باورش به حدّی سخت و عجیبه که نگو! واقعاً الان که دارم می نویسم در شوکّم. هنوز دو ماه نیست که من به اینجا مثلاً هجرت کردم!!!!! هنوز شصت روز نشده !! الان داشتم روزها را می شمردم. پنجاه و چهار روز است که من اینجا هستم و چقدر دیر گذشته!
و این در حالی است که از این پنجاه و چهار روز، حدّاقل هفده روزش را خانه بودم!! و هنوز فکر می کنم که چه زیاد بوده و چه سخت گذشته! با وجودی که نه سخت گذشته و نه سختی ای کشیدم!
طفلک آنها که در زندان... بدون هیچ، نه کتاب، نه اینترنت، نه خبر ... هیــــــــــــــــــچ... و زندگی شان در خلأ می گذرد. چه روزها و ساعتهایی که می توانست صرف خلق اثری شود ...حیف ...
امروزم تماماً به شمردن گذشت! شمردن روزها ...، ساعتها، شهریه، مخارج ...
ولی تمام شب عاشقی هایم را خواهم شمرد!
امروز پنجاه و چهار روز از دلخوشی چهارصد و پنجاه و چهار روزه ام گذشته، دو روز از دلخوشی چند ماه ام و سی و چهار روز از یک دلخوشی دیگر! آ و شین و میم و ب که باشند × ح و چیز های دیگه و میم به توان دو، دیگه همه چیز نسبتاً خوبه ...
البـــــــــــــــِتّه، اون وقت باید بشینیم و دلخوشی های دیگری بوجوریم!(شیرازی بود ای تیکّه اش!)
دیشب پیرمردی را مراقبت می کردم که هوش و حواس نداشت. کلمات را فراموش کرده بود. چیزی را به جای چیز دیگری اشتباه می گرفت. فقط ببخشید یا معذرت می خواهم را درست می گفت. شاید هم آنرا جای چیز دیگری استفاده می کرد. گاهی کلمات را درست ادا می کرد ولی با حروفِ جا به جا... چشمانش خیلی شبیه آقای ر.ب بود. من کاملاً او را عوضی گرفته بودم!
موقع غذا خوردن متوجه شدم که حتی استفاده از قاشق و چنگال را فراموش کرده. با پشت قاشق سعی می کرد غذا بخورد و قاشق خالی را به دهن می برد و کلافه بر می گرداند. سعی کردم به او غذا بدهم.
متوجه شدم دوست ندارد. گفتم من برایت سیب زمینی ات را آماده می کنم. خوشحال سر تکان داد. با دقت به نمک و فلفل زدن من نگاه می کرد. کره و" خامهء ترش" ... بعد یکهو به ذوق آمد . با چنگال قاشقش را بر گرداندم و غذا توی قاشقش می ریختم و او به دهان می گذاشت!
خیلی خوشحال بود. بعد زبانش باز شد ... انگار، گفت که شاید سالهاست غذایی به این خوبی نخورده! غذا که تمام شد، تلفن زنگ زد. کسی به نام مگان را می خواستند. گفتم که این اتاق نیست. قطع کردم. گفت کی بود؟گفتم مگان را می خواست .. گفت اون مادر من بود... داد می زد بعد گفت که دختر خوانده اش بوده بعد گفت که پدر مادر دختر ِ بقیه اش نامفهوم شد... پرستار آمد تو ... با اعتراض به او گفت تلفن و بقیه اش نا مفهوم ... پرستار بی اعتنا رفت و او هم نا امید شد...
چشم انتظار کسانی بود. هر که رد می شد می گفت "اینجا!" یا یکهو می گفت " جان! جان! " بلند صدا می زد و مستأصل به من نگاه می کرد!
جایی به من زل زل نگاه کرد و گفت " یو آر پریتی... بعد چیز های نا مفهوم ..."
موقع رفتن با من خداحافظی گرم و نرمی کرد... طفلک خبر نداشت که من هم،مثل کلمات او که به اشتباه از دهانش به بیرون سر می خوردند، او را به جای کس دیگری اشتباه گرفته بودم ...
احساس می کنم دوستانم در یک دیوانه خانه، از این اتاق به آن اتاق می دوند و تمام تلاششان را می کنند که به آنها یاد بدهند چطور می توان با نزاکت قاشق و چنگال به دست گرفت و غذا خورد!! و بابت این کار جانشان را حتّی به خطر می اندازند.
اصلاً خودم هم نمی دانم از چه می نالم. درد خودم هم از یادم رفته!
راستی امسال سال اصلاح الگوی مصرف بود! مصرف دروغ ، مصرف جان انسان، مصرف شرافت، مصرف امنیّت و هزاران چیز دیگر را چه کار می کنید؟!
واقعاً بعضی ها جایگاه خودشان را سریعاً فراموش می کنند و به همان سرعت امر بر آنها مشتبه می شود که بعله!
حتماً داستان " آ مُلّا بد نباشه" رو شنیدید یا خوانده اید:
روزی شاگردان یک کلاس درس برای تعطیل کردن آن، قراری می گذارند،که هر یک پس از ورود به مکتب احوالی از ملّا بپرسند! یک به یک که وارد می شدند، خدمت استاد عرض ادبی می کردند و "وای ملّا بلا دوره" ،یا" آی ملّا بد نباشد"، "انگار کسالتی حاصل شده"... یکی بعد از دیگری وارد شده، عرض نگرانی می کردند.
آنچنان شد که ملّا به مرضی دچار گشت و به رختخواب اندر ، شاگردان هم از شرّ مکتب خلاص!
حکایت و.ف و اولویت ایشان بر ما سرنوشت خود ما عیناً همین داستان است، آنچنان که در کتاب بینش اسلامی دبیرستان خواندیم و شرط اوّل ورود به آموزش عالیه مان شد! چنان با تکیه بر تخت سلطنت و اریکهء قدرت، امر بر ایشان مشتبه شد که به تصوّر پدر بودن، صاحب اختیار بودن،" ولیَ" یا هر "چیــــز" دیگر بودن، به خیال خود با اشارهء انگشتی، یا پس گردنی کودکان مظلوم خود را مظلوم تر زیر سلطه می گیرند.
مردم ما خسته بودند، ولی احمق نبودند. از زور تازیانه به تنگ آمده اند ولی درد را فراموش نکرده اند. وقتی که کوچکترین حقشان را ، باقیماندهء آنچه را که فکر می کردند حقشان است، در یک روز روشن در برابر چشمشان، از آنها بگیری ... همین می شود.
مردمی که ته مانده ـ امیدی، به احقاق حقشان داشتند، همه با هم یک صدا شدند.باز هم از دایرهء ادب و متانت پا فراتر نگذاشتند و به مسالمت، خواستار احقاق حقشان شدند: کمترینی که خواستند و ، نشد!
در عجبم که با اینهمه کاردانی! و سیاست چه طور در اعلام آرا اینطور عجولانه و ناشیانه عمل کردند؟!نتایج آرا که به سرعت اعلام شد، اوّل همه را در بهت عظیمی فرو برد. سکون و سکوتِ پس از رای گیری بویِ مرگ می داد. از این فاصلهء دور، مشام ما را که آزرد.
همه شوکه شده بودند!
مردم و کاندیداها که خواستار بازشماری آرا شدند، بازهم امیدی به بازگشتِ آرامش بود. ولی وقتی رهبر .... امر بر پذیرش کرد... حقنه، شیاف...
هفتهء پیش کمی در محاسبهء حدّ تحمل مردم اشتباه کردید، البته یک اشتباه بســـــــــیار مختصر و کوچک!
نیاز به دانستن علم نجوم نبود تا طالع نحس این ماجرا را پیشگویی کرد.
حالا می کُشید و راههای ارتباطی را می بندید و خاکستر مرگ می پاشید، دسیسه می کنید و به ناف اجنبی ها و دشمنان داخلی و خارجی می بندید؟! دیگر چه می کنید؟
خاکستر روی آتش می پاشید ...