تبليغاتX
ترنجک >

http://www.telegraph.co.uk/earth/graphics/news_galleries/fashion1/fashioni.jpg

آیا حاضرید یک همچین لباسی برای مهمونی بعدی بپوشید؟ اگه یک ستاره سینما بپوشه چی؟!بعدش حاضرید بپوشین؟

فکر نمی کنید استفاده از خیلی چیزها به مُد بستگی داره؟ تا حالا فکر کردید که بازیافت خیلی از چیزهایی که دارین چقدر در هزینه و انرژی صرفه جویی می کنه؟ چقدر قدرت خلاقیتتون رو به کار میبره و چقدر کیف میده چیزی که خودتون "اختراع" کردید به استفاده برسونین! فکر کردید چرا این به عنوان یک فرهنگ و یک امر پسندیده بین مردم رواج پیدا نکرده؟به همون علت که با این همه پیشرفت هنوز ماشین بنزین سوز سوار می شیم!

 بگذریم هر کسی در این مورد نظری داره ولی من به صورت "میکرو"  و در حد چهارچوب خونهء خودمون حدّاقل می تونم یک کارهایی بکنم. که هم خیلی کاربرد داشته و هم کلّی خوش به حالم شده. باید از مامانم ممنون باشم که با خانومی و سلیقه، تقریباً هر چیزبه درد نخوری رو، به یک چیز قابل استفاده تبدیل می کرد!

 اینجا که می نشینم هر چند وقت یکبار دنبال ایده های "بازیافت" ،"باز تولید" و از این قبیل بامبول جات! تو اینترنت می گردم. از بس مامانم ای میل از من می گیره و دیگه وقت نمی کنه باز کنه، یا خیلی هاش باز نمی شن، ولی اینجا میاد و اینها رو می خونه، همینجا نامه های خونوادگیمون رو هم می نویسم. ( بود اون زمانها تو ده یک نفر سواد داشت واسه همه نامه می خوند، حالا عروس مش حسن از ولات فرنگستون نامه میده برای ننه اش تو سولوقون !!)

مامان، اسکاچ جدید !! برای ظرفشویی : پلاستیک خرید رو ببرید، اگه اریب ببرید از سرش تا تهش می شه یک گلوله نخ درست کرد. حالا یکی از تی شرتهای رضا رو بردارید و ببرید به همون صورت، زیر شلواریهای بابا هم بد نیست، نخیه، خوب میشه! با هم بگیرید و پایه کوتاه شل یا پایه بلند ببافین! بامیل هم می شه همه اش رو زیر ببافین ... حالا خودم که بافتم عکسش رو میگذارم اینجا ! 

حالا مایع ظرفشویی: یک پیمانه جوش شیرین، یک پیمانه بوراکس، یک چهارم پیمانه نمک، یک چهارم پیمانه اسید سیتریک (جوهر لیمو، عطاری ها اونوقتها داشتند) ... (برای نتیجهء بهتر موقع آبکشی از مخلوط آب وسرکه می شه استفاده کرد) اینو هم من خودم امتحان نکردم هنوز ولی با خاکستر ظرف شستم، ماه میشه!

مایع لباسشویی:یک پیمانه جوش شیرین، یک پیمانه بوراکس، یک پیمانه نمک،یک چهارم پیمانه هم اسید سیتریک (جوهر لیمو، نمی دونم جوهر جوش هم همونه یا نه؟)

 

عکس این صندلها رو دیدم خوشم اومد، بازیافتیه.. یادم هم نیست از کجا ورش داشتم امیدوارم به جرم دزدی نگیرنم ! از اضافی همون کیسه ها که باش اسکاچ می بافین میتونین اینو هم ببافین! مامان لطفاً الگوش رو سریع درآرین مشتری داریم پشت خط!

این هم واسه شلوار جینهای آرش!! بعداً کفش درست کنین، خودم مشتریشم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

عمو مریض شده، سرما خورده، ولی بد جور. نمی دانم از پا انداختتش یا خیلی خسته است؟ بی حوصله است یا مثل خیلی دیگر از مردان، زیادی بهش اثر کرده؟! دیروز یک آن ترسیدم که نکند واقعاً حالش بد باشد و من بی اعتنایی کنم، مثل همیشه.

یک روز که برگردم و ببینم  دیگه نفس نمی کشه... راستی، اگر دیگر بیدار نشود، اوّل به کجا باید تلفن کنم؟ چه کار می کنم من؟! گریه هم می کنم؟ کاش کس دیگری را هم داشت که از من به او نزدیکتر بود ...


گاهی فکر می کردم که غیر ایرانی نمی تواند دوست صمیمی باشد! شاید به شدت ایرانی ها صمیمی! نباشند ولی هستند. 


با وجودی که من عاشق گـُلم و مثل همهء خانومهای دنیا سریع با یه شاخه گل خر می شم و اگه گل گیرم نیاد غُر می زنم و .... ولــــــــــــــــــــی اگه گیرم هم بیاد غر میزنم، انگار!! حالا یه بحث مفصل رو باید شروع کنم که اصلاً سر و ته و معنی نداره هااااا ...

حالا ماجرای گل منگلی ِ من:

چند وقت پیشتراز اینا یک شاخه گل گیرم اومد! خوشحال شدم.

یکشنبه رفتم و واسه تولّد دوستم یک دسته رز گرفتم و دو تا دسته آفتابگردون. فکر کردم یکی اش واسه دل خودم باشه، یکی اش رو هم باز واسه دل خودم تزئین می کنم ولی واسه دل دوستم می برم! با لیدا که حرف می زدم گفت "فرشته" آفتابگردون دوست داره.

ـ اِه چه جالب! پس آفتابگردون ها رو می برم واسه اون، رزها رو هم به خودم تقدیم می کنم!

دیشبیه، یهو یه حسی هی بهم سیخونک می زد. کور شم اگه دروغ بگم( حالا نه، شماره عینکم بره بالا..) سر کار بودم، دوستم گفت تلفنت زنگ می زنه. تا اومدم بردارم قطع شد. دیدم دوتا "میس کال" دارم. هیچوقت تا به حال پیش نیومده که این رفیق ِ شفیق ِ گرمابه و گلستون ِ ما دوبار پشت هم زنگ بزنه و پیغام هم نذاره. یه حسی منو کشوند پشت در...،

 از اینجودیگه شیرازی بوخونین: درو ر ِ که ... باز کـــِردم، اونجُ بــــود. یی دسته گلی هم، پشت سرش بــــــــــــــــــــود. یعنی اوّل گــلو ر ِ دید م م م، بعد خودشو ...

حالا به این دوست موستهام می گم بابا جون گلدونم! پر شد دیگه، واسه یه چند ماهی گل نمی خوام. خیلی ممنون ! پولاتونو جمع کنین، به جای گل چیزهای واجبتر واسم! بگیرین، کلّی هم دعا به جونتون می کنم! آدم پر رو ندیده بودین؟ کم توقّع و کم خرج و کم همه چیز؟ ایناهاش من!! (ننه بمیرم واسه دلت!! دل ضعفه نگیری یه وقت !)

حالا در راستای فرا رسیدن کریسمس و سال نو و تولّد و همه ء اینا یه "ویش لیست" درست می کنم، همه تون می تونین از توش انتخاب کنین !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

ملّت بی کار ما رو داشته باشین که یک روز بحث داغ سر هدیه تهرانیه و امروز نوبت گلشیفته رسیده. خدا آخر و عاقبت این آبجی همولایتی رو به خیر کنه از دست و زبون مردم!

اینقدر عکس و لینک گرفتم که دیگه خسته شدم. این آدمهای عجغ وجغ هندی و پاکستانی و هم مملکتی که توی اورکات و فیس بوک می خوان به لیست دوستهاشون اضافه کنند چه حکمتی رو دنبال می کنند؟من که نمی دونم... تو رو خدا یکی به ما هم بگه که اگه پول مولی تو این قضیه هست ما هم دست به کار شیم ...

امروز صبح، با تلفن از خواب بیدار شدم. هر چی هم بخوای بگی که نه بیدار بودی فایده نداره، که بگی دوست داری با صدای تلفن بیدار بشی و .. امروز صبح باز از اون روزهایی بود که به یادت بیاره پاییز شده و هی دلت بخواد که سر کار نری و به جای یه دوش سریع بری وان رو از آب داااااغ پر کنی و بپری توش. که گربهء فوضولت بیاد و سرک بکشه و ببینه تو چه کار می کنی اون تو، که جم نمی خوری و بیرون هم نمی ری؟؟!! که با هر حرکت کوچیکت، شیش متر بپره بالا و  ... امروز از اون صبحهایی بود که اصــــــــــــــــــــلاً دلم نمی خواست بیرون برم و برای صدمین بار تو ذهنم فکر کردم که:" ای بابا سخت نگیر و کار تمام وقتت (!) رو ول کن با همون ۱۵-۲۰ ساعت کار نیمه وقت اموراتت می گذره! " و مریض هم نمی شی و اینقدر خودت رو بندهء بیمه نکن و بی خیال دنیا....

که یهو با یه نیگاه به ساعت همه چیززززز دوووود شد و به سرعت نور (البته نور شمع) پریدم تو ماشین و گازش رو گرفتم به سمت کلاس .....

صبحی داشتیم با مینا اختلاط می کردیم که یهو گفت آبجی تو هم رفتی یکی رو عین بابات گیر آوردی که؟! دیدم ای دل غافل دیدی چی شد؟ راست می گه ها!! .... بعد هم از اقتصاد آمریکا که داغونه و اینها گفت و .. گفتم آره یه چیزهایی می گن ...

ولی می دونی چیه؟دارم به چی فکر می کنم الان؟ از بخل و حسادت نمی گم ها.. ،ولی بدم نمی آد این آمریکایی ها واسه شیر و گوشت و مرغ و تخم مرغ و مایع لباسشوییشون برن تو صف وایسن !! لابد همه با "اس یو وی " هاشون می رن و "to go" هم می خوان همه رو یک جا بگیرن! پس بنزین رو هم "صفی" می کنم... حالا ببینم چی کار می کنین!!

 "فصل" من اومده و من هنوز ازش استفاده نکردم. دیگه نمی گذارم از دستم در بره. دیگه نمی خوام برنامه ام رو بابقیه هماهنگ کنم. دیگه برنامه ای هم نمی گذارم. هر کی می خواد منو ببینه زنگ بزنه بیاد همونجا که همون موقع بودم، چطوره؟!

این آخر هفته یک "استودیو تور" هست توی شهر ما. بعضی از این هنرمندها که دور و بر یک دریاچه به اسم "دریاچهء سنگ سفید" خونه دارند، در استودیو یا خونه هاشون رو باز می کنند و ملّت می تونند برن تماشا کنند. عمخاله ها و ننه مادرهاشون هم دم در می ایستند با یک منقل آتیش و یک مشت اسفند .. هر کس که بره تو و" آی و وای... چه خوشگل"! بگه...، یه پر اسفند دود می کنند تو هوا .... فکر نکنین فقط ما خرافاتی هستیم که هر وقت با حاج آقامون قربون صدقهء هم می ریم و بلا گردون چشم بادومی ورقلمبیدهء من و خوشگلی های آقامون  می شیم اسفند دود می کنم،هاااا . قربون پسر خوشگلم برم با این "مامی میو" گفتنش!  

حرف امروز:you don't know what you got till it's gone

وقتی قدرش رو می دونی که دیگه نیست!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

من خیلی دوست دارم ساده و "می نیمالیستی" زندگی کنم. از طرفی هم عاشق چیزهای خوشگلم. پس مجبورم تو یه خونهء چندهزار متری زندگی کنم که هر دوی این اصول حفظ بشن !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

عمو توی حرفهاش ضرب المثل زیاد استفاده می کنه و من از بعضی هاشون خیلی خوشم می آد. اولیش که من زیاد استفاده می کنم و مرتّب به خودم گوشزد می کنم اینه :

First time shame on you ,second time shame on me

بار اوّل تقصیر توه؟ خب خاک بر سرت، خجالت بکش. بار دوّم هم باز اگه تو همون کار رو کردی ( و من هنوز بودم تو جریان..)، خاک بر سر من !

Barking up the wrong tree

به درخت عوضی پارس کردن! اصلاً از اوّل اشتباه گرفتم!

Before you criticize a man, walk a mile in his shoes

قبل از اینکه کسی رو نقد کنی، یک مایل تو کفشش راه برو (خودت رو بگذار جای طرف)

Buy the best and you only cry once

بهترینش رو بخر، و فقط یک بار گریه کن ( از اینکه گرونه!)

if you snooze you loose

چرتت ببره، باختی (ول معطلی!)

It takes two to tango

دو نفر لازمه برای تانگو، وقتی که تو هم مقصری مثلاً!

I SCRATCH YOUR BACK YOU SCRATCH MINE

من پشت تو رو می خارونم ، تو هم پشت منو

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

صبح بیدار که شدم روی طرح جدیدی که قرار بود برای مامان بفرستم کار کردم. فکر می کردم باید زنگ بزنم و بگم که مریضم و سر کار نروم. "وجدان دونم" قلمبه شد و هِی زد که نه پاشو برو، شاید بتونی هفتهء دیگه دوشنبه! نری سر کار.

 "مامی قربونش بره ! " با صبر و حوصله کنارم نشست!!  جالب اینجاست که گاهی کنجکاوی می کنه ولی هروقت کار جدی تری دارم آرام گوشه ای میشینه در همان اتاقی که من کار می کنم.

دیشب دوستی زنگ زده بود و به نوعی داشت کنجکاوی می کرد از احوالات روزمرهء ما و چگونگی اوضاع در این غیبت نیمه کبری. اظهار نظراتی هم داشت من باب ناپدید شدن آ. (دوست سابق من به قول ایشون) و اینکه دیگه این بار از من حرفی نزده و پرسشی نکرده.

 گفتم کی؟! چرا "دوست سابق"؟ آخه اون هرچی بخواد از خودم می پرسه!! (همه یه جورایی گوز پیچ گرفتند،مگه نه اینکه به قولی من لیوینگ پارتنر ایشون بوده ام؟!!)

مرده شور ملّت فضول و همچنین اونهایی که چش نداشتند ببینن ما بریم با یکی "چایی" کوفت زهر مار کنیم !

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

این آهنگ رو دارم گوش می دم.

 http://au.youtube.com/watch?v=ElQFmYztLlM&feature=related

هم سرم شلوغه این روزها و هم طبق معمول ذهنم! از اینکه مرا با خودت نبردی خوشحالم. از نامهء یک خطّی من جا خوردی؟ گفتی چه یخ؟ ببخشید، گاهی حرارت از دست و پایم فرار می کند و این سرما به دیگران سرایت.

الان اصلاً این کلیپها رو نمی تونم نگاه کنم. یک زمانی حتّی نمی خواستم بگم که داریوش گوش می دم (فکر می کردم خیلی کلاسم اومده پایین، ولی حالا که اومده غصه  اش رو نمی خورم!!)

یکی بود که برام از یکی از شعرهای داریوش نقل قول کرد و من به همین دلیل (بی کلاسی) دیگه باهاش حرف نزدم! دوازده سال بعد توی چهارشنبه سوری اینجا دیدمش!! هی به مخش فشار می آورد ببینه این کیه، چه اشناست .. تا یادش بیاد من جیم شده بودم ... یک سال و نیم بعد توی شیراز پشت چراغ قرمز، باز دیدمش!!

دیروز میم جان می گفت خوش به حال فلانی که نیست و ببینه، گفتم ای آبجی جان فلانی رفته جایی که من و تو تا اراده کنیم می تونیم بریم ولی اون دیگه نمی تونه برگرده ... دارم فکر می کنم اصلاً این قضیهء " نیمهء گمشده آدم" یا به قول اینوریها ( سول مِیت) ساخته و پرداخته ذهن آدمهاست یا واقعاً می تونه حقیقی باشه. 

از سر اجبار نیست که می آم و می بینمت. تو هم لطفاً از سر اجبار و اتیکت از من تشکّر نکن. از ترس ناراحت شدن من کاری رو نکن، از ترس از دست دادن من نگو "دوستت دارم"، از ترس من نگو عزیزم صبح به خیر. با ترس نه، باورت نمی کنم!

دلم برات پر می کشه ، احساس می کنم یه جایی گم شدی، این روزها منگی، حواست به من نیست!

حتّی از حال و هوای من تعجّب می کنی انگار ... نه نمی خوام اینجوری باشم! کاش به تو فکر نکنم به هیچّیت... دیروز دلم می خواست که فکر کنم یه رنگی هست تو دنیا که به تو نمی آد ولی نتونستم پیداش کنم ...   


سوم مهر شد و من یادم اومد که تولّد آرش رو یادم رفته بوده، حتّی یادم رفت حال و هوای اوّل مهر رو بازسازی کنم و تو ذهنم شیش دور برم مدرسه هامون رو دور بزنم و چشم بسته رنگ و مدل روپوش و مقنعه و کیف مدرسه رو به یاد بیارم. اوّل مهر ... بهتره چهاردهم یادم نره! از بس مشنگم من!

شکیبا شاید اوّلین باره ولی یادم نمی آد از دستت عصبانی شده باشم. امروز شدم و لطفاً آخرین بارت باشه ( بگو به من چه، تو عصبانی نشو!) 

دارم فکر می کنم چطوره که همهء هنرپیشه ها و خواننده های قدیمی ایران همه با هم برن ایران، یعنی همه رو با هم می گیرن و می برند زندان؟! خوب ببرند، اون وقت همه با هم انقلاب می کنند و در زندونها رو می شکنند! از این بهتر؟! یادتون می آد چند سال پیش این هخای دیوونه چه اوضاعی راه انداخته بود؟!  

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

این پست قبلی که نوشتیم راجع به لینزی خانوم آتیشش یه جورایی دامن ما رو هم گرفت. آقایون مشتری پرو پا قرص وبلاگ ما هم خواستار دیدار این حور نه چندان بهشتی شدند. شما هم تشریف بیارید شانستون رو امتحان کنید. اوّلاً یه نیگاه که ضرری نداره و دوّماً قدر خانومای دور و برتون رو بیشتر می خواهید "دوانست" !!
یافتن دوستان قدیمی یکی از قشنگترین و نابترین اتّفاقهای زندگی هر فردی می تونه باشه. شنیدن داستان زندگی هم کلاسی ها می تونه خیلی جالب و در عین حال آموزنده باشه. چرا می گم آموزنده؟ چون آدم می فهمه که بعضی اتفاقهایی که می خونه و می شنوه فقط مال "بقیه" نیست. آدمهایی شاید عین خود ما یا یکی از نزدیکترینهای ما هم می تونند نا خواسته یا حتی با انتخاب، در معرض خیلی چیزها قرار بگیرند. مثل تجاوز، عشق ها و رابطه های عجیب و نا متداول، دزدی، زندان رفتن، مسائل جنسی و خیلی چیزهای دیگه که اینقدر راجع بهش صحبت نمی شه که جا بیفته و عادّی بشه ( نباید هم بشه انگار). اینجوری می فهمیم که اونها هم از ما هستند، شاخ ندارند و لزوماً عجیب و نا متجانس نیستند. 

 این مسأله سیاست هم دقیقاً همینه. از اونجا که اغلب مردم ما از سیاسی بودن و فعالیت سیاسی به نوعی ابا و واهمه دارند، پیشنهاد می کنم دوستان فرهیختهء ما لغتی یا لغاتی که از نظر بار و وزن بتونه ادای منظور را بکنه ابداع کنند که هم مردم خوششون بیاد از اون استفاده کنند و هم فکر کنند که این یک ابداع جدیده و بتونند باهاش پز هم بدند و مایهء سرفکندگیشون هم نشه و فعالیت هم بکنند!

 چه طور ما حاضریم به بیچاره ها کمک کنیم، حرکات داوطلبانه و خیرخواخانه و مردمی را تشویق می کنیم ولی حرکاتی که مربوط به منبع و ریشه ء این معضلات می شه رو، نفی می کنیم؟ چرا ؟!! سخته، اختلاف زاست؟! خب مسلّمه، همه نکته همینه ...


مامان اینها گفتند که دارند میرن مراسم چهلم "شوهر خاله" ... چهل روز عینهو باد گذشت. خدا کنه اون دنیا بره ببینه خاله چه قلمانهای حور و پری وشی دورشه و یه کم جلز و ولز کنه ! حالا انگار به حال من فرقی هم داره که اینو می گم .... ولی دلم می خواد ببینم اونوری هم هست؟ جریان چیه؟ خاله تحویلش گرفته شاید !! فضول محلّی؟! 

دیشب خواب دیدم رفتم ایران با گریه از خواب بیدار شدم. اینکه دو هفته اینجا بودم و یک بار نه تاکسی سوار شدم نه اتوبوس .. اصلاً کسی رو درست و حسابی ندیدم و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز دم رفتن این تمدید نکردن پاسپورت خرم رو گرفت. فکر نمی کنم هیچ موضوعی تو کل زندگیم اینقدر هی تو خواب اومده باشه سراغم و من هنوز کاری نکردم، براش (البته فرمها رو پر کردم) . این آخر هفته عکس می گیرم و پست می کنم. به همه قول می دم و می نویسم اینجا که تو شرمندگیش بمونم!


عمو عصبانی شده باز. از این خانه بدوشی من. تقّی به توقّی بخوره من از خانه رفته ام. باز برمی گردم امّا فکر می کنم که برنمی گردم. دلم یک کلبه می خواهد مثل قصه های بچّگی و کارتون ها.. یک کلبهء درختی شاید یا یک چادر گوشهء حیاط که چند صباحی بشه توش کز کرد و دل دل کرد. جایی که اینقدر تنهایی بکشی که خودت پشیمون بشی و دلت برای خودت بسوزه.. دوباره دلت تنگ بشه و بخوای که با یه آدمیزادی حرف بزنی. هیچ دلم نمی خواد که آلونکم رو با کسی قسمت کنم! مهمون هر کی باشه قدمش رو چشم ولی همخونه باید فقط موءنث باشه ! اینجا من به تبعیض اعتراف می کنم...

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ترنج |

فقط می تونم بگم که متأسفم.

http://www.roozonline.com/archives/2008/09/post_9335.php

http://www.ahmadbatebionline.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

آبها از آسیاب افتاد خدا رو شکر. چند وقتی است که رئیس شغل پاره وقتم، پایش را از روی دم من برداشته انگار. لینزی تازه استخدام شده. خیلی جذاب، لوند و خونگرمه. سیل آقایان مجرّد و متأهل ِ مشنگ ( یعنی اونها که می شنگتشون) به محل کار ما سرازیر شده.

از وفور هیجان و سرگرمی که بگذریم خوشحالم که توجه ها به سمت و سویی خواهد رفت که اگر خداوند منان یاری کند، ما تا آخر این ترم کذایی هم از شر این شیاطین در امان خواهیم بود.

از معلم آزمایشگاهم( که رییس آزمایشگاه "کمپس" دیگری است )در مورد امکان انتقال به آنجا سوءال کردم و گفت اگر کمی صبر کنی یک کار جدید نیمه وقت اینجا باز می شود که می توانی برای آن اقدام کنی ... باز هم صبر ... هر روز خانه ها را با صبر تماشا می کنم، با صبر به رختخواب می روم و با صبر دوری می کشم ... تمرین صبوری می کنم و تشویق صبوری ...

پارسال "دِبــــی" که چهل و اینهایی سن داره و تازه مجرّد شده عاشق "بن" متأهل ِ بیست و هفت هشت ساله شده بود که "جف" رو مسخره می کرد چون روابط خارج از ازدواج داره !! ... امسال "بن" دور "لینزی" می گرده، به او نگفته که متأهله و دائم بهش تلفن می کنه، ای میل می زنه و بیرون دعوتش می کنه ! هر دو، بن و جف به کمپس دیگر رفتند و الان "هورمونهای متحرک" (همکارهای زن) تقریباً همهء کمپس فعلی را اشغال کرده اند. حالا لینزی جوان و زیبا آمده تا پوز همه را به خاک بماله ! ای ول لینزی بتاز!

 بعضی ها توی حرفهاشون می گن که این جوونها خامند و تجربه ندارند و از این حرفها، وقتی برمی گردم به خودم نگاه می کنم ، سابق بر این عاقلتر و هوشیارتر  از این بودم که الان هستم. پس این چندان هم صادق نیست .. نه تنها در مورد افراد متفاوت که حتی در مورد خود آدم هم در سنین و شرایط مختلف فرق می کنه.


از بهترین خصوصیات تو اینه که تو روشنفکر ترین، انتقادپذیرترین ،منطقی ترین و با انصاف ترینی .... دیگه چی کمه؟! با ملاحظه ترین هم هستی ....  

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط ترنج |

این بنوشتن های اینباره از آن همیشگی ها نیست. هر بار که درسی از دفتر زندگی می گیرم با خودم عهد می کنم که دیگر باری در پی آن نباشد و هر بار ررر.... لعنت به این حماقت رها نکننده، به این تکرار یادآورنده و این حقیقت هضم نشونده.

تو لایق مهربانی هم نیستی باید که بگردی و چون منی پیدا نکنی ... همان به که من و تو هر دو از فراااااغ و تنهـــــــــــــــــــــــایی بمیریم ولی با هم شادی و خیانت قسمت نکنیم.

پیدایت نمی کنم این بار اگر گم شدی. اگر برگشتی و ستاره برایم تاج سر کردی هم نمی خواهمت.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ترنج |

زهجرت روز و شب فریاد دارم ..... ز بیدادت دلی ناشاد دارم

یادم رفته بود، عمداً انگار با این آهنگ قهر کرده بودم. امروز دوباره پیداش کردم. گاهی بد نیست که آدم دلش رو خونه تکونی کنه و چیزها رو مرتّب کنه بگذاره سر جاشون!

دلم نمی خواد که زندگیم به روزمرّگی مبتلا بشه.دیروز یک چیز جالبی مینا گفت. گفت که ما همیشه بابا مون رو مثلاً سرزنش می کنیم که فلان موقع فلان کار رو نکرد یا این رو نخرید یا ... همه اش به خاطر ترس از تغییره ...حالا نگاه می کنم و می بینم که خودم دقیقاً نه تنها به روزمرّگی مبتلا شدم که تنبلی و پشت گوش اندازی هم به اون اضافه شده

یک موضوع هست که باید جدّی بهش فکر کنم. اینکه چی می خوام. یادم رفته، باور نمی کنی ولی یادم رفته. از اینجا شروع شد که یه دوستم گفت اگه مجبور نباشی کار کنی اون وقت دلت می خواد چی کار کنی یا مثلاً چه کار انسان دوستانه ای می خوای انجام بدی یا یک همچین چیزی.... اینقدر فکر کردم که خود سوال یادم رفته... بعداً توی جلسهء مشاوره دکتر سوءال دیگه ای کرد و راجع به خود وقعی و خود دروغین حرف زد. اینکه یه خودی هست که آدم دوست داره باشه و یه خودی که آدم واقعاً هست ...

اون معتقد بود که این خود دروغین آدمه که با حسهای طبیعی در تضادّه (مثل بچّه دار شدن یا ازدواج که از نظر اون طبیعی بودند) حالا یک فرصت حسابی لازم دارم که فکر کنم ببینم خودم چی فکر می کنم و چی می خوام.

بدی این امریکا اینه که خیلی چیزها گردن خود آدمه، واسه منی که از اوّل زندگیم واسهء همه زندگی کردم جز خودم، خیلی سخته که بخوام ببینم این "خود" اصلاً کی هست و حرف حسابش چیه! ول کن ماجرا هم نیست و همه جا دنبالم داره میاد

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

آرش که گوشی رو برداشت اینقدر در فواید عشق و حال و سفر و آرامش گفت و گفت که آره خواهر برو عشق کن که بقیه اش آبه! که آره، می خوای بیای اینجا چی کار و برو جزایر "قره قوزمال" با قلمان های بهشتی حال کن و از اینجور تفاسیر ... می گفت که تو عمر نوح رو داری و عمر کلاغ و هنوز یالغوزی و ترشیدی و بیچاره از کفت رفت جوونیت و گفتم نه همچینم غصّه نخور ... گفت ای ول! پا شین بیاین بریم این جزیره مزیره های تایلند که خیلی باحاله و از شب تا صبح عشق کنید .... گفتم از شانس ما تا ما بریم سونامی می آد ! گفت : آیهء یأس، اون اگه بخواد بیاد همینجام می تونه بیاد !

همونقدر که حرصم می ده انرژی مثبت هم میده این بشر!

دیگه به جای مشاوره یک تلفن می زنم به مینا، واقعاً مینا، اینایی که می گفتی من بودم؟! یادم رفته به خدا ...


اگه یک روز بفهمید پارتنرتون داره هنوز دنبال "کسی" می گرده چه حالی می شید؟ چه کار می کنید؟ سعی می کنید بیشتر دلبری کنید؟ ولش می کنید؟ باهاش حرف می زنید و ازش می پرسید یا به روی خودتون نمی آرید؟ صبر می کنید؟ فال می گیرید؟ چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی کار می کنید؟ گریه می کنید؟ بدبین می شید؟!

حالا یک چیز دیگه... اگه بفهمید نسبت به کسی تمایلاتی داشته و اون آدم ِ دیگه، صد و هشتاد درجه با شما متفاوته، چی؟ اگه بدونید شما نفر هشتم ـ نهم تو این هفت ـ هشت ـ ده ماه اخیرش بودین چی؟! اگه یک روز بفهمید که بابت کوچکترین حرف و حرکتتون یک نمره ای توی کارنامه تون رفته ،چه حالی می شین؟ اونوقت می گن چرا مردم تعارفی هستند؟! چرا هیشکی به دل نمی شینه و واقعی نیست!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

جیگرم، یه جیزی هست که بهش می گن کنایه، طعنه، اشارت ... اصلاً هم لزوماً چیز بدی نیست. می تونه بد باشه می تونه هم نباشه. شما تا اطّلاع ثانوی لطفاً از هیــــــــــــچ چیزی خاطرتون کدر نشه لطفاً. و گرنه ما باید در این "غُر دونی مون" رو هم تخته کنیم بریم یه جای دیگه بازش کنیم. اونوقت اگه حوصله تون سر رفت و دیگه قصهء هزار و یک شب نداشتیم براتون بگیم،چی کار کنیم؟
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید.

حالا من چی می گم؟!

یک ثانیه برای رنجوندن و از دست دادن برای همهء عمر!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط ترنج |