تبليغاتX
ترنجک >
خانومهایی که معترضند یه چند همسری آقایون در ایران،اوّلاً نمی دونین چه کیفی میده!

اگه ما هم دو یا چهار همسری رو تجربه می کردیم شاید معترض نبودیم. برابری اینه، نه تک همسری ... من موافقم چند همسری باشه ولی برای هر دو طرف باشه ...

اون وقت هیچ مردی هوس  نمی کنه رو سر زنش زن بگیره!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

خوب عنوان رو می خواستم اینگلیسی بنویسم که نشد، همه دوروبریهای ماهم که ماشالله کانتیوپر بلدند، اینگلیسیشون هم فول ِ فولند، الحمدورلله رب العالمین !!

بگذریم.

می خواستم  یک حرف معترضهء خبری اینجا بگذارم و برم:

همیشه بهترین دوست، نزدیکترین دوست نیست. همیشه اونی که باهاش بیشترین وقت رو می گذرونی نزدیکترین نیست و همیشه اونی که نزدیکترینه، صمیمی ترین نیست. طولانی ترین مدّت دوستی هم ملاک صمیمیت نیست. شاید نزدیکترین و بهترین هم ،عاقلترین نباشه. و از طرفی نزدیکترین، قابل اعتماد ترین نباشه. شاید دوستت باهوشترین آدم باشه، ولی موقع عصبانیت نتونه خودش رو کنترل کنه و همهء پته ات رو بریزه رو آب! یا حتّی می تونه با حماقتش، دوستی بیش از حدّش یا سایر خصوصیات اخلاقی اش، بزرگترین ضربه رو به تو بزنه.

 دوست دوسته،ولی هم طبقه بندی داره و هم درجه بندی. و این مائیم که باید تصمیم بگیریم با چه کسی دوست تر باشیم و تا کجا !!

در مورد مسائل خیلی شخصی مثل رنگ شاش اوّل صبح و بوی گوز آخر شب، زگیل روی "اسمش رو نبر" ،کلفتی،تکثّر و تعداد موی زهار... و چگالی فلانِ مشت حسن که می تونه خوب ختنه نشده باشه یا فشار شب زفاف خواهرتون، خونریزی بعد از زایمان ننه تون،شلی اسهال بچّه تون یا امثالهم که به بهترین دوستهاتون هم نمی گین، می گین؟؟!  ـ ای نامردا....

من که در مورد "سکس پارتنرم" به دوستهام نمی گم چون اینقدر خوبه که تعریف کردنی نیست، فقط امتحان کردنیه، حالا می خواین بدونین کیه؟!! بسم الله ... شرط داره، بی کاندوم "ایدز" ، "هرپیس"، "کلامیدیا" ،" سوزاک" و "سیفلیس" رو با من شریک می شین !! تو رو خّدا بفرمائین تو ، دم در بده ... 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

خوب تب این تغییرات و بودجه دامن ما رو هم  گرفت. دیروز رییسم گفت که دیگه نمی تونه شغل من رو "ساپورت کنه" خودش به دو نفر زنگ زده و پرسیده که اگه اونها کسی رو می خوان و ... از اینجور ماجراها ... مامانم خوشحال شد وقتی شنید. فوری پرسید پاسپورتت درست شد؟ حتماً مینا و شکیبا هم خوشحال می شوند چون برعکس من رفتار می کنندو برای تخفیف نگرانی های من هم که شده تو هر شرایطی انرژی مثبت می فرستند.

اوّلش خودم هم خوشحال بودم ولی اینقدر این سه تا دخترهای همکارم(درواقع دانشجوهای رییسم) ناراحت بودند و هی می اومدند و می پرسیدند "are you o.k?" که من کمکم فکر کردم انگاری این طبیعی نیست و باید ناراحت بشم ...

کلّاً زیاد هفتهء خوبی نبوده ولی بد هم نبوده. روز یکشنبه دوستی اومد و از من گله ها کرد( که به نظرم کارآگاه بازی زیادی بود و تصورّات بیش از حد). دیگه اینجور مواقع چی می شه گفت. اینکه کسی دائم بگه:" به من مربوط نیست ولی شنیدم اِل و شنیدم بِل" .. "بازهم به من مربوط نیست ولی من از تو سوأل می کنم" ...

 شاید این عادتی که ما با اون بزرگ شدیم و عدم توضیح هر چیزی در چهارچوب خانه ای که بزرگ شدیم ، زیاد هم چیز خوبی نبوده ... خیلی پیش می آد که از من راجع به خواهرم یا برادرم چیزی پرسیده می شه و من واقعاً نمی دانم، و دیگران این "نمی دانم" را به حساب "نمی خواهم بدانی" می گذارند ....

اصلاً برام مهم نیست که کسی فکر می کنه دارم بهش دروغ می گم. برام مهمه که تو شرایطی من رو قرار نده که مجبور شم به کسی دروغ بگم!وقتی آدم قدر کسانی که خیلی بهتر از خیلی های دیگه هستند رو ندونه، همونها رو هم کم کم از دست میده، بیاین واسه همدیگه بیشتر ارزش قائل بشیم. برای انسانیت، نه برای پول و شغل و تحصیلات یا حتی تعداد کتابهای مطالعه شده ..

آدم شدن چه مشکل! واقعاً ...


تا حالا شده که چیزی یا کسی خیلی ناراحتتون کنه؟ ولی حتماً شده که این ناراحتی عملاً به نفع شما تموم شده باشه، نه؟فکر می کنم به همین دلیل بعضی چیزها به شدّت گذشته تأثیر ناراحت کننده ای روی من، ندارند.

گاهی حتّی اگه خودت رو حلق آویز کنی کسی باورت نمی کنه، ولی اگه با متانت صبر کنی مردم متوجّه می شوند. تلاش در خوب جلوه دادن و به دست آوردن دل دیگران بیهوده ترین، مسخره ترین و فراموش شده ترین کاری است که کسی می تونه برای خودش انجام بده، امّا همین اگه از ته دل بیاد ماندگارترینه، از کجا می شه فهمید کدومش کدومه؟ دقیقاً نکته اش همینه ... حسش توش میاد همین ... 


هوای رفتن و فرودگاه و هواپیما داره دیوونه ام می کنه. دلم برای هیچ چیز تنگ نشده بود. به هیچ چیز آنقدر فکر نمی کنم ولی زنگ رفتن از داخل گوشم رو کر و خودم رو بی تاب کرده. خیلی بده یک بوم و صد هوا باشی ... خیلی بده که دلت مثل بادبان هزار پاره باشه ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

اینو یه دوستی ای-میل کرده بود، هم جالب بود و هم خیلی به نکتهء قشنگی با ظرافت تمام اشاره شده بود. حالا می دونم اگه این بحث رو شروع کنم این آبجوک ما اولین معترضیه که میگه بابا خواهرو ، ول کن دیگه ... یه جوک بوده بخند تمومش کن بره ... نکته مُکته رو بی خیالش ...

 ولی خوب این ککی که افتاده تو تنبونم رو... ، چی کارش کنم؟!

مطلب اینه:

An older, white haired man walked into a jewelry store one Friday evening with a beautiful young girl at his side.

He told the jeweler He was looking for a special ring for his girlfriend, the jeweler looked through his stock and brought a stunning ring at $40,000!

The young lady's eyes sparkled and her whole body trembled with excitement; the old man seeing this said, 'We'll take it.'

The jeweler asked how payment would be made and the old man said: 'By check, I know you need to make sure my check is good, so I'll write It now and you can call the bank Monday to verify the funds and I'll pick up the ring Monday afternoon.'

Monday morning, a very upset jeweler phoned the old man and said:

'There's no money in that account.'

'I know', said the old man,

'but can you imagine the weekend I had?!'

خلاصه ماجرا اینکه یه پیرمردی آخر هفته با دوست دختر خوشگل و جوونش میره یه انگشتر چهل هزار دلاری (مثلاً چهل میلیون تومن خودمون) می پسندند و چک می نویسه و میگه شما اول هفته آینده زنگ بزنید بانک برای اینکه مطمئن باشید، ما بعد از ظهرش می آیم می بریمش. صبح دوشنبه بانکیه زنگ می زنه که جناب حسابتون خالی بود. طرف می گه میدونم ولی نمی دونی عجب "آخر هفته" ای داشتم!! 

مسألتٌ: اولاً این قضیه به تصوّر بنده ترجمه از فارسی بوده و من دوباره کاری کردم!! چون این چیزی است که به انحاء مختلف در مملکت منوّر ما زیر سایهء حضرت حجّت و سبیل رهبرعالم تشیّع بارها و بارها اتّفاق می افته.

دوّماً متأسّفانه آقایون اقصا نقاط جهان البته قابل درکه (چون عموماً فراهم کننده و نان آوری خانواده از قدیم الایام به عُهده شون بوده)، آب روغن قضیه رو زیاد می کنند و با استفاده از حس مالدوستی ضعیفه ها و غُلو ـ دوستی خودشون، از آن برای کامگیری ،آنهم از نوع مهیّج تَرش، استفاده می کنند. (که) نوش جانشون ... و هیچ اعتراضی نیست ...

از اون طرف هم خانومها از این مسأله استفاده های عدیده دیگری می برند که باز هم نوش جانشون. تو این هیر و ویر زرنگ بازی و کلاه گذاری با محبّت تمام، گروه های فرعی و کوچک دیگری هم موجودند. (مثل ادیان و انشعاباتشون)که بماند...

 یک عدّه هم ، اون طبقه ای هستند که برای خودشون قیمت تعیین نمی کنند، برای انتخاب یارشون چرتکه نمی اندازند و به هیچ چیز جز ارزشهای انسانی فکر نمی کنند.(خواب دیدم،خیر باشه؟!! چشم)

فکرمی کنید هنوز، این چنینی،می شه تو این دنیا زندگی کرد، پیر شد و مُرد؟! 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ترنج |

آقا ما دیروز کلّهء سحر رفتیم خرید و اومدیم خونه و آشپزپارتی راه انداختیم، به میمنت خرید زودپز و ورود گهربارشون تا قبل از اینکه ساکن دائم کابینت بشن یه بار ازشون استفاده ای بشه !!  هر از گاهی هم این پوکک خان می اومد و یک دوری می زد و سری تکون می داد.

بادمجونها رو که پوست کندم و نمک زدم، سبزی  ها رو شستم و دست به کار شدم. چهار-پنج ساعت بعد حلیم بادمجون و خورش قورمه سبزی و خورش قیمه و چلو آماده بود. فقط مونده بود سیب زمینی های قیمه که به عمو گفتم، از فر درشون بیاره تا نسوزند.

رفتم بیرون، وقتی برگشتم دیدم تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام سیب زمینی ها رو ریخته توی قیمه و یه معجونی شده انگار سیب زمینی سرخ کرده که روش رب ریخته اند!! 

خسته نباشین آشپز باشی!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

بالاخره اوباما برنده شد. در واقع تودهء مردم برنده شدند. شاید مردم تونستند نشون بدهند که از شرایط فعلی ناراضی هستند و هزار چیز دیگه. مثل زمانی که همه با انتخاب خاتمی در واقع پیغام عدم رضایت از شرایط فعلیشون رو به سمع و نظر مقام عظمای ولایت رسوندند و هزار چیز دیگه!!

من منتظرم ببینم حرکت بعدی صهیونیستها چی می تونه باشه!


امروز از دندهء خیلی چپم بلند شدم. تا همین الانش تو ذوق دو نفر زدم.. سومیش رو خدا به خیر کنه ...دوستان خیلی فمینیست ما لطفاً امروز ما رو دار نزنند چون می خوام سناریوی بخش بسیار کوچکی از نسوان مملکتمون رو بنویسم. الحمدلله والمنته که هیچکدوم از کسانی که من می شناسم جزو این گروه نیستند ...

اینجا خیلی ها از ما می پرسند که آزادی چه مزّه ای داره؟ آره خوب لابد می فهمند که ما به عنوان انسان در خانواده و جامعه مون ارزشی نداریم!! وخیلی در حقّ ما اجحافاتی میشه. نه تنها جامعه مرد سالاره، که توی خونواده هم دائم سرکوفت پدر و برادر و شوهرهامون رو تحمّل می کنیم ...تو پرانتز: شخصاً از بعضی چیزها شاکی هستم مثل چند همسری، حق حضانت فرزند بعد از فوت همسر که به خانوادهء طرف می رسه، حق طلاق و هزار چیز دیگه ولی همهء اینها رو هم که بگذاریم کنار توی یک زندگی سوپر معمولی که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته، باز هم زنها زیر فشار و اجحاف هستند ! 

(این متن پر از تناقضه، خودتان پیدا کنید پرتغال فروش را..)

اوّل که دنیا اومدیم نازگل بابا بودیم و عسل مامان، موهامون رو دوگوشی می بستند و کفش و لباس "مادر کر" و گل گلی و تا عطسه می کردیم دکتر اطفال و... تا شیرین زبونی، خوب سیل قربون صدقه که جاری بود.... از اسباب بازی و چهارچرخه و بعد دوچرخه و اینها که دیگه نگو.

 بعد هم که هی بزرگتر می شدیم و ماشالله از نوزده بیست نمره هامون کمتر نمی شد... و صبحونه مفصل و... تغذیهء نون و پنیر و گردو (خوب آخه فسفر داره ، بچّه هم که دائم کار مغزی می کنه، طفلک).واسه کنکور هم که شق القمر کردیم و بی اینکه آب تو دلمون تکون بخوره، از استرس کنکور، به زور معلّم خصوصی و مشاوره روانی و محیط کاملاً ساکت خونه، دانشگاه آزاد زورباقولوسونده قبول شدیم،و به عنوان کادو ماشین و موبایل و بالاخره هر کی به وسعش یک چیزکی گرفت. تابستونها هم که جونم براتون بگه، سفر داخل و خارج و تمدد اعصاب و عدم لمس سیاه و سفید رو شاخش بود و اصلاً نفهمیدیم شهریه  چند بود و چی شد که به چشم بهم زدنی این دوران خوش پر مشقت و استرس به پایان رسید و به لطف غذاهای مامان پز و تشویقات عمخاله ها ماشالله هزار ماشالله نمک نمک هزار الله اکبر، فارق التحصیل هم شدیم. حالا دیگه نوبتی هم بود، نوبت سروسامون گرفتن بود که سر و کلّه ء حاج آقامون پیدا شد و با هزار سلام و صلوات از مراسم نامزدی گرفته تا سفره و لباس عروسی و حلقه طبق آخرین سفارشات، بی حرف و حدیث، همه چیز مطابق میل عروس خانوم ابتیاع شد، آخه همین یک باره دیگه ، ما هم که بالاخره خوشگلترین عروس دنیا بودیم !!  با کِل و هلهله روانه ء خانهء بخت شدیم. در خانهء بخت هم پیشنهاداتی شد بدین مضمون که اگر دوست داشتی و حوصله ات سر می رود خوب نیمه وقت جایی مشغول کار شو، در غیر اینصورت فقط باش و خانومی کن!! خوب ما هم پس از چندی امتحان و آزمایش به این نتیجه رسیدیم که بعد از باشگاه و سونا و سلمونی و مانیکور و اپیلاسیون و تمدید مش و های لایت و فیشال که دیگه وقتی برای کار نیمه وقت و دیدار از سرو همسر و فامیل نمی ماند.حاج آقا هم که طبق وظیفهء شرعیش همه چیز رو اِی ی ی، بگی نگی فراهم می کنه، حالا اگر در تهیهء ماشین مدل بالاتر و تطابق سطح زندگی با شهلا و قدسی و نازی کوتاهی کرد، زحمتش یک شب قهرو غیظ و عدم تمکینه دیگه، حالا نه، یک هفته!!

وااااای ! این خیلی ظلم بزرگیه که ما باید همه چیز رو به این مردها یاد بدیم، نمی دونم این همه فیلم خارجی می بینن چرا از این فرنگیا یاد نمی گیرند یک کم رومانتیک بشن؟؟!! 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 6 قبل از ظهر توسط ترنج |

آخر هفته خیلی مشغول بودم. دچار فراموشی بیش از حد شدم. اگر ننویسم یا از کسی نپرسم تقریباً یادم نمی آید که کی چه کار کردم. شنبه ظهر مشاوره ، بعد کار و بعد خونه ... آره؟ ولی فکر می کنم که آهان شب رفتم خانهء فرشته. یکشنبه: ساعت شش صبح رفتم بیرون برای خرید هفتگی. بعد که برگشتم خانه افتادم به جون خونه و تا حدود ساعت یک بساب بساب داشتم. عمو، یک قفسهء سنگین گندهء فلزی رو گذاشته بود توی حیاط. کاملاً بی مصرف و زشت و هر بار که من غر میزدم می گفت باید بگذاردش توی گاراژ. بالاخره تونستم جا به جاش کنم و بندازمش روی زمین. مجبور شدم برای تمیز کردن زیرش و تمام کثافاتی که جمع شده بود از هر چی حشره کش و تمیز کنندهء ممکنه، استفاده کنم . در همین اثنا، تلفن کرد که چیزی بپرسه و من دیگه جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ می زدم هااااا!!! که این چه وضعیه و همیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن الان بیا این چیز بی مصرف رو ببر یک جایی گم و گور کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!

بعد یک گلیمم رو شستم و خلاصه وقتی آمد خونه تونستیم دو تایی قفسه رو ببریم بگذاریم بیرون. بعد شروع کرد به شستن حیاط و من گفتم خودم می کنم شما نمی خواد زحمتش رو بکشید. گفت" تو خیلی slow هستی" اوّل فکر کردم شوخی می کنه، بعد گفت مثلاً از صبح تا حالا چی کار کردی همه اش می گی تمیز کردم، خوب خیلی یواشی دیگه ، خودت هم می دونی.

من هم رفتم توی رختخوابم و خوابیدم، یک خواب حسابی ....

حالا که من یواشم،پس می خوام که یواشترینش باشم !


برای پاسپورتم که عکس گرفتم عمو گفت وای ی ی چه پیر شدی! همکارم هم که عکس چهار پنج سال پیشم را دید گفت وای چه پیر شدی ... حالا هر روز خودم رو توی آینه می بینم و می فهمم که چه پیر شدم ... ولی من خیلی پیش اومده که پیرزنها و پیرمردهایی رو دیدم که خیلی مهربون و دوست داشتنی بودند !!


چند روز پیش توی ترافیک گیر افتاده بودم. خوابم برد و به ماشین جلویی زدم. ماشین جلویی هم ظاهراً به جلوییش زده. حالا توی ترافیک وایساده باشی و به یک تراک گنده بزنی و اونم به یک بلیزر گنده بزنه و هیچکدوم هیچی شون نشه و تو مقصر باشی و نتونی بگی چه اتفاقی افتاده چون از اوّل خواب بودی !!!

(مامان خانوم، هیچّی نشد، یهو اینو نخونین نصف شبی زا براهمون کنین) 


من اصلاً نمی دونم چرا آدمها ازدواج می کنند؟ کاش دلایل اصلیش رو می فهمیدم. ولی هر چی هست  بهای خیلی گزافی بابتش پرداخت می کنیم ...آیا اصلاً می ارزه؟؟! برمی گردم عرض می کنم....


دیروز اینها خیلی خسته بودم. غر می زدم و نا امیدی می کردم. این یک حالت "تراپی " داره چون همون موقع که دارم نال و نال می کنم برای خودم تند تند جواب تو دلم پیدا می کنم... ولی دیروز اینجور نبودم و این کمی می ترسوندم .. بگذریم ... خونه که رفتم عمو اومد یک دقیقه توی اتاقم و توی همون یک دقیقه چنان پسرم رو چلوند که اونهم چنگ انداخت و رو تختی ام رو پاره کرد. من هم شروع کردم به جیغ و داد که آآآآره می گی بمون همینجا ، تو این خراب شده که ما آسایش نداریم یک روز هم بیایم کپّهء مرگمون رو بگذاریم... فرار کرد... صدای در رو شنیدم و چراغ رو خاموش کردم ... امروز صبح تلفنی بهش گفتم از دستت ناراحتم. گفت اینکه چیز جدیدی نیست ! این دفعه واسه چی؟!

چقدر اهمّیت!


اون روز دوستم می خواست یکی رو معرفی کنه و می گفت فلانی چرا ازدواج نمی کنی و اینها .. یهو جفت پا پریدم وسط حرفش و گفتم راستی نی نی نداری؟ گفت نه ( با تعجب)، گفتم چرا؟ نمی خوای بچّه دار بشـــــــــــی؟ گفت نه بابا کی حال داره (با تعجّب بیشتر) گفتم آخه چرا؟ یعنی شوهرت هم بچّه نمی خواد؟ دیگه داشت شاخهاش می زد بیرون که گفتم این هم حکایت شوهر کردنه ... اوّل می گن چرا ازدواج نمی کنی بعداً می گن چرا بچّه دار نمی شی ...

دیگه اگه خدا بخواد ما هیچوقت این جور مکالماتی نخواهیم داشت!


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

تو نشسته بودی کنارم. از دست دختر بی ادب که به تو سلام نکرده بود عصبانی شده بودی.سنگینی نگاه همراهانش را روی خودم حس کردم. لااقل همهء آدمهای دنیا با احمق ها دوست نزدیک نیستند، بعضی هم نه خودشان احمقند و نه دوستانشان. زنها از درد می گفتند، یکی از درد تجاوز دیگری از درد دزدیده شدن، دیگری از لبهای بریده، یکی از نا برابری و ظلم و کسی از حجاب و مذهب اجباری... زن ایرانی به آلمانی صحبت می کرد، مترجم ار آلمانی به انگبیسی برمی گرداند. همراهم از او دلیلش را که پرسید، گفت راحت تر است! دوازده سال آلمان زندگی کرده بود !! 

دلم برای پسرک ده ساله ای سوخت که بابایش برای نمرهء  ریاضی سرزنشش کرد. برای زنی که از لجبازی ها و یک دندگی مردش گله می کرد و صبوری می کرد، برای همه آنها که در تنهایی تمرین خودخواهی و به کرسی نشانی می کنند، برای همهء ما که دست آخر محکوم به تنهایی هستیم.

ف. زنگ زد. خیلی خوشحال و هیجان زده بود. گفت که گربه گرفته. از ته دل شاد شدم. گفتم که واقعاً کار خوبی کرده، خیلی بهتر از بچّه دارشدنه(حدس می زنم)...

خوابم شاید امروز تعبیر شود ...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

“There is no beauty in the finest cloth if it makes hunger and unhappiness.”
—M K. Gandhi

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ترنج |

دلم تنگ شد برای پاییز شهر خراب شدهء بی سامان ِ بی درو پیکر و دروازه ء بی همه چیز ... دلم تنگ شد برای چرخش برگهای خشک چنار با گرد و خاک و غبار آزاردهنده سرد و خشک که از سوراخ دماغم عین سیخ یهو بالا میرفت. دلم تنگ شد برای جمعه های دل آزار و خلوت و بی حال و بی هیچ انگیزه که انگار همهء شهر مرده شدند و به خاک فرو شده اند.

 دلم تنگ شد برای بی کسی و بی حالی و بی حوصلگی!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

زندگی با طبیعت فراموشم شده بود، یکشنبه رفتیم که روز آخر "استودیو تور" را از دست نداده باشیم. چند جایی را سرک کشیدیم. بعضی آدمها مثل من منتظر فرصت و پول و بازنشستگی و آرامش و از این قبیل می مانند تا آنچه دوست دارند بکنند، بعضی هم همانها را در" آن"  زندگی می کنند. این بار هم کسی انگار خانه ام را در کمد نگه داشته بود و دیگری باغچه ام را نگه داری می کرد، من هم به جای دیگران تماشا می کردم ولی این بار به جای خودم در کنار کسی که دیگر در کمد "دیگری" نبود قدم برمی داشتم ...

 ذوق که می کردم از این همه خوشی، لابد در دل می گفت "عجب اُسگلی سوار شدیم هاااا !"

 بعضی مرغ دونی داشتند،فکر کردم مرغ هم دوست دارم!! اینکه بوش برام قابل تحمّل باشه یا اصلاً بتونم از پس این کار بر بیام رو نمی دونم ولی می دونم دوست داشتم که مرغ داری کنم! اینکه اصلاً جرأت کنم تو یک همچین محلّی تنها زندگی کنم (اونم من ِ ترسو!) رو نمی دونم ولی دوست داشتم! ( به قول یه دوستم به هر حال فرنگستونه هر جاش باشه خوبه!!!)

 اونوقتها شبها تو پلّه های خونمون می دویدم که یکی!؟ از پشت نیاد و منو قاپ نزنه... ، حالا دلم می خواد یه جایی باشم که شبهاش تاریک باشه و ساکت باشه و درختهای بزرگ داشته باشه؟! صدای جیرجیرک هم داشته باشه؟!   ـ لطفاً !

میم جان رفته یه شهر دیگه درس بخونه دانشمند بشه! مژگان اون روزی داشت براش کلّی غذا می پخت، از قِبَل ِ ایشون به ما هم عدس پلو داد ببریم خونه !! کوکو سبزی، قورمه سبزی،عدس پلو با یه چیز دیگه که یادم نیست، عینهو فرفره ماشالله ش باشه، بعد می گفت تو هم برو خارج درس بخون تا برات غذا بپزم هر باری که اومدی !!  

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |