تبليغاتX
ترنجک >
ما یک کلفتی استخدام کردیم حالا مثلاً اسمش "قیلقیلن" بود.

 گفت باید "قولمبیلین"، شوورم هم بیاد به عنوان نوکر خدمت کنه که هم زورش زیاده و هم خیلی نوکر خوبیه طفلی خیلی عزّ و التماس کرد، دل بانو به درد آمد.

اینها اومدند و یه اتاقی تو زیر زمین رو فرش کردند. خیلی ماه بودند، خیلی خاکی، خیلی دلسوز... از خود گذشته... همه اش راه می رفتند و به جان بانو دعا می کردند و هر شب جمعه برا امواتش خیرات می کردند!

 چند ماهی که گذشت، ورق برگشت.قیلقیلین خانوم هشت قلو حامله شد و خوب، همهء اهل منزل جمیعاً، ازش مراقبت می کردند. دیگه همه دست به سینهء باجی بودیم و "ویارونه" تدارک می دیدیم. سر قلّه قاف هم که بود می رفتیم، آخه طفلی گناه داشت و هی ضجّه می زد که مثل امام رضا غریب افتاده تو این دیار...

 کم کم که سنگین تر شد دیدیم خوبیّت نداره هی پلّه بالا و پایین کنه و اتاق والدین رو مبله کردیم و ، بعدش ماشین اختصاصی و راننده خواستند، بعد هم باغبون و آشپز...

 ماها هم که دیگه توان مالی نداشتیم و وُسعمون نمی رسید، خودمون شدیم باغبون و آشپز و رانندهء اختصاصی

بچّه ها که به دنیا اومدند قولومبیلین که نذر خونهء خدا داشت راهی شد و من بعد، حاج قولومبیلین و حاجیه خانوم شدند خانوم و آقای خونه ... کم کم فک و فامیلهاشون هم که می اومدند دیدنی دیگه موندگار شدند!

همه یادشون رفت .... ما هم متانت کردیم و چند بار که بد دهنی دیدیم، گفتیم دهن به دهنشون نذاریم! بچه ها هم که طفل معصوم ها بچه اند و گناهی ندارند!


حالا دیگه کم کم باید به فکر معلم ترومپت و پیانو و فرانسهء بچه ها باشیم ...

 حالا که پدرو مادرمون عمرشون رو دادند به شماها و کسی نیست ثابت کنه چی مال کیه و کی، کیه....، ما خیلی هم باید خدا رو شکر کنیم که یه نون شب داریم و از اینجا ننداختنمون بیرون.

 حالا وقتی بچه ها با هم دعواشون می شه ما دلمون می سوزه و پا درمیونی می کنیم ! وقتی هم که حاج آقا غضب می کنه به جای اونها کمربند می خوریم، گناه دارند طفل معصوم ها....

برم که حاجی الان غضب می کنه!

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 8 قبل از ظهر توسط ترنج |

چه روزی بود و چه فرخنده تر شبی!

از آمار و رأی گیری که همهء عالم خبر دارند، و از تعداد کسانی که شب تا خود خروسخوان پلک بر هم نزدند هم من !

تا خود تیغ آفتاب بر این بخت سبزم و طالع با مُرادم درود و سلام می فرستادم. به میمنت و مبارکی بر گور صداقت و راستی پایکوبی می کردم و به شکرانهء "عدو، که شد سبب خیر" سجدهء شکر به جا آوردم. تبارک الله احسن الصادقین!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6 قبل از ظهر توسط ترنج |

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 6 قبل از ظهر توسط ترنج |

با حاج آقامون درد دل می کردم که ای حــــــــــــــــــاج آقا من اگه جای این کاندیداها بودم از همین شور و هیجان انتخابات و روحیّه مردم و جوانها استفاده می کردم و تشویق شون می کردم به جای ریختن توی خیابانها و شلوغ کاری برن خیابونها رو تمیز کنند، رنگ بزنند، آشغالها رو جمع کنند... چه می دونم همه برن با هم یک جایی درخت بکارند ( اگه رقیبها شبش نرن و آشغال نریزند، یا درختها رو نکنند)

یک کار اساسی بکنند، بی زحمت شما که نظرمندین پروژه بدین .. مهندس جان، شما یه چیزی بگو...

اگه این کاندیداها همین یک هفته فقط، یک کاری این مدلی می کردند، هفتهء دیگه حدّاقل چهار تا شهر تمیز شده بود، چهار تا پروژهء واقعی انجام شده بود... به خدا بعد از چند سال می دیدی همینها موندنی تر و بیشتر از اونهایی بوده که یکی شون وعده داده بوده!

این هم از عقل گنجیشکی من! ولی حاج آقامون اصلاً تو ذوقم که نزد !!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترنج |

تقریباً هر موضوعی که سر یکی از کلاسهای درس ما مطرح می شود، در ذهن آشفتهء من به نوع ایرانی اش ترجمه می شود، بازپردازی می شود، تعبیر می شود و تغییر می یابد. اغلب هم در همان ذهن آشفته تحسین یا تردیدش اعلام شده، نمره بندی می شود!!

بحث امروز کلاً در مورد افراد مسن بود. نکتهء جالبی که من هیچوقت به آن توجّه نکرده بودم اینها بود:

هر یک از ما به نوعی در طول زندگی به کمک کننده (پرستار، نگه دارنده) بر می خوریم. یا خودمان این نقش را ایفا می کنیم ویا کسی این خدمت را به ما می کند. یا هر دو .

 اگر کسی از فرد مسنی نگه داری می کند، یا مریض، در واقع از دو نفر نگه داری می کند، نه یک نفر. ما عموماً به این مسأله توجّهی نداریم، طوری که حتّی خود نگه دارنده از این مسأله غافل می شود. مقدار استرس و بی توجّهی در خستگی و فشار کار تأثیر مضاعف دارد. ( در مورد ما، مادران هم همین وضعیت شامل حالشان می شود)

در اینجا، سعی نمی کنم از مذهب یا فرهنگ خاصّی طرفداری کنم ولی کمی به پیرهای مذهبی، یا اخلاق گراهای ایرانی، چه از نظر طول عمر، سلامتی، عادات غذایی و نظافت، حتّی نوع برخورد با درد و بیماری، حافظه و میزان انتظارات و توقعات و فشار بر اطرافیان با دقت بیشتر نگاه کنیم ، شاید در آینده به درد خود ما بخورد!

 من معتقدم که تمرینات مذهبی برای مواقع سخت زندگی کمک خوبی است،(حتی مدیتیشن)!

 پیری هم از مواقع سختی است که روزانه به شدّت آن اضافه می شود. 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترنج |

داشتم این مطلبی را که مخملباف نوشته می خواندم. اینکه کی می خواد به کی رأی بده زیاد مهم نیست. اصل لینک رو اینجا می گذارم ولی این قسمتش خیلی به دلم نشست:

"از طرفی ما ایرانی هستیم. و ما ایرانی‌ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می‌زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده‌اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟ اما تا حالا چند تا ایرانی را دیده‌اید که خودش را در انقلاب و به‌خصوص جنبه‌های منفی‌اش سهیم بداند؟

برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می‌خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد، اما با هیچ کسی، دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد، و خیلی هم با تجربه باشد، اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد. و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد."http://www.ghalamnews.ir/news-13874.aspx

چون این مطلبی که می خواهم اضافه کنم مربوط به انتخابات می شه در ادامهء مطلب قبلی می نویسم:

اوّلاً من، هم خیلی هیجان زده هستم از این موج هیجانات و حس و حالی که برای تغییر در ایرانی ها ایجاد شده وهم فکر می کنم که همه به نوعی درگیر ماجرا هستیم چه در حد نظری و تماشاچی، چه فعالیت.

منتهــــــــــــــــا ، طبق معمول ما ملّت احساساتی (سردسته اش خود بنده) اینقدر زود به آخی نازی و اوخی می افتیم که خیلی چیزها رو زیر سبیلی رد می کنیم و دیگه حافظه و درایتمون کاملاً از دور بازی کنار میره چون کار دل که باشه دیگه کاریش نمی شه کرد!

خیلی حاشیه پردازی نکنم، امروز دوست خوبم یک کلیپ تبلیغاتی موسوی را روی فیس بوک گذاشته بود که جدّاً اشکم رو درآورد. ولی یک آن یادم آمد که این آهنگ از سرودهای چریک های فدایی خلق ه. کاش ما که داریم تمرین آزاداندیشی و دموکراسی! می کنیم با هر و سیله ای نخوایم دل مردم رو به لرزش در بیاریم و برای کاندیدامون رأی جمع کنیم.

توی پرواز هلند به ایران، از لحظه ای که هواپیما بلند شد، تا وقتی فرود اومد، من گریه می کردم( آره می دونم چی فکر می کنین، من هم با شما هم عقیده ام). فردا اگه بتونم راه بیفتم، طوری که قبل از ۷ به دالاس برسم، فکر می کنم باز همین اتفاق بیفته!

چه کنم؟!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط ترنج |

دل تنگی کار خودش رو کرد. فردای روز شکنجه تا خود دالاس بی وقفه رانندگی کردم. یک اتفاق جدید که برای من افتاده علاقه به کانالهای رادیویی و موسیقی " کانتری" ه ! قبلاً اصلاً نمی تونستم به این نوع موسیقی گوش بدهم ولی به تازگی با دقّت و لذّت فراوان به دنبال کانال رادیویی کانتری می گردم و وقتی تیکّه هایی که با لهجه می پرونند رو متوجّه می شم، کلّی هم ذوق می کنم.

به خانه که رسیدم برخلاف عادت معمول، ازگاراژ وارد نشدم. ماشین رو بیرون پارک کردم. عمو داشت چمن می زد. در حیاط رو باز کردم و پوکی رو صدا زدم: پووووپل مااااماااان !!

 از توی اتاقم در حالی بیرون می آمد که با دو پای جلوش یک نیم پرش می کرد و با هر کدوم یک صدایی که اون رو هم می شه گفت نیم میو، آمد بیرون. خستگی راه از تنم به در شد به خدا! بقیه خستگی هم شب که دوستام رو دیدم به در شد!

تمام این مدّت فکر می کردم چه خوب شد برگشتم. شب خواب عجیبی دیدم.

 خواب دیدم رفتم خانهء  مادر حاج آقام و کیفم افتاد و وقتی خ

م شدیم با هم که محتویاتش رو برداریم دو تا مهر و جانماز بود. یک تسبیح هم که گذاشتش کف دستم!

در راه برگشت وحشتناکترین طوفانی که تا حالا دیدم، البته برای من،اتفاق افتاد. نه حرفم رو پس می گیرم بعد از اون طوفان درخت این بدترین بود!!

 اوّلش کلی "قدرت خدا" ، "قدرت خدا" کردم و کلی ذوق که عجّب ابر سیاه قشنگی و به چه خوشگل و ... همچین که رگبار شد و چراغ راهنمای جلوم،به زمین خورد ، گِردش کردم و گفتم بابا خدا، تو هم جو گیر شدی یه تعریفی ازت کردیم حالا! رسماً به غلط کردن افتاده بودم . مجبور شدم ساعتی چند در یک فروشگاهی خرید کنم تا طوفان قطع بشه!

 خلاصه قبل از این ماجرا،پیش بینی می کردم که قبل از ساعت هشت و نیم شب برسم ولی ساعت از یازده گذشته بود که به مقصد رسیدم و رسماً یک ساعت آخر، من تنها ماشین توی جادّه بودم ...

 ظلمات مطلق بود و واقـــــــــــــــــعاً ترسناک بود. حالا توی همین هیر و ویری، من هم چاشنی شو زیاد می کردم و با خودم می گفتم چی می شه حالا واقعاً من یه جـــن ببینم. اونوقت می فهمم واقعاً وجود داره! و هی از اجنه و ارواح خواهش می کردم که تو رو خدا بیاین!!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترنج |

من از حجرهء کوچکم برای همهء شما درد دلهای رنگ و وارنگ می نویسم.

کلّی نوشته بودم که دستم رو یه دکمه ای، جایی رفت و همه رو پاک کرد!

 دیشب عمو گفت خوب بابا سه روز تعطیلی داری پاشو بیا دیگه. گفتم نه، می خوام تمرین کنم خودم رو شکنجه بدم! کلّی بهم خندید... ولی عجیبه ها، یه خستگی عجیبی دارم. طفلی حاج آقامون هم برامون بلیط هواپیما رزرف کرده بودهاااا ... 

خوابیدم و خواب دیدم که دوباره دبیرستانی شدم . مدرسهء مهرآیین رفته بود جای آسیه. آسیه رو در قسمتی بازسازی می کردند ولی ما همچنان دانش آموز مهرآیین بودیم ( در واقع اسم فعلی اش شهید باهنره)

 من دقیقاً در همین سن و وضعیت کنونی، دوباره - دانش آموز شده بودم.

شنیدم که خانوم ستوده (مدیر ما) فوت کرده. به همکلاسی هام گفتم مدیر سابق این مدرسه فوت کرده و حتماً الان یک مراسمی می گذارند و یه نصف روز کلاسها رو تعطیل می کنند. هیچکس حتّی، نپرسید که اسم این مدیر اصلاً چی بوده یا کی بوده .. ، ابداً!

 خیلی تعجب کردم.

دیدم که خبری نیست. شاید فردای اون روز بود. زنگ تفریح دو تا از هم مدرسه ای های سابق رو دیدم که اسمشون یادم نبود. رفتم طرفشون و گفتم اِه شما هنوز مانتوهای اون زمانتون رو نگه داشتین! اسمتون رو یادم نیست. گفتند اومدیم ببینیم مراسم کِیه و کجاست؟ گفتم ای بابا اینها اصلاً تو باغ نیستند که!

یه خانوم دیگه اومد با دست گل سفید و چشمهای اشکی و نتونست کسی رو پیدا کنه و رفت. رفتم دفتر مدرسه و گفتم ببخشید مدیر اینجا الان کیه؟ همه چپ چپ نگاهم  کردند. بعدش یکی گفت برو اون پشت یه خانوم فلانی هست ناظمه. خانوم فلانی رو در حالی پیدا کردم که با یک خانوم نظافتچی داشت گپ می زد.

رفتم جلو و گفتم ببخشید من یک سوأل داشتم، اینجا مدیر نداره؟ ابروهاش رو کشید تو هم و گفت امرتون؟ گفتم می دونید مدیر سابق اینجا فوت کرده؟ گفت به ما چه ربطی داره؟ گفتم آخه بعضی ها می آن خبر بگیرند یا گل بیارند ولی هیچکس نیست جواب بده.

گفتش به تو چه؟گفتم شما چه ناظمی هستین که اینقدر همه چیز بی نظمه؟ خانوم ستوده هر چی نبود سر صف یه نصیحتی می کرد یه جذبه ای داشت!!

ـ آقای فلانی بیا اینو بگیر بنداز بیرون... یهو چند تا لندهور ریشو آمدند که منو بندازند بیرون. یهو شلوغ شد و مامانم و حاج آقا، سروکلّه شون پیدا شد و یکی گفت بابا اینی که می بینین اومده دوباره دیپلم بگیره از اخراج و اینها ترسی نداره...

یهو موضوع کاملاً عوض شد و خانومه گفت صبر کن ببینم، اصلاً تو به چه حقّی دوباره اومدی مدرسه؟!!!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط ترنج |

برای اونها که از کنجکاوی چشم بچّه شون چپ شد می نویسم!

اوّلاً که به دلائل بسیار نامعلومی معلم هام خیلی ماه از آب درآمده اند و به دلائل بسیار ناشناخته تری انگاری از من خوششون هم می آد!

دوّماً یک گروه سفالگر حسابی انگار اینجا هستند که بنده هنوز زیارتشون نکردم.

سوّماً اتاقم خیلی نقلی و تمیزه و حموم و توالت خودم رو دارم. هنوز اینترنت وصل نشده ولی ایشالله قسمت که شد بیشتر خبرها رو می نویسم.

چهارماً درسهام رو دوست دارم یه جورهایی نسبت به کار قبلی ام گلابیه!!

پنجماً (می دونم جمع تنوین با لغت فارسی غلطه ولی از اونجا که من غلط زیادی زیاد می کنم ... این هم روش!) از در بخش که بیای بیرون رو بروت یه ساختمونه که توش .... استخره!!

اسم شهر جدیدم رو هنوز چک نکردم که ببینم دقیقاً چه معنی ای داره ولی من بهش می گم شهر فرشته ها!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |