تبليغاتX
ترنجک >
دلم می خواست یک ذرّه بیشتر وقت داشتم . یا شبانه روز بیشتر از بیست و چهار ساعت داشت یا من یک جوری بیشتر وقت داشتم. آره یک جورایی دست خود آدمه ولی من بلد نیستم انگار ... سرم داره گیج می ره ولی دیگه نمی تونم بگم. اونوقت می گه ای بابا تو که همه اش مریضی! یا به من که رسیدی همه ء درد و مرضها اومدند سراغت! دیگه نمی تونم دلخور هم بشم چون می گه گرد و خاک کردی ... پس این گفتگوی تمدنها چی شد؟!

مینا جون تو رو خدا ببخش می دونم حق داری با این همه بار و فشار زیادی هر روز من یک چیزی برای تو، دارم. راست راستی این در مورد من صدق می کنه که نشسته کنار گود و می گه لنگش کن .. ولی به خدا من می فهمم و خیلی هم شرمنده ات هستم و هم معذرت می خوام . آخه ، فکر می کنم تو ۱۱۸ هستی یا هر کی هر سوءالی داره، تو جوابش رو داری!

می دونی چیز جون این مسافرت آخر فقط اینش نبود که خوش بگذره، یک جور اکتشاف بود و یک جورایی هم مُسکّن! به این آرش بلا حق می دم که زرت و زورت دلش می خواد سفر بره.

نق ندارم بزنم امروز ، نق دونم خالی خالیه..

 آهان یادم اومد.

یکی به ما گفت برو فلان کار رو بکن کادوی من! امروز می گه ببینم چه کادوی ارزونی انتخاب کردی! حالا نمی دونم اصلاً طعنه می زد یا واقعاً فکر می کرد ارزونه.... یا می خواست بگه : تو! کادوت رو انتخاب کردی (که خودش کرده بود ها،... اونهم با اصرار )... اینجوری دستی دستی حرف رو می اندازند گردن آدم!

تازه، هی تعریف کرد که آره حیفه اینقدر الی و بلی و اینا... حیف صورتت این ریختی باشه! هی من گفتم: من که صورت خودم رو نمی بینم، خیلی هم مهم نیست چه ریختی باشه... هی گفت: نه خوبه، ولی.. برو درستش کن!

 می بینی؟ منم نجابت !! کردم هیچّی نگفتم  (وا ننه مادر غم باد نگیری!)

خب، دیگه؟!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

احساس پاییز هم نزدیک می شود. مهر می آید و مهربانی می رود. لختی به عقب نگاه می کنم و عینک آینده بینی به چشم میزنم. مثل نور خورشید چشمم را می آزارد. بهتر است با عینک جوشکاری دیروز عوضش کنم.دیشب در عین خستگی و خواب آلودگی، بیدار شدم. گفته بودند که ضربهء بیداری مثل "هنگ اُور" می ماند.آه از این بیداری زود هنگام. می دانستم . ناباورانه چشم باز می کنی و با سر درد، سرت، که به حجم یک اتاق می ماند را، حمل می کنی. داروی تجویزی من برای این مواقع: یک همخوابگی بی عشق، همین و بس... داروی تلخی که من نمی توانم سر بکشمش لااقل، یادآوری است بر آنکه هیچ چیزی بیش از این نبوده ...این فقط تصورات توست که دیگری را از سایرین متمایز نموده ... نگران هیچ چیز نباش ...من با تو هستم، هروقت اراده کنی همه عاشقت می شوند! عشاقی که فقط ، زبانت را نمی فهمند، همین.

امروز برای همهء روزهای هفته و ماه و شاید فصل می نویسم. امروز برای تنهایی بی بدیل خودم که هر روز عمیقتر می شود و این عطشی که با سر کشیدن تو هم فرو کش نمی کند، می نویسم. چشم براه چیزی هستم که وجود ندارد. چشم براه معجزه ای، که برای یک بار هم که شده، بخواهد ـ آنچه را که من ـ می خواسته ام.  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

هجرت را دوست دارم. تو را می گذارم و می روم. به دست طبیعت که بسپرمت خیالم راحت می شود.گردش روزگار بهتر از من و مهربانتر از من است!

به مُرده ها دل می بندم. اصلاً خدا برای همین به وجود آمد، نه؟

 آدم سرگشته باید به کسی دل خوش می کرد. چه چیز بهتر از آنچه که نیست. می خواهی که باشد ولی نیست. برایش غزل بخوان و نوازشش کن. با او به گردش برو و برایش گریه کن. هر وقت که وقت داری صرفش کن ، آنقدر مهربان است که هیچگاه گله نمی کند.فقط دوستت دارد و به تو وفادار است! هر چه خوب آمد به او نسبت بده و شکرش کن. آه چه عشقی خدا به بشر دارد!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

همه میگویند برای "وصل" ... می گریند برای "اتصال" ... می نالند برای "وصال"

صرف کن فعل" و ص ل" را:

اوتَصَلَ یَوتَصِلُ اِوتِــصال 

و من در عین وصل می خوانم برای "فصل" !

از همهء دوستداشتگانم در "فاصله" بودم و هستم و خواهم ماند!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

از دیروزها توی دماغم درد می کنه و گاهی که حرف می زنم یا می خندم تیر می کشه.دارم دوا درمونش می کنم. فکر کنم بشه کلاً از بین بردش ! از دیشب هم یه جایی توی قلبم سوراخ شد و تالاپی افتاد پایین. ورش داشتم وصلش کردم ولی جای بخیه هاش می سوزه، کسی دوای سوزش خوب سراغ نداره؟ قرص فراموشی هم بد نیست، لااقل یادت می ره درده چیه و از کجاست...

صبحی به خودم گفتم خدا رو شکر که از خونه نرفتم. همینکه قرار بود آخر هفته هام رو تنهایی سر کنم خودش خیلی سخت می شد. لااقل خورش کرفس رو گرم می کنی و با اونایی که همهء دنیاشون تویی می خوری و توی چشمهاشون می خونی که می گن:" خیلی ممنون که هستی".

 اینو با هیچ شادی بی ثبات و گذرایی عوض نمی کنم.آره راسته که بعضی رابطه ها تا صد سال هم که بگذرند "خام" هستند، بعضی هم از وقتی شروع می شن انگاری که صد ساله بودند، این دیگه دست ما نیست ... به قول مادربزرگم "اینجوری بوده "!

همیشه گفتم که من اصراری در هیــــــــــــــــــــــــــــــــچ چیـــــــــــــــــــــــــزی ندارم و می گذارم که هر چیزی سیر طبیعی اش رو طی کنه. گاهی این سیر طبیعی طوفان و گردباد و مرگ می تونه باشه که خوب طبیعیه دیگه!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ترنج |

پی آمد جریانات اخیر کتابی را شروع کردم که هر از گاهی نکات جالبش را اینجا می نویسم.

 ۱- هیچگاه به فکر کسی نباشید که با اوبتوانید زندگی کنید بلکه دنبال کسی باشید که بدون او نمی توانید زندگی کنید.

اوّلاً : تازه باید بریم بگردیم ببینیم اون کی بوده که تا حالا نمی تونستیم بدون اون زندگی کنیم؟!! مگه مرض داریم؟ اگه تا حالا تونستیم زندگی کنیم که دیگه چه دردیه بریم یکی رو پیدا کنیم که بعدش دیگه نتونیم بدون اون زندگی کنیم!

جواب: درد بی دردیه دیگه.. هی می نالین که تنهایین و همراه می خواین و ال و بل.. وقتی گیر افتادین می فهمین که ای داد بی داد تا حالاش داشتین مثل آدم زندگی می کردین .. تازه اوّل بدبختیتونه که اسمش رو می گذارین خوشبختی و زندگی مشترک!  کی لی لی لی لی لی لی !!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

جان من با من بگو اسرار خویش   چشم دل روشن کن از دیدار خویش
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

پرسیدی روزه چرا؟ و من گفتم که این یادآور خاطرات گذشته است،

 امّا دیدم نیست. گذشته را گذاشتم که باشد، گم نمی شود ولی حالا که تو را دارم ، نمی خواهم حسرت آینده ام شود.لذّت بودن با تو از تمام گناهان دنیا شیرین تر است انگار ...

و مردم را با ترس از مرگ وادار کردند که خدا را بیافرینند و به امید دیدن دوستداشتگان از دنیا سفر کرده بیشتر دل ببندند و مرگ تدریجی شان آرامتر و آرامتر گردشان حلقه زند. (آیهء یک سورهء اسارت!)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ترنج |

پشتی صندلی را که به عقب هل می دهم، فشار دستت را روی کمرم احساس می کنم! دیشب تو اینجا روی همین صندلی کتاب می خواندی و وقتی که با شیطنت ترانه ای را زمزمه می کردی سرت را هم به این سو و آن سو تکان می دادی....

دلم برای همه دوباره تنگ شده. گفتی که باید در حال زندگی کنم. گفتی مگر این کتاب را نخوانده ای؟ آره خواندم ولی در حال خواندمش. تمام که شد فراموشش کردم!

پدرش! شاید دوست داشته باشد که دخترش هر شب سرش را کنار یک آدم مومن ِ سر به زیر ِ نمازخوان بر بالین بگذارد! حیف که هم دیر به این فکر افتاده و هم نمی داند که دخترش به اندازهء موهای سرش بالشهای رنگ و وارنگ را زیر سر گذاشته، شاید که بهتر بود طوری دیگری برای آرزوهای دور و درازش نقشه می کشید ...  خیلی دیر شده حالا ... 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ترنج |

اگه بگی چی می خوای پر رو و پر توقعی. اگه نگی چی می خوای بعداً می گن چرا نگفتی. اگه سکوت کنی و صبر، می گذارند به حساب دیگه ای. اگه راهت روبکشی و بری سنگدل و بی وفایی . تکلیف ما چیه این وسط؟!

تازه یک چیزهایی داره دستگیرم می شه و تازه دارم فکر می کنم که هر چیزی یک قدر و قیمتی داره و هیچوقت نباید ندیده گرفته بشه. اگه کسی خودش رو دست کم بگیره نمی تونه از دیگرون بخواد که ارزشش رو بدونند. اگه صمیمیت به جای چیزهای دیگه برداشت می شه هیچ لزومی نداره که وجود داشته باشه چون عملاً به چیز دیگه ای برداشت می شه.

راستی تا چه حدّی گذشت معقولانه است؟ بیش از حد امروز خسته ام و خستگی ام با یک روز کار نرفتن در نرفت فردا هم نمی روم. پس فردا هم....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط ترنج |

دیشب نگاه هات با همیشه فرق می کرد. چشمهات داشتند با من حرف می زدند و من شاید برای اوّلین بار چیزی رو در اونها می دیدم که نمی تونستم ترجمه کنم، یا می ترسیدم که این کار رو بکنم. خواب کسی را دیدم دیشب، با همین نگاه... در خانه مان در شیراز. پیش من دراز کشیده بود و از من می پرسید که آیا می توانم برای همیشه با او باشم؟ و من در خواب بهت زده بودم و یک آن به خودم لرزیدم. نوزادی بین ما بود ولی مال ما نبود. او هر که بود بی پاسخ ماند و من نمی دانستم چه کنم. رستا و دوستش داشتند سبزی پاک می کردند و "او" هر که بود گفت که مدّتهاست می خواسته با من حرف بزنه. من مکث کردم و بعد از خستگی همان جا وسط هال دراز کشیدم با همان نوزادی که من انگار داشتم آن روز نگه داری می کردم. "او" هم دراز کشید و مهربانانه به من نگاه کرد. گفت که فکر نمی کرده من اینقدر واقعی باشم ، رستا به دوستش یواش گفت :"هیس بذار ببینم چی داره بهش می گه!" ولی او ادامه داد و گفت و گفت و من فقط سکوت ...

مامان می خواست لوبیا پلو بپزه. یعنی پخته بود ولی برنجش دو برابر مخلّفاتش بود و من گفتم مامان می گفتی من غذا بپزم اینجوری  که بده،مهمون داریم. مامان گفت من حوصلهء پبمونه و اندازه گیری ندارم. دیگه همینه. و همه داشتند غذا می خوردند که او هم آمد و غذا از توی قابلمه می کشید ولی مخلّفاتش از برنج خیلی بیشتر بود !!  

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |

همهء آدمهای آروم دنیا، منظورم اونهاییه که آرامش دارند ، خیلی خوش به حالشونه. چند روزی بود که این آرامش ما به نوعی زیادی ، در نوسان بود و برای تسلّط به اون از چند روش استفاده کردم که واقعاً کارگر افتاد.

 یکی اش اینه، همه چیز رو فراموش می کنی و برای یک لحظه به بهترین اتّفاقی که اخیراً افتاده برات فکر می کنی (می تونه یک اتفاق خوب در بچّگی هم باشه، به هر حال یک چیز دوست داشتنی ) اون وقت بگذار که صورتت و حالت بدنت به همون صورتی در بیاد که اون موقع بود. یک صفحه جوک پیدا کن و تا اونجا که می تونی فکر کن که این خنده داره و بخند. به کارهای عقب مونده فکر نکن و یک دوش بگیر .خوب لباس بپوش انگار می خوای بری مهمونی (برای من کفش پاشنه بلند و آرایش و عطری که دوست دارم) ...  یک تلفن به یه آدم سوپر مثبت هم کمک می کنه ... در عرض نیم ساعت نگاهت به دنیا عوض می شه... یک بار جون من امتحان کن خبرش رو به من بده. کارهای دیگه هم می شه کرد ولی من دیروز پریروز این کار رو کردم. بسی هم نیکو !

یک راه دیگه اش هم اینه که به روش خیلی از آقایون هیچّی خایه ات هم نباشه ! به اصطلاح گور باباش ... تو حالتو بکن ...

آقا، یک نفر هست که این کرم ایران اومدن رو از حالا انداخته تو تنبون ما، تا همین چند وقت پیش بی خیالش بودیم هااااااا ولی اینقدر هی یادمون می اندازه که شیطونه می گه همین روزها پاشو برو !

نه، این روزها یک کمی تو مود درس و اینها افتادم. کمی هم ارتتاب!( از مرتّب کردن می آد!)، البتّه هنوز در جستجوی سرپناه مناسب و در شأن همایونی هم هستیم ... دارم یک برنامه می نویسم برای این سه ماه...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

من و پوکی امروز روزه هستیم!

چند تا اتفاق مهم زندگی من در سالهای مختلف در همین موقع سال قمری اتفاق افتاده و بخش نسبتاً خرافی من کمی به این اهمیّت می ده. کمترین کاری که می شه انجام داد به نوعی تمرین یک سری موارد می تونه باشه که مهمترینش خودشناسی، بررسی بعضی کارهاو عکس العمل ها ، کنترل احساسات و جلوگیری از عصبانیت، تمرین صداقت محض با خود و اطرافیان و سنجش تحمّل در خیلی از موارده.

چیزی که تغییر کرده دید من نسبت به بعضی مسائله. اونجوری که ما بزرگ شدیم (در واقع توی مُخ ما فرو کردند)، گذشت بی دلیل فقط محض رضای خدا و انسان دوستی بوده...، اینکه حتی درد کشیدن و دم نزدن نوعی عبادته و کفارهء گناهان آدم می تونه باشه و لذّت بردن امری است گناه آلود! الان به همون اندازه که مسیح برای گناههای ما مصلوب شد ، این موضوعات مسخره و پیش پا افتاده به نظرم می آد. تنها وسیله ای است برای تضعیف روحیهء آدمها تا وسیله ای برای بهره کشی و استفاده یابو وار از اونها باشه. کشتن اعتماد به نفس ،قدرت تفکر و استدلال عدّه ای که بتونند نا خودآگاه پلّه هایی باشند برای بالا رفتن بقیّه !!

اگر این مسألهء مذهب کمی جهت گیری اش عوض می شد، کاملاً مردم متفاوت بودند، حتّی دوست داشتنها و کمک کردنها بنیان متفاوتی می داشت و این روحیهء تعویض و داد و ستد از بین می رفت چه به صورت مادّی چه معنوی ....

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

امروز یکی از دوستام به من تلفن زد و گفت که باید منو ببینه ! گفتم بیا خونه مون. سر درد دلش که باز شد گفت که احساس خیلی بدی داره، مدّتیه که با یک پسره دوست شده، همدیگه رو خیلی دوست دارند ولی تنها وقتی که همدیگر رو می بینند پسمونده ء وقت آقا ست از تمام مشغله های روزمره، مهمانی ها و دیدارهای فامیلی ... انگار که این رابطه فقط محدود شده به رختخواب و او احساس می کنه به نوعی که تبدیل شده به معشوقهء آقا !

گفتم مگه مجبوری؟! و تو دلم چها که دیگه نگفتم ....

 چه شباهت عجیبی بین بعضی زنها و مرد هاست!

حالا ، من هم احساس بدی دارم !


شیطونه می گه یه کارت رو ول کن!

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ترنج |

خیلی وقتها سعی می کنم دغدغه های آدمها رو درک کنم و خودم را به جای آنها بگذارم، هر چند دور و دست نیافتنی و بدون توجیه باشند. گاهی این خودانگاری منجر به رسیدن به حس هایی می شوند که نامفهومند و گاهی مرا بر سر دوراهی یا چندراهی می گذارند.و گاهی هم برعکس. حالا اینکه علّت این کارم چیست احتمالاً نیاز به ریشه یابی و روانکاوی دارد که خود بحث دیگری است.

گاهی در این خودانگاری ها، شباهتهای درونی من با دیگری ظهور پیدا می کند که باعث شادمانی یا تعجب خودم می شود. بعضی ها هم که کمی اغراق می کنند و خواندن ذهن یا جادوگری را به آن نسبت می دهند. فکر می کنم که آدمها با وجود تفاوتهای بسیار ، تشابهات فراوانی هم با هم دارند که ریشه همه به یک جا ختم می شود.  مثل خندیدن که زبان جهانی دارد ... واقعاً گاهی در این مورد دو دوتا چهارتا می شود.

(اعترافات عاشقانهء من، احساسات و شوریدگی ها و دل واپسی هایم که در این صفحه منعکس می شوند آینهء شوریدهء دیوانه ء بی سرو سامانی است که هر لحظه به یک حس در خود می لرزد و باز می خواهد که به خود مسلط شود و عنان از کف ندهد. که بنویسد و بیرون بریزد و باز از نو ساخته شود)

از دور که به مترسکهای زندگی خودم (لااقل) نگاه میکنم، پوچی برخی آدمها و بزرگ انگاری برخی دیگر، مسیر حرکت و نحوهء قدم برداشتن، همه و همه طنزگونه و کارتون وار خود را به طرز مضحکی به تصویر در میآورند.

شاید بهتر بود همه به خوبی های هم نگاه می کردیم و کمی مثبت تر رفتارهای همدیگر را ارزیابی می کردیم!

 امروز همه را در یک دیگ بزرگ میدیدم که با ملاقهء شیطان هم میخوریم و نخود و لوبیا وار میان رشته ها و سبزی ها به هم میخوریم. برخی در هاون له شده، بعداً اضافه شدیم و بقیه در خال پخت... و الباقی بعداز ورود به اندرون خدا ( که باد هم درست می کنیم!) ...


هر دوجایی که کار می کنم پنجره ندارد، آسمان را نمی بینی و روز و شب و باران و آفتاب را نمی توانی حدس بزنی. در محل کار روزم پنجره داریم البته ولی به حیاط خلوت کوچکی باز می شود. بالای سر را که نگاه کنی شیشهء مشجّری هست که می توانی حدس بزنی شب است یا روز. وقتی به اینجا آمدیم رییسمان برای دلجویی پوسترهای رنگی سفارش داد که دلمان نگیرد.

چند وقت پیش دیدیم یک عدّه ای با ماسک و روپوش یک سری وسایل فلزی آورده اند و کار می کنند. اغلب یک نفر هستکه روبروی من می نشیند و تقریباً صورتش پوشانده شده و دارد یک کارهایی می کند. اوّل هر کس می آمد کنجکاوانه به او نگاه می کرد که چه می کند. و از من که می پرسیدند من بی علاقه می گفتم "دارند بمب درست می کنند" انگار !

چند وقتی طرف برای من دستی و سری تکان می داد ... بعد تر ها پیش روی شیشهء من این نوشته ظاهر شد:"help me!"

یک روز هم داشتم توی پلّه ها پایین می آمدم که کسی با من سلام و علیک کرد، از حالت صورتش حدس زدم که "او" باشد. خودش را معرّفی کرد و گفت می خواهد بداند که من کجایی هستم چون مثلاً زیبا هستم!!  گفتم که ایرانی هستم و به محض اینکه از شغل قبلی اش گفت و تغییر جا من بی هوا گفتم که اِه آره شوهر من هم .... فلان ... سریع خداحافظی کردم و رفتم.

از آن به بعد کمتر نگاه می کند ....

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

پیوند شما را با حضرت ابلیس تبریک عرض می کنم ، سرکار علیه می تونید مفتخر باشید که تخم جن های واقعی را می تونید از بطنتون تولید کنید و به عرصه برسونید، خیلی ها به شما میتونند حسد بورزند پس حتماً اسفند متبرّک ابتیاع بفرمائید و هر روز دود بفرمائید ! دست راسستون هم زیر سر همهء اونهایی که آرزوی رفتن به خونهء بخت دارند به هر ترفند و با هر ننه قمری که امکانش فراهم شد ! تنازع بقا حکمش بر همین اساسه

کی گفته من سینما دوست ندارم؟خوب البته خودم این را گفته بودم ولی شرایطش را نگفته بودم


یهو یاد وسطی بازی افتادم.(همان داژبال) بچه که بودیم ما نخودی بودیم .هی وول می خوردیم توی دست و پاها و جیغ می زدیم و می خندیدیم. خدا نکنه توپ دست بابا یا عمه فرنگیس می افتاد ، بی رحمانه می زدند... که تا نیم ساعت وغ بزنیم و بریم بشینیم کنار .. گاهی هم دلشون می سوخت و ما رو بغل می کردند و با ما می دویدند . ولی عمه شهناز یواش می زد یا می گفت می خوام بزنما ....

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ترنج

بزرگداشت قمرالملوک وزیری بود. برنامه کم و کاست زیاد داشت ولی با شروع موسیقی همه چیز فراموشم شد. اشکهام که سرازیر شد، ا. با تعجّب گفت :"آخه این کجاش گریه داره " و رفت و با چند تا دستمال برگشت. خیلی از دستش حرصی بودم ولی مثل همیشه حواسش هست که مواظبت باشه، دستمال بیاره، آب ، شیرینی .. او هم حساس شده به نگاههای اطرافیان

طبق معمول دلم برای خودم سوخت ، باید کسی حال مرا می فهمید و اون کس فقط می تونست خودِ من باشه و بس. بعد از برنامه بی خداحافظی و مراسم که معمولاً خودش یک ساعتی طول می کشه زدم بیرون. حوصلهء میهمانی بعد از ان را نداشتم. همبرگر فروشی محبوب من هم بسته بود و اخم و غرولندش را به ا. حواله کردم و به سمت خانه م. راه افتادم.

احساس غبن و غم و غر را با هم داشتم. راست می گویند که خوشی زیادی هم زیر دل آدم می زند ولی من هنوز خوشی را چندان مزّه مزّه نکرده ،زیر دلم زده!


از تو که به تو بگویند ، گاهی هر چند بی طرف یا حتی خوشایند، اثر خودش را می گذارد. یک بار از کسی پرسیدم فکر می کنی من بزرگ بشم سیگاری می شم؟ گفت :آره! ومن همیشه فکر می کنم که چرا همچین فکری کرد و من اینقدر از سیگار متنفرم. البته امتحان کردم ولی خوشم نیامده یا عادت نکردم .. بگذریم ...

کسی که تو را به شرط بخواهد و برای خودش بخواهد و هر حرکت تو را "علامتک" بزند، عاشق هم می تواند باشد؟ آیا کسی که کوچکترین حرکتت را محک بزند در تو آرامش حرکت ایجاد می کند؟ کسی که ترس از خطا و احتیاط شرط اوّل زندگی اش باشد ، آیا شرط اوّل عاشقی و دل به دریا زدن می داند؟ تو باور می کنی که دلتنگی برای تو باشد وقتی که نصف راه را تو باید طی کنی؟ اگر که دوستی دوست تو باشد، آیا برای دوستی شرط و قیمت و اندازه می توان گذاشت؟ اگر از تو بابت کوچکترین ها تشکّر نکرد، یعنی نمی بیند ؟ نمی فهمد؟

از اینکه کودکیت را با من قسمت می کنی ممنونم ...

یک راه است که بی سبب می روم انگار، باید که ببینم خوبی و آرام خوابیده ای؟ باید که عطر آشنای خانه مشامم را پر کند و من زیر لحافم بخزم و بی خیال به خواب بروم . گاهی راهی را می روی و می دانی که هر چه بیشتر بروی دورتر می شوی ولی باز می روی، در حالی که می دانی ... تو هم دوست نداری که بدانی تردید سایه اش از تو بلند تر است... مطمئنم


-بله؟ سلام ، حال شما چطوره؟ بله برنامهء دیروز جالب بود.

ـمن؟ خوبم خیلی ممنون

- چه طور؟.... مگه چی شد؟ .. خانومتون خوبند؟!

[ سریع حرف می زد و تند تند می گفت انگار که باید همه رو یک باره بریزه بیرون .. معلوم بود که حفظشون کرده ... بعد از شیش تا ماشالله گفت که این همه وقت می شناسدت و حیفش می آد که تو ... ]

بهش گفتی که ببخشید از ایرانه باید قطع کنی ...( الکی) و با یک نفس راحت گوشی را قطع کردی ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترنج |