تبليغاتX
ترنجک >
گاهی انسانها برای موجّه جلوه دادن امری، موضوع را عملاً می پیچانند. گاهی بالکل قضیه را طور دیگری جلوه می دهند. داشتم فکر می کردم که این داستان تولّد عیسی هر چند که بسیار دور از ذهنه ولی از این خدا بعید هم نیست یا از این آدمیزاد دم بریده که همه چیز را به خدا نسبت می ده و دهن همه را می بنده. شاید که برای موجّه جلوه دادن یک امر که می تونست جزای شدیدی داشته باشه، فقط صورت قضیه را کافیه عوض کرد تا همگان به سجده بیفتند. چه بسا کودکانی که به نام حرامزادگی تا آخر عمر مخذول و مکسور ماندند ... لااقل بخت اندکی با این عیسی همراه بود ... آنهم نه، باز دیگرانی از این قربانی تاریخ استفاده بردند و می برند ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

دیروز هوا مثل اون وقتهای تهران شده بود. همه جا یخ زده بود.صبح آش رشته "بار" گذاشتم. دوستم این بار گذاشتن منو کلی مسخره کرد، ننه مادر... سر کار نرفتم. وسط روز رفتم رشته و کشک خریدم. عصرش من و پوکی با هم روی تخت دراز کشیدیم و درس خوندیم. بعد آتیش روشن کردم و یکی از دوستهام اومد و آش خوردیم و چای و گپ زدیم. کلی شمع روشن کرده بودم و کلی تنقلات گذاشته بودم روی میز.خوش گذشت، آروم و بی دغدغه.

به خودم می گم یا چیزی رو شروع نکن یا تا آخرش برو ... ولی من همه چیز رو نصفه می گذارم! چی کار کنم؟


چند روز پیش با یک آزمایشگاهی مصاحبه داشتم که تا وارد شدم می دونستم که نمی خواهم اینجا کار کنم. همه چینی بودند. رییس چینی آزمایشگاه در مورد پروژه هاشون حرف می زد و بیش از نصف حرفهاش رو نمی فهمیدم. اینطور که متوجه شدم تمام اهالی آزمایشگاه شبانه روز کار می کردند. شاید از اینکه آمده اند امریکا خیلی خوشحالند و همینکه یکشنبه ها نصف روز رو فقط کار می کنند کاملاً خرسندند ولی همین ها روءسا رو چنان بد عادت می کنند که باعث می شن آمریکاییش اصلاً استخدام نشه و امثال منی اخراج بشن!

یکی دیگه بود که خودم نخواستم برم. از شیمی خالص بدم می آد. اگه بیولوژی باشه وقتی جوابت در نمی آد همه اش هم تقصیر تو نیست!

امروز با یک آزمایشگاه دیگه مصاحبه داشتم. با یک دوست "قدم خیر" ناهار می خوردم و به فال نیک گرفتم این روز رو ! صاحب کار جدید فکّ بالاش بیرون بود ، انگارکه داره دائم می خنده. اوّلش نمی دونستم باید من هم همه اش لبخند بزنم یا این مدلش اینجوریه.خیلی زود ازش خوشم اومد وبی تعارف بهش گفتم که زیاد از کار با موش لذّت نمی برم و دوست ندارم به محل نگه داریشون برم و بو بگیرم. گفت درک می کنه. ولی راستش وجدان دونم درد گرفته شاید بهتر بهشون بگم که من ممکنه وسط کار دستشون رو بگذارم توی حنا و برم دنبال درس و مشق!

منتظر جمعه هستم و یک مصاحبه دیگه!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

عجب این بازی عجیبی است زمان و مکان. شاید که اگر هشت قرن به عقب برمی گشتیم، من عاشق سعدی می شدم، شاخه نبات حافظ بودم و شیرین ِ فرهاد، با رامین نرد عشق می باختم و یوسف را از چنگال زلیخا بدر می بردم! شاید من کودکانی می زادم که به اسارت و بردگی فروخته می شدند... یا وبا و طاعون همه کس و کارم را می برد ...زلزله زیر آوار مدفونم می کرد، همسرم بر دار می شد، شبی به تن فروشی یا روزی به درد افیون گرفتار می شدم ..فردا سنگ سار می شدم و روزی بر تخته سنگی لب آب جسدم کناره می گرفت یا کاروانی برای خدایان قربانی به صحرای شوری صلیب کشم می کرد، به بندگی اجنه در می آمدم یا به خدمت جادوگری که اجدادم را از تب سیاه رهانیده بودند ...شاید که زهر عقرب می فروختم به دخترانی که فرزندان پدرانشان را آبستن بودند یا کاکنج می جوشاندم برای سقط تخم حرام؟! شاید که شاگرد ابوعلی سینا می شدم و شبها آرام از بسترش فرار می کردم، معشوقهء پنهان فارابی بودم و شاهد همخوابگی های ذکریا ازسوراخ در...  راستی تو چه کسی بودی؟


حس می کردم که عشقت مرا می کشد. شاید که می خواستم چنین باشد. نمی دانستم به زودی اینچنین همه چیز سرد و بی روح می شود. اتهام سنگدلی را به جان می خرم. سنگدلم که بی رحم به جای دلتنگی، از نبودنت نفس راحت کشیدم و آرام خوابیدم. آنگاه که همهء دلتنگی ها مال من بود، تو خوشحال بودی که من اینچنین دلتنگم. بر زبان نالیدی آآآه و در دلت خندیدی که آآآه !

آنگاه که تب، آرامش از تو برده بود ...خواب راحت از من رفته بود. آفتاب مهر تو در دلم کم سو می شد، وقتی که انتظار بوسه ات با تب بیماری من کم رنگ شد.

کاش دخترکانی پیدا می شدند که پسرانم را به اندازهء من دوست می داشتند! کاش پدرانی بودند که سایبان دخترکانم می شدند ... باز هم این زمان لعنتی پایش را به اشتباه برداشت. آنگاه که من پسری می زایم شوهری نیست که برایش مادری کنم و آنگاه که شوهرم دخترش را در آغوش گرفت فراموش کرد که پدرم جای او نشسته بود، همین دیروز! 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ترنج |

دوستی این کلیپ را برام ای میل کرد.نمی دونم می تونین ببین یا نه ... خوشمان آمد، اگه کار خارج از ایرانه که کمی عجیب هم می زنه ولی به هر حال ... اینه

http://www.brightcove.tv/title.jsp?title=2157957001&channel=823322422

از اینجاش خیلی خوشم می آد:

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی ...داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

این شعر از عماد خراسانی ِ

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی


آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی
بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی


ورنه اینقدر مهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت


حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مدد کار تو بود
وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود

گر تو ای عشق نه مشاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفا پیشه چه آسان بودی

چون نکو مینگرم شمع تو پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه وبتخانه توئی
لب دلدار توئی طره جانانه توئی
راز شیرینی این عالم افسانه توئی


گرچه از جشم بتی بی دل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق


گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم
گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم


بازم هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام

باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست
باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست


شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی

خواهم ای عشق که میخانه دنیا باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم
گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم


بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست هر چه غمت هست به غمخانه من


من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند به دیوانه تو
نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو

آه از آن دل که نشد مست ز میخانه تو      

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

ای بابا چند بار باید یک اتفاق بیفته تا همه بفهمند که دورهء یک چیزی سر اومده؟! از خر شیطون هم که پایین بیام باز این شیطون خِرم رو می گیره!

می گن پول خوشبختی نمی آره، آره باید بگن پول خوشبختی رو می بره. چون تا وقتی نیست چیزی هم نیست که سرش بحث بشه یا حتی کسی فکر کنه که با این قضیه می شه حتی مشکل داشت.همه چیز آسون می شه و گذشتن ها راحت می شه و همه به فکر همدیگه هستند و ... خلاصه همین آدمها ، دقیقاً همین اصغر و صغراها با اومدن پول و با خیال ِ رسیدن به راحتی خیال، آرامش رو هم بسته بندی می کنند و پستش می کنند واسه "از ما بهترون".

