majbooram injoori benevisam: dareh gholombeh misheh...
az vaghti in internet oomadeh, kaniz e haj bagher ham dard e delasho alani o jahani mineviseh, be jaye inke beshineh sare koocheh ba hamsayeha sabzi pak koneh ya foghesh gooshi ro vardareh o be zari o aghdas o mali zang bezaneh, mishineh paye computer o hey tik tik click click dogmeh feshar midh ...
Oon roozi ke haj bagher, dar khafaye madar e bacheha kanizesho seda kard o yavashaki bordesh posht e pastoo o goft ke khoobiat nadareh too dar o hamsadeha ke ye kaniz e azab too khooneh ba ye marde tanha basheh, taraf o sigheh kard o poshtbandesh ham hey nazesho keshid, fekresh ham ghad nemidad ke kanizesh bedooneh chortkeh chieh che rasad be computer...
hala in basat e dard e del e zanooneh o khaterkhahi shodeh vasash ghooz e bala ghooz!
امروز به این فیلمهایی فکر می کردم که وقتی آخرش می شه و تموم می شه آدم مخش می گوزه و از تعجّب و پیچ در پیچیش مات می شه. سر ما هم گاهی از این چیزها می آد تو زندگی!
امروز با قطار رفتم سر کار. یک آقای سوزنبانی دارند که اون وقتها همیشه به من سلام می کرد. امروز من رو که از دور دید کارش رو نصفه گذاشت و دوید طرف من. فکر کردم پشت سرم چیزی شده. منم عین خل ها هی بر گشتم دو سه بار پشتم رو نگاه کردم. به من که رسید دستش رو دراز کرد به طرفم و گفت خیلی خوشحالم که می بینمت. مدّتها بود که نیامده بودی. گفتم نترس هنوز بی کار نشدم.
بعد راجع به کار و بی کاری حرف زدیم!
دیروز رفتم دکتر از قضا دکترم ایرانی بود. یک خانوم فوق العاده زیبا. خیلی هم راحت. شماره تلفنش رو به من داد و گفت فکر نمی کنم ایراد قانونی داشته باشه که خارج از اینجا هم با هم دوست باشیم! شب هم یکی از دوستهامون که فهمید من حالم بد بوده برام شام درست کرد. سوپر مفصّل. خیلی عالی بود.دارم فکر می کنم آدمها صفات خوبشون بسیار بیشتر از صفات نه چندان دوست داشتنیشونه! فقط باید در معرضش قرار بگیری.
یکی از دوستهام بچه دار شده. امروز دیدم روی صفحه ء "فیس بوکش" نوشته که امروز دوباره عاشق شوهر و بچّه اش شده. چه خوب!
داشتم فکر می کردم که اگه تو رفتگی گونهء یکی (حتی چال نه، نیم چال) یک حس عجیبی تو دلت بندازه، فقط یک حرکت سر یا یک نگاه بارها و بارها تو ذهنت تکرار بشه، یا فقط یک خیال، یک تصوّر که تا چند وقت دیگه کیا رو بغل می کنی و می بوسی هی چشاتو پر و خالی کنه، این چیه؟ همون عشقه؟ یا بیشتره! کاش اسم می ساختیم واسهء همهء این حالت ها!
ببین آبجوک من، شاید اگه یک نفر تو این دنیای خدا حال تو رو بفهمه الان، منم! فقط جا نزن، که می دونم نمی زنی، فقط خرنشو و یک هو تصمیمات عجولانه و دراماتیک نگیر!
حالا فهمیدم برنامه عوض شده و می خوان برن اون برنامهء موزه که می خواستم یک روزی با رضا برم! حالا باید هنوز منتظر مامانم باشم ولی رضا جان ببخشید که شاید دیگه منتظر تو نشم و این یکی رو برم!
امشب عجیب به یاد یک سربالایی در کامرانیه هستم، چرا؟ تصویر یک نقطه از خیابان ولی عصر. امشب من آمادهء برگشتنم ، برای همیشه. امشب حس می کنم هیـــــــــــــــچوقت دلم برای اینجا تنگ نمی شود!
فکر می کنم توی قبر حوصله ام سر می رود...
خیلی وقته که چیزی ننوشتم. دوـ سه باری راستش رو بخواین نوشتم ولی نمی دونم چی شد که پاک شدند. امروز تصمیم گرفتم که هی بنویسم و هی ثبت کنم و بعد همه رو به هم بچسبونم!
امسال عید خیلی به من خوش گذشت. به لطف همهء دوستان، واقعاً. دیدم که هر سال به نوعی با دلتنگی و اشک و آه شروع می شه و من که دیگه احساس می کنم اینجا داره یه جورایی خونهء من می شه (چه بخوام چه نخوام!) و همچنین برای پیش گیری از پدیدهء غربزدگی، فکر کردم که هفت سین رو با دوستهام بچینم و جشن بگیرم!
امسال تحویل سال نو، صبح خیلی زود اتفاق می افته و از دوستانم خواستم که اگر دوست دارند اون موقع را با من باشند. عده ای گفتند که صبح خیلی زود نمی تونند از خواب بیدار بشن، و من: خوب از شب بیاین ! یکی از دوستان هم نامردی نکرد و بساط حلیم رو با خودش آورد و راه انداخت.
بعضی شب اومدند و رفتند، بعضی هم دم سال تحویل آمدند و بعضی هم بعدتر از اون. آخر سر نصیب من یک بیداری دو شبانه روزه شد. اصلاً نفهمیدیم کی واقعاً سال تحویل شد. اینقدر به خنده و حال و احوال و شلوغی گذشت که نفهمیدیم چی شد.همه دو بار روبوسی کردیم!
یک اتفاق خوب دیگه هم این بود که با دوتا از دخترها تا طرفهای ظهر حرف می زدیم و لم داده بودیم و انگار صد ساله همدیگه رو می شناسیم، از این اتاق به اون اتاق روی تخت و زمین ولو شده بودیم. مث اون وقتها تو ایران! حس خوبی بود، خیلی خواهرانه بود...خیلی صاف و بی غل و غش!
امیدوارم همونطور که برای من خوب شروع شد برای شما خوب ادامه پیدا کنه. ولی عجیب دلم برای میم جان تنگ شده بود.
دو سه شب بعدش بود که فرید آمد خانهء ما از سفرهء هفت سینم عکس بگیره. من داشتم شام می خوردم در کمال تپکّر (پکرمطلق). گفت که می خواد بره فرهنگسرا. گفتم من هم می آم . دو تا از دوستهام هم دارن می آن. وقتی رفتیم و دیدیم خبری نیست، آمدیم که برگردیم خونه. گفت که من می خوام برم یکی دو تا از دوستهام رو ببینم. تو هم می آی؟ گفتم باشه ولی حالا برامون حرف در نیارن. با خونسردی گفت چرا خوب البته که در می آرن! ولی من که دارم فردا می رم! همه اش به گوش خودت می رسه !!
جالب بود وقتی رفتیم دیدم اِه خونهء دوست میم جانه و اون هم اونجا بود!
حالا می پردازیم به فواید ازدواج!
دوستی داشتم(دارم) که بسیار عاجزانه به دنبال یافتن زوج مناسب بود. روزی به من ای میل زد که : حدس بزن چی؟ من ازدواج کردم! چند وقت پیش خواستم حال و احوالی ازش بپرسم، کور و پشیمان بود. امشب، همین یکی دو ساعت پیش، به من زنگ زد که من از خانه زدم بیرون و دیگه نمی خوام مزدوج باشم.
آمد خانهء ما ... درد دل نصفه نیم کاره و... برگشت خونهء شوهرش یعنی فرستادمش! چرا می گم خونهء شوهرش، چون مشکل اصلی این بود که اصلاً احساس نمی کرد خونهء خودش هم می تونه باشه. ما عروسی این دوستمون نبودیم ولی جشن طلاقش همه تون از حالا دعوتین! بهش گفتم این چیزهایی که تو از شوهرت می گی خیلی هم خوبه. این مادر شوهرت رو هم بیار باهاش دوست می شیم لمّش می آد دستمون. گفت آره بعدش هم خودم می آم تو رو برای شوهرم خواستگاری می کنم.گفتم اگه اینجور که می گی و اینقدر خوبه، تو قدرش رو ندونی یکی دیگه می دونه!!
خلاصه نصف شبی برگشت خونه...
می گن گربه معرفت نداره ولی اینو از من داشته باشید:معرفتش از آدمی که مدّتی با شما نزدیک شده باشه (زن یا مرد) فرقی نمی کنه، بیشتره!حالا دیگه تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل!