تبليغاتX
ترنجک >
امروز من برای مشاهده رفتم اتاق عمل. چند تا عمل دیدم. یکی از عمل ها ساعت ۱۱و ۱۱ دقیقه انجام شد. تاریخ خارجکی امروز هم روز ۱۱ ماه ۱۱ سال ۲۰۰۹ است. بعد که حرفش پیش اومد، دکتر بی هوشیه می گفت این خانوم کشیشه و ساعت عملش برای همین اینطوری شده!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط ترنج |

عروسی قشنگی بود، از سر و روش مهر می بارید. اصلاً انگار نه انگار که عروسی بود. انگار که یک عدّه جمع شدند و دوستی هاشون رو جشن می گیرند. الان حسّ ِ از عروسی گفتن ندارم. الان می خوام از کسانی بگم که با تمام تفاوتها و اختلافهاشون دور هم جمع می شوند و دلشون می خواد که حتّی از راه دور هم که شده کاری بکنند.

روزهایی که شلوغ پلوغ می شد، اون وقتها، همه با هم خواهر و برادر می شدند. شنیدم روزهای بعد از انقلاب هم اینجوری بوده. روزهای بمبارون و سنگربازی ها که یادم می آد اینجوری بود. انگار یه حسّی همه رو به هم وصل می کنه.

یک دوستی داشتم که بیست سالی از هم بی خبر بودیم. روی فیس بوک همدیگه رو پیدا کردیم ولی اینقدر دور بودیم و سالها به ما گذشته بود، که از هم نپرسیدیم چه می کنیم. شلوغی های اوّل که شد، بی سو‌ءال شروع کردیم که ببینیم کی از چی خبر داره!

این روزها آرزو می کردم که من هم اونجا بودم. نه اینکه عشق شلوغ بازی و آرتیست بازی داشته باشم، نه اینکه فکر کنم همچین سر شجاع و نترسی دارم، ولی همینکه یه کار جمعی رو تجربه کنم، اینکه همه دوستام از ته دل و برای یک هدف مشترک کار می کنند، اینکه عشق و خلوص تو هوا موج می زنه و خیلی چیزهای دیگه...

اینکه زندگی ای که ما توی ایران تجربه کردیم خیلی محتواش فرق می کنه!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط ترنج |