Don't wait for me to cry, don't ask me what I want and how I want it. Don't be passive in make ups and break ups. see I'm doing it again, telling you what to do and what not to do!
As much as God is imaginary (but you can feel it), love is the same way, perfect man and lover as well!!
دلم یه جوری شد!
زمانهای دور، اون وقتی که مدرسهء مهرآیینی بود و ما شاگردش بودیم، یه دوستی داشتیم که خیری جز دردسر نداشت. از اینجا شروع شد که ما رو کچل کرد که تو رو خدا مهمونی بگیر واسهء تولّدت. دردسر ندم چه اوضاعی داشتیم ما. شب تولّد من برف سنگینی اومد و خیلی ها نیومدند از جمله این دوست عزیز که زنگ زد و گفت فلانی تو رو خدا امشب جاکشی منو بکن، اگه مامانم زنگ زد بپیچونش من خونهء کامی هستم!
تا ماهها بعدش هم هی می اومد و می گفت آخه بابا یه روز بیا خونمون کادو تولّدت رو بردار ببر، اگه مامانم ببینه چی بهش بگم!
دیگه اینکه به بهانهء دیدن من کجاها نرفت و بارها من تو دردسر انداخت که به مامانش زنگ بزنم و اینها که بماند و چون نزدم دیگه رفت پایه دیگه پیدا کرد و ماجراهای دیگه...
سالها بعد هم دانشجو شد و عاشق یکی شد و ....
یه روز به من زنگ زد که دستم به دامنت آب دستته بگذار بیا اینجا... رفتم دیدم بعله دوست پسرش رو برده بوده خونه که مامانش اینها سر می رسند. اونم هلش میده زیر تخت. حالا آقا قضای حاجتشون گرفته بود و دست به دامن ما شدند!!
یه بار دیگه، مامانش اینها که برای یک سالی قرار بود بروند کانادا، این رفیق شفیق رو اوّل به خدا و دوّم به اهالی محل (دکتر فلانی و بیساری) سپردند و سوّم هم به من بی نوا! که بعداً فهمیدم همون اوّلیه من بودم!
شب اوّل اومدیم بشینیم، در زدند ... همایون اومد با بستنی، پشتبندش م اومد با ... نمی دونم چی...
تا به خودم بیام دیدم به هوا پسه ... زدم به چاک!
چند وقت بعدش یکی زنگ زد خونهء ما که شما خواهر زاده ای به این اسم دارید؟ ( اسم شناسنامه ایش فرق می کرد) ... یه مکث و پشتبندش ... بعله بعله و ... بپر چادرو وردار و بدو برو کمیته...
دیگه شناسنامه و سند بگذار و مامان ما شد خاله و بنده هم دختر خاله!
به اوّلی ها که زنگ زده بودند ، گفته بودند نمی شناسند!
تا روز دادگاه پوست انداختیم و ضامن شدیم و ... بگذریم.
ما سفرها رفتیم، واسه سوغاتی زنگ می زد چی آوردی برام؟ بیار برام! بیمارستان می رفتیم می گفت خونهء شما اون پایینهاست سر راه ما نیست. به بهونهء دیدن من همه جا می رفت جز اونجا که باید!
حالا سالهاست که ازدواج کرده اند، یک پسر لُپ گلی هم دارند، کار و بارشون خوبه و ... نامه داد که فلانی من دلم می خواد بچه ام یه خاله مثّ تو داشته باشه. تو دلم گفتم کارت رو بگو... گفت که دارند می رند کانادا .. می خواد که پشتش قرص باشه!
نوشتم که من درسم رو با تو "یکی " دیگه گرفتم!
You know, if you have less expectations, your guy wants you with even less expectations. If you have high expectations, your guy wants you with less expectations anyway. Same true for your gal, whatever you do she has more expectations and it goes higher and higher day by day.
That's how life works I guess!