تبليغاتX
ترنجک >
هنوز خزان نیامده برگم ریخته، دوریت هر روز سخت تر از دیروز، این بار ملول تر از ملول از دیو و دد ... به یاد تو پا می کشم و به شوقت پر! کاش دوری را درمان آسانتری بود

 روزی که خطّ بالا را نوشتم واقعاً جونم داشت در می اومد که دارم می رم. هرچند این رفتن و آمدنهای من حدّاکثر سه روز طول می کشه ولی هربار سخت و سخت تر می شه. باز این بار برگشته ام و هفتهء آینده فقط دو روز کلاس دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط ترنج |

خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اينست

يک روز تحمل نکنم طاقتم اينست

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط ترنج |

مدّتی به دنبال کار گشتم. یک کار نیمه وقت بیمارستانی. هیچ...

تصمیم دیگری گرفتم. امیدوارم به چیزی نیاز پیدا نکنم، از جمله خودِ کار!

 با عموی بزرگم بحث شدیدی داشتم. خیلی خونسرد بحث کردم و این بیشتر عصبانی اش کرد.

دقت کردید بعضی ها یه جورایی یه نمک خاصّی دارند و به دل آدم می نشینند. بعضی ها بی اینکه بگن دوستت دارند ازشون محبّت تراوش می کنه و بعضی های دیگه حتّی اگه سالی یک بار هم بهت زنگ نزنند می دونی که به یادت هستند.

به همهء اونهایی که نمک دارن و می دونم دوستم دارند و زنگ نمی زنند: آینه، آینه!!!

امروز که گفتی من قهرمانم کلی بعدش بهت خندیدم، آبجوک گلم!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط ترنج |

رفته بودیم یک مسافرت. همسفر کفرش از من در اومده بود که همهء چیزها رو ما عیناً یا حتّی بهتر از آنرا در ایران داریم!

یادم افتاد به اوّلی که آمده بودم به این سرزمین، عمو تمام همبرگر فروشیی هایی که سراغ داشت، طفلی، منو برد. می خواست که ثابت کنه بهترین همبرگر دنیا ۱۱۰ شیراز نیست. ولی هر جایی منو برد، همه چیز "معمولی" بود!

خلاصه ... سفر خدائیش خیلی روءیایی بود، اینقدر که حالا فکر می کنم خواب دیده بودم. یه جاهاییش هم واسه زندونیا اشک می ریختم و عذاب وجدان داشتم که من دارم گشت می زنم و عشق و حال می کنم ولی اونها تو بندند.

همسفر خیلی خوب بود ولی بعد از سفر بزرگترین "بحث" زندگی مشترکمون انجام شد و دل همسفر توسط بعضی ها با بی رحمی، شکسته شد! بعداً بابامون هم نامردی کرد و طرف اونو گرفت! به این زودی ما رو فروختی؟!

دو تا عروسی هم اتفاق افتاد. دختر عمو و دوست! 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترنج |

امروز بالاخره حاج آقامون دلش تنگ شد! عجیبه ها، آخه معمولاً آقایون وقتی خیلی گرفتارند و سرشون شلوغه یا کارهای مهم دارند، دیگه دلتنگی سراغشون نمی ره.

این نشون میده کارها حجمشون کمی کم شده. باز هم خدا رو شکر!

و گرنه دلتنگی معنی نمیده!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط ترنج |

مدّتی ننوشتم، تا تکلیفم روشن بشود، که نشد. جریان چیست؟ الله اعلم!

 قدری باید در ضمینهء رازداری تمریناتی انجام بدهم !!برای پیشگیری از ابتلای عمومی، بعداً اعلام عمومی خواهم داشت!

 راستش این دورهء پس از انتخابات برای اونهایی هم که در ایران نبودند یک جورایی دورهء خوبی نبوده. خود شخص بنده یک نمونهء زنده اش! به همین دلیل دیگه من هم نمی خواستم با نال و نول حال همه رو خراب کنم.

احوالات کلّی ما خوب است و ملالی نیست جز دوری! دوری چند ساعته از بعضی دوستان و چند ماهه از سایرین! دوری از سرحالی و کیف و کوک و طنز و دل ِ از ته دل خوش. همچنان دوری از روحیهء علمی و حسّ دانش اندوزی که سالهاست تبدیل به ملال شده.

نبود انرژی برای رسیدگی به امور روزانه و ابتلا به "ای دی دی"، تنبلی مفرط و نق نق فراوان در حدّ بیزاری طرف مربوطه!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط ترنج |