تا اینجا که هستند، می گن که نه چیزی می برم و نه چیزی می آرم، یه وقت به ننه بابات نگی چیزی می خوای...
خوب؟!
بعداً که رفتند اونجا هی به ننه باباهه اصرار می کنند که هر چی دارین بدین ببرم برا دخترتون!!!
اونهام به من می گن آخه تو چقدر بد قلقی، اینها اینقدر به تو لطف دارند، تو قدر نشناسی می کنی!
حالا هی سکوت کن!
خیلی به یاد کسی بودم. شب ولنتاین رفتم تادم در آپارتمانش ولی یک آن یاد اون روزی افتادم که آمد و از آسمان و ریسمان به هم بافت و چیزهایی که نبود را بود کرد و آرامش یکشنبه را با توضیح ورژن "دوستی" خودش زیر و رو کرد و رفت. تمام خوشی ها و خوبی ها ارزش یک لحظه طوفان را نداشت.
همیشه من گناهی عظیم مرتکب شده ام که رنجانده ام و دیگری را از خود رانده ام! همیشه و هر روز عمل ناشایستی از من سر می زند که "این دو نفر" در زندگی من وظیفه! دارند به من از روی دلسوزی گوشزد کنند و خطاهایم را دائماً با لطف به من یادآوری کنند. هر کدام به نوعی ... و من با این بار عظیم گنـــــــــــــــــاه همچنان عزیزم و دوست داشتنی! چه خداها بخشنده ای روی زمین می زیند!
عمو از رفتن من شاکی بود. به هر طرفندی می خواهد که من برگردم ولی به یک شرط! به همان شرطی که به خاطر آن رفتم!!! دیشب خانه ماندم ولی باز غر غر می کرد. موقع شب به خیر همه چیز آرام بود. صبح که از خواب بیدار شد، دعوایمان شد، سر موضوع شب قبل. استارت یک روز خوب برای آدمهایی مثل "این دو نفر"!
شاید ه م کشف شده باشد، اگر در آینده کشف شد، بدانید که من کشفش کرده بودم،خیلی پیشترها...انرژی برای حرکت، انگیزه برای رفتن و هورمونی که روز را شروع کند... به علاوهء چند اسم قلمبه سلمبه برای آب -روغن قضیه!
تا به حال دو باری که اومده من کاغذی - چیزی امضا کنم، من هم هر چی تو یخچال داشتیم گرم کردم به عنوان شام با هم خوردیم. بار اوّل حسابی تعجّب زده شده بود. بار دوّم هم می گفت من باید شما رو ببرم بیرون چون به من غذا دادین. گفتم آخه بابام جان از یخچال در آوردم گرم کردم، خوردیم. من نمی فهمم چه چیز شاقّی اتفاق افتاده؟!
شب اوّل می گفت چقدر خوبه اینقدر همه چیز ایرونیه و مثل ایرانیا زندگی می کنین و فرهنگ ایرانی ال و بل...
شب دوّم پرسید تو ایران ولنتاین هم هست؟ گفتم آره این اواخر بود. حالا هم که داستانها داره واسه خودش.
گفت خیلی خوبه. مردم ایران باید از فرهنگ اینجا یاد بگیرند. اصلاً باید اینجا بره اونجا.
طفلی منظورش خوب بود،ولی از اون وقتها بود که می خواستم خودم رو تو دلم آویزون کنم!
گاهی فکر می کنم قضیه چی بود که یه زمانی یک ساعت با یک برگ بازی می کردیم و هیشکی نه دعواش می شد و نه بهش بر می خورد؟ جریان چی بود که توی مهمونی یا عروسی ها کافی بود که فقط یکی همسنت باشه تا باهاش دوست بشی و بازی کنی و خوش بگذرونی از ته دل. تازه معلوم نبود هیچوقت دیگه ببینیش! من هنوز گاهی اینجوری می شم ولی با یک تلنگر بیدار می شم. حالا باید هی حواست باشه کسی رو نرنجونی(چون به هر حال می رنجند!) و یادت باشه که زود بهت بر بخوره چون میخوان همه یه جورایی اذیتت کنند. تازه اگه اذیت نشی، عادّی نیستی و گذاشتی ازت سوء استفاده بشه!!
- پاشو ، دیگه وارد دنیای آدم بزرگها شدی!
- آره من هم تازگی ها چپ و راست بهم بر می خوره!
- علامت خوبیه، داری رشد می کنی کم کم!
گفتم دم این کمیته ای ها گرم !
ولی حیف شد، اگه ایران بودین مجانی عقدتون هم می کردند!!
راستی خودمونیم به قول فردوسی پور:چه می کنند این بهمنی ها!
شماها بشینید سوپر بووووووووول تماشا کنین، ما هم دلی از عذای وبلاگ در می آریم. ولی بعداً عواقبش رو هم متقبّل شوید خواهشاً!
هی این دوستهای ما میشینن می گن اصلاً تو این شهر آدم حسابی پیدا نمی شه، مرد مجرد و اینها دیگه نیست، همه خوبهاش رو بردند!
دوستهای عمو هم می آن می گن پس این دخترها کجان؟ انگار اصلاً آب شده اند رفته اند زیر زمین!
هی پرسید و من گفتم و از بالا و پایین و در و دیوار... یه چیزهایی یهو یادم می اومد اصلاً انگار نه انگار که من بودم یه زمانی. به فکر فرو رفتم. بعضی هاش انگار همین دیروز بود و بعضی دیگه اش با وجود اینکه از نظر زمانی دیرتر اتفاق افتاده بودند انگار سالهای خیـــــــــــــــــــــلی دوری اتّفاق افتاده اند یا اصلاً انگار که یه قصه بوده که من خوندم و تموم شده و حالا دارم تعریفشون می کنم.
وقتی هم که تموم شد و خوندمش کلی تعجّب کردم، گفتم یعنی من اینقدر دختر خوبی بودم خودم خبر نداشتم؟ ( خوبه واسه اپلیکیشن دانشگاه نمی گن سوتی ها و گند و گه هایی که خوردی رو بنویس!
اغلب ما در زندگی لحظاتی یا مقطعی از گذشته داریم که از یادآوری آن شرمسار شویم که یا در دل به آن بخندیم یا حتی از بیان آن سر باز زنیم. هر کدام از ما کسی را داریم که چندان شغل و تحصیلات و عادات قابل "پزی"ندارند و حتی الامکان از تکرار و یادآوری آن ابا داریم یا به نوعی با اما و اگر و "زیر سبیلی " به نوعی از آن عبور می کنیم .گاهی از آن فراتر رفته با شرمساری، ناخودآگاه با حس خودتقصیری آمیخته با فرار از تصور یا حتی فکر به آن شخص یا موضوع می گریزیم.
کسی این مایه های "شرم" را به گستاخی مکتوب می کند، کسی آن را به صورت فیلم و عکس به تصویر در می آورد. آن وقت همین خجالت آورنده ها که مایهء شهرت و کسب مال شده اند مایهء حسرت بعضی دیگر می شوند.
چرا باید تمام مادربزرگها دختر خان باشند تا نامی از آنها به زبان بیاید.