تبليغاتX
ترنجک >
بدون شک دلم یک تغییر اساسی می خواست. طبیعت یکی پیش پام انداخت و الان دقیقاً بیست و چهار ساعت از زندگی جدیدم می گذره و اینقدر جدیده و من منگ، که نمی دونم چه حسی دارم یا چی باید داشته باشم .. یا اصلاً باید چیزی حس کنم یا نه؟!

فکر می کنم الان بهترین موقع است که همــــــــه چیز رو از نو شروع کنم. شاید این پیش آمد که دیگه به پشت سر نگاه نکنم. نه به این خاطر که خوب نبوده، اتفاقاً بوده .. ولی به این خاطر که خوبتری رو شروع کنم و فصل قدیمی رو ببندم. بقیه هم از نو شروع می کنند. اینطوری به نفع همه مون می شه، نه؟!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

اگه برگردی و ۲-۳ تا مطلب آخر رو بخونی، می بینی که راجع به دوستم که تازه بچّه دار شده نوشتم، خب؟

از سفر که برگشتم شنیدم با شوهرش مشکل داره و می خواد طلاق بگیره! اونی که نوشتم "آخی چه خوب " رو پس می گیرم. می بینی نظریه ها چه زود ثابت می شن؟! فقط نمی خوایم قبول کنیم!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |

رفته بودم به یک خواب طولانی. همه اش تا روز آخر انگار که خواب بوده باشه. منگی من، که دیگه حالا یک چیز دائمی شده و همه جا با منه، اونجا هم به طور مطلق بود. خیلی از کسانی که می خواستم ببینم رو ندیدم. باید بیشتر می موندم؟ شاید...

حالا اومدم اینجا و هی خاطره مرور می کنم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |