روزهایی که شلوغ پلوغ می شد، اون وقتها، همه با هم خواهر و برادر می شدند. شنیدم روزهای بعد از انقلاب هم اینجوری بوده. روزهای بمبارون و سنگربازی ها که یادم می آد اینجوری بود. انگار یه حسّی همه رو به هم وصل می کنه.
یک دوستی داشتم که بیست سالی از هم بی خبر بودیم. روی فیس بوک همدیگه رو پیدا کردیم