلاح گور باباش ... تو حالتو بکن ...
آقا، یک نفر هست که این کرم ایران اومدن رو از حالا انداخته تو تنبون ما، تا همین چند وقت پیش بی خیالش بودیم هااااااا ولی اینقدر هی یادمون می اندازه که شیطونه می گه همین روزها پاشو برو !
نه، این روزها یک کمی تو مود درس و اینها افتادم. کمی هم ارتتاب!( از مرتّب کردن می آد!)، البتّه هنوز در جستجوی سرپناه مناسب و در شأن همایونی هم هستیم ... دارم یک برنامه می نویسم برای این سه ماه...
چند تا اتفاق مهم زندگی من در سالهای مختلف در همین موقع سال قمری اتفاق افتاده و بخش نسبتاً خرافی من کمی به این اهمیّت می ده. کمترین کاری که می شه انجام داد به نوعی تمرین یک سری موارد می تونه باشه که مهمترینش خودشناسی، بررسی بعضی کارهاو عکس العمل ها ، کنترل احساسات و جلوگیری از عصبانیت، تمرین صداقت محض با خود و اطرافیان و سنجش تحمّل در خیلی از موارده.
چیزی که تغییر کرده دید من نسبت به بعضی مسائله. اونجوری که ما بزرگ شدیم (در واقع توی مُخ ما فرو کردند)، گذشت بی دلیل فقط محض رضای خدا و انسان دوستی بوده...، اینکه حتی درد کشیدن و دم نزدن نوعی عبادته و کفارهء گناهان آدم می تونه باشه و لذّت بردن امری است گناه آلود! الان به همون اندازه که مسیح برای گناههای ما مصلوب شد ، این موضوعات مسخره و پیش پا افتاده به نظرم می آد. تنها وسیله ای است برای تضعیف روحیهء آدمها تا وسیله ای برای بهره کشی و استفاده یابو وار از اونها باشه. کشتن اعتماد به نفس ،قدرت تفکر و استدلال عدّه ای که بتونند نا خودآگاه پلّه هایی باشند برای بالا رفتن بقیّه !!
اگر این مسألهء مذهب کمی جهت گیری اش عوض می شد، کاملاً مردم متفاوت بودند، حتّی دوست داشتنها و کمک کردنها بنیان متفاوتی می داشت و این روحیهء تعویض و داد و ستد از بین می رفت چه به صورت مادّی چه معنوی ....
گفتم مگه مجبوری؟! و تو دلم چها که دیگه نگفتم ....
چه شباهت عجیبی بین بعضی زنها و مرد هاست!
حالا ، من هم احساس بدی دارم !
شیطونه می گه یه کارت رو ول کن!
گاهی در این خودانگاری ها، شباهتهای درونی من با دیگری ظهور پیدا می کند که باعث شادمانی یا تعجب خودم می شود. بعضی ها هم که کمی اغراق می کنند و خواندن ذهن یا جادوگری را به آن نسبت می دهند. فکر می کنم که آدمها با وجود تفاوتهای بسیار ، تشابهات فراوانی هم با هم دارند که ریشه همه به یک جا ختم می شود. مثل خندیدن که زبان جهانی دارد ... واقعاً گاهی در این مورد دو دوتا چهارتا می شود.
(اعترافات عاشقانهء من، احساسات و شوریدگی ها و دل واپسی هایم که در این صفحه منعکس می شوند آینهء شوریدهء دیوانه ء بی سرو سامانی است که هر لحظه به یک حس در خود می لرزد و باز می خواهد که به خود مسلط شود و عنان از کف ندهد. که بنویسد و بیرون بریزد و باز از نو ساخته شود)
از دور که به مترسکهای زندگی خودم (لااقل) نگاه میکنم، پوچی برخی آدمها و بزرگ انگاری برخی دیگر، مسیر حرکت و نحوهء قدم برداشتن، همه و همه طنزگونه و کارتون وار خود را به طرز مضحکی به تصویر در میآورند.
شاید بهتر بود همه به خوبی های هم نگاه می کردیم و کمی مثبت تر رفتارهای همدیگر را ارزیابی می کردیم!
امروز همه را در یک دیگ بزرگ میدیدم که با ملاقهء شیطان هم میخوریم و نخود و لوبیا وار میان رشته ها و سبزی ها به هم میخوریم. برخی در هاون له شده، بعداً اضافه شدیم و بقیه در خال پخت... و الباقی بعداز ورود به اندرون خدا ( که باد هم درست می کنیم!) ...
چند وقت پیش دیدیم یک عدّه ای با ماسک و روپوش یک سری وسایل فلزی آورده اند و کار می کنند. اغلب یک نفر هستکه روبروی من می نشیند و تقریباً صورتش پوشانده شده و دارد یک کارهایی می کند. اوّل هر کس می آمد کنجکاوانه به او نگاه می کرد که چه می کند. و از من که می پرسیدند من بی علاقه می گفتم "دارند بمب درست می کنند" انگار !
چند وقتی طرف برای من دستی و سری تکان می داد ... بعد تر ها پیش روی شیشهء من این نوشته ظاهر شد:"help me!"
یک روز هم داشتم توی پلّه ها پایین می آمدم که کسی با من سلام و علیک کرد، از حالت صورتش حدس زدم که "او" باشد. خودش را معرّفی کرد و گفت می خواهد بداند که من کجایی هستم چون مثلاً زیبا هستم!! گفتم که ایرانی هستم و به محض اینکه از شغل قبلی اش گفت و تغییر جا من بی هوا گفتم که اِه آره شوهر من هم .... فلان ... سریع خداحافظی کردم و رفتم.
از آن به بعد کمتر نگاه می کند ....
کی گفته من سینما دوست ندارم؟خوب البته خودم این را گفته بودم ولی شرایطش را نگفته بودم ![]()
طبق معمول دلم برای خودم سوخت ، باید کسی حال مرا می فهمید و اون کس فقط می تونست خودِ من باشه و بس. بعد از برنامه بی خداحافظی و مراسم که معمولاً خودش یک ساعتی طول می کشه زدم بیرون. حوصلهء میهمانی بعد از ان را نداشتم. همبرگر فروشی محبوب من هم بسته بود و اخم و غرولندش را به ا. حواله کردم و به سمت خانه م. راه افتادم.
احساس غبن و غم و غر را با هم داشتم. راست می گویند که خوشی زیادی هم زیر دل آدم می زند ولی من هنوز خوشی را چندان مزّه مزّه نکرده ،زیر دلم زده!
از تو که به تو بگویند ، گاهی هر چند بی طرف یا حتی خوشایند، اثر خودش را می گذارد. یک بار از کسی پرسیدم فکر می کنی من بزرگ بشم سیگاری می شم؟ گفت :آره! ومن همیشه فکر می کنم که چرا همچین فکری کرد و من اینقدر از سیگار متنفرم. البته امتحان کردم ولی خوشم نیامده یا عادت نکردم .. بگذریم ...
کسی که تو را به شرط بخواهد و برای خودش بخواهد و هر حرکت تو را "علامتک" بزند، عاشق هم می تواند باشد؟ آیا کسی که کوچکترین حرکتت را محک بزند در تو آرامش حرکت ایجاد می کند؟ کسی که ترس از خطا و احتیاط شرط اوّل زندگی اش باشد ، آیا شرط اوّل عاشقی و دل به دریا زدن می داند؟ تو باور می کنی که دلتنگی برای تو باشد وقتی که نصف راه را تو باید طی کنی؟ اگر که دوستی دوست تو باشد، آیا برای دوستی شرط و قیمت و اندازه می توان گذاشت؟ اگر از تو بابت کوچکترین ها تشکّر نکرد، یعنی نمی بیند ؟ نمی فهمد؟
از اینکه کودکیت را با من قسمت می کنی ممنونم ...
یک راه است که بی سبب می روم انگار، باید که ببینم خوبی و آرام خوابیده ای؟ باید که عطر آشنای خانه مشامم را پر کند و من زیر لحافم بخزم و بی خیال به خواب بروم . گاهی راهی را می روی و می دانی که هر چه بیشتر بروی دورتر می شوی ولی باز می روی، در حالی که می دانی ... تو هم دوست نداری که بدانی تردید سایه اش از تو بلند تر است... مطمئنم
-بله؟ سلام ، حال شما چطوره؟ بله برنامهء دیروز جالب بود.
ـمن؟ خوبم خیلی ممنون
- چه طور؟.... مگه چی شد؟ .. خانومتون خوبند؟!
[ سریع حرف می زد و تند تند می گفت انگار که باید همه رو یک باره بریزه بیرون .. معلوم بود که حفظشون کرده ... بعد از شیش تا ماشالله گفت که این همه وقت می شناسدت و حیفش می آد که تو ... ]
بهش گفتی که ببخشید از ایرانه باید قطع کنی ...( الکی) و با یک نفس راحت گوشی را قطع کردی ...