من که راضیم!
آرامش مطلق!
(حالا می فهمم چرا بعضی آدمها اصرار دارند که ثابت کنند یک جورایی تعادل ندارند، زود عصبانی می شند یا قرصهاشون نباید عقب بیفته، چون حس و حال سازش و کنار اومدن ندارند ... آهاااان!)
صبح می خواستم خودم رو بکشم. از اون مدلهایی که از دست خودت حرصی می شی نه کشتن جدّی جدّی ... آخه کشتن مدلهای مختلف داره (بعدها شاید به اون هم بپردازیم) ... جرأت هم ندارم بگم : کاغذ واکسیناسیونم رو که پیدا کرده بودم گم کردم. نمی دونم اون روز تو آزمایشگاه، یا افتاده از دستم یا ... نمی دونم .. فقط می دونم خودمو باید بکشم وگرنه بقیه می کشندم!!
پیداش کردم!
زارت می گیره!!
نگران من نباش بابایی ... دل من دیگه از سنگ شده ( آبگوشتی )
امروز مهمون دارم:سالاد شیرازی، گوجه پنیر و روغن زیتون
ویرا : باهوش
سروین:مثل سرو
همتک:همراه، همدم، دوست ( همتک و همراه من هم سر و همراز من)
ویستا:دانش و فرهنگ
چک کن تعداد بالش، ملافه و پتو ها رو... روکش... کمد اتاق ارد. کمد حموم، تعداد حوله ها؟
In the meeting :
susan:
I like your shoes!
thanks, Nordstrom
I went to northpark mall las weekend, there is a nordstrom there I just looked around, didn't buy anything because it's too expensive, even after discount
There is a nordstrom rack you should check it out ....
آوارگی من؟ سامان تو در پـــــــی ...
ناچار ِ ترک ِ لانه ام ... امّا به مهندسی خانه ام مشغول .... برای تو باید یاد بگیرم زبان تازه ای .. که تو را از من دورتر کند ..... دوررررر ...... آرامشی که برایم غریب می نماید ... فراموشم شده ... باید یاد بگیرم ... باید تمرین کنم ....
چرا از هم بریدن یادمان رفت؟ چرا آخر، پریدن یادمان رفت؟ چرا دلها شکستن یادمان رفت؟!
چرا ساز دلم بی گوش مانده؟ چرا آواز من خاموش مانده؟
هوای این دلم پر سوز تر شد، چراغ این دلم کم سو تَرَک شد ...
باور نمی کردم زمانی .. در هیأت کولی واره ای بی شرم ... بی خانمان ... بی سامان ...
رابعه:
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بر یکی سنگین دل نا مهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم خوری
تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من
زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ، ندانستم همی کز کشیدن تنگ تر گردد کمند
پیرزن چشم به راه عمو نوروز می نشست. عمو نوروز دلش نمی اومد پیرزن رو بیدار کنه. یک شاخه گل می گذاشت روی سینه اش ، قلیون رو چاق می کرد ، نارنج رو از وسط نصف می کرد و نصفش رو می خورد و نصفش رو می گذاشت برای پیرزن. همه می گفتند سال دیگه. برخی اعتقاد دارند که اگه اینها همدیگه رو ببینند همه چیز به هم می خوره!
خودم با صورت .. خودم بی صورت!! (یعنی چی ، نمی دونم)
سپیده دم غلت می خورم روی پوستت، تو انگار مرا سر می کشی .. سرمست .. سر می خورم روی گونه هایت و پهن می شوم روی گردنت ... می نوازمت از همینجا که... بهانهء نوشتن من شده ای
|
چند وقته دیگه خواب نمی بینم. از اون شبی که خواب بابام رو دیدم و از فرداش کلّی غصّه خوردم دیگه خواب ندیدم. باز دیشب مامانم بهم یادآوری کرده که باید یاد بگیرم برای خودم زندگی کنم. سال به جالبی تمام شروع شد. بسیار بی پروا و بی دغدغه. دل رو به دریا زدیم حسابی... روز سال نو هم با دوستم رفتیم منزل عمو هاشم خان. ولی عجب عصبانیتی دارد این دوست معظّم بنده، فحش خوار مادر هم بلد هستند البته !
لیست مون رو آماده کردیم و فردا عازمیم که دکتر مخ جفتمون رو چرخ کنه!
عجب چرخ گوشتی دارند بعضی از این دکترها!! با یک ایده می ری تو و کاملاً عوضت می کنند و میای بیرون! ( بعد از یکی دو روز باز می پری سر جای اوّلت)
ما که مجرد رفتیم تو، با اهل و عیال و شش سر عائله اومدیم بیرون!
به گمونم،این هم از اون قضایایی است که صورت قضیه رو مردها پیچونده اند تا خودشون گل جلوه کنند!
شاید هم از اونجا که آقایون جونشون به پول بسته شده، خانومها از این موضوع استفاده می کنند و به جای جون، پول طلب می کنند! پس برای اثبات شدّت عزّت می شه از این قضیه کمال استفاده رو برد... دیگه امّاها و اگرها مطلقاً بهانه هستند!
اگر مردها نمک را بیشتر دوست داشتند باور کنید هر کدام باید یک بار الاغ، نمک به پای خانوم ها می ریختند. ولی باز هم این کار رو با اکراه یا ... بوق و کرنا انجام می دادند ...
البته در همه چیز استثنا هست و خوشبختانه تمام اجناس ذکوری که این بندهء حقیر می شناسند از این امر کاملاً مستثنا هستند!