از این که بگذریم این عالم خواب داره یک جورهایی آزاردهنده می شه. اگه همه چیزهایی که می بینی یه جورایی فردا-پس فرداش اتفاق بیفته که نمی شه!! .. اون وقت اون چیزهایی که حادث نمی شه، با آدم تو ناخودآگاهش سوار می شن و پا به پاش می آن! شاید هم که اینها اتفاقاتی هستند که افتاده اند و ما دیرتر در این دایرهء زمان به اونها می رسیم!

شاید که سال ۲۰۰۵ ناخودآگاه من، دیده بود که این آدمی که اون گوشه نشسته، سه سال بعد همراه بخشی از راه زندگی ام خواهد بود. شاید من در انتخاب "چیزی" هیچ نقشی نداشتم پس چرا سعی می کنم "حواسم باشه"؟!

مبارزه نمی کنم ولی انفعال رو هم دوست ندارم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ترنج |

رفتیم پیش دکتر دیوونه ها که یکمی روی مخمون کار کنه. حالا مشق داده بنویسیم. یک لیست از ایده آل ها و کلاً باید سعی کنیم همه چیز رو صاف کنیم و صیقل بزنیم و شفافیّت ببخشیم!! آقای دکتر گفت و گفت و دست آخر گفتم آخه دکتر همهء  اینها که می فرمایین واسه ازدواج و اینجور حرفهاست .. کی گفته می خواد ازدواج کنه؟!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

حاضرم قسم بخورم که تو ایران یه خبرهاییه ! خوابهای عجیب می بینم ... صبحی با یک بوس پشت گردنم بیدار شدم. یادم رفته بود کجا خوابیدم. یک آن ترسیدم ولی با بوی آشنایی خیالم راحت شد. خوابم راست نبود!

دیگه پوککم رو تنها نمی گذارم .. هیچوقت!


ریدم به این دنیای لعنتی ... به این خدایی که همهء بنده هاش رو با خدایی اش سر کار گذاشته... منو می خواد بازخواست کنه؟ من یقه اش رو می گیرم با این ریدنش ... از این موجود عوضی تر بلد نبود درست کنه؟ واقعاً فتبارک الله احسن الخالقین ... به خودش تبریک هم می گه ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ترنج |

دیشب رفته بودیم میهمانی ... اوّلین بار که رسماً مثل یک آدم واقعی دست یکی رو بگیری و ببری مهمونی و بگی اِه آره ما یه جورایی بگی نگی به هم مربوط می شیم! تجربه جدیدی بود ولی هیچ فرقی با اون وقتها که همچین تجربه ای نداشتم، نداشت!

امروز رسماً جا زد! گفت که به بقیه بگم که پیروز شدند و بازی رو بردند. گفت که هر چی قسمت باشه و ... من که خودم بین منفعل ترین تا مصمم ترین آدم دنیا در نوسان هستم یهو کم آوردم ...از هر دوتاش کم آوردم ... الان در خلاء مطلق غوطه ورم و دراین خلاء گذر زمان را هم احساس نمی کنم....

زیاد فکر کردم ولی بی ثمر، خیلی دلتنگی کشیدم ولی بی نشان و اثر ... حتّی خودم هم نمی دانم ... به قول کسی : من گم شده ام ... لطفاً کسی تکّه های در هم ریختهء این پازل را پیدا کند و به هم بچسباند ... حالا می فهمم چه طور آدم بی ثمر می شود، بی انگیزه، بی برنامه ...

اصلاً دوست نداشتم وقتی که از اعتیاد و اندورفین حرف می زد ... شدیداً به چند شبانه روز مطالعه و تفکّرعاقلانه نیازمندم...

 دوشنبه صبحی که با اشک و فین شروع بشه، خدا تا جمعه اش رو به خیر کنه مخصوصاً که شب خواب کفن و دفن ببینی ! 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |

همیشه عاشق فرودگاه بودم. از ایستگاه قطار و ترمینال اتوبوس هم خوشم می آد. جاهایی اند که زندگی در جریانه. همیشه کسی در حال رفتنه و کسی هم هست که می آد. از حالت عادّی شهر زنده تر و جاری ترهّ، خیلی زیاد. احساسات توی فضا موج می زنه و خواهی نخواهی این موج فضا رو یک حالت دیگه ای می بخشه ...

من که خیلی احساساتی می شم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ترنج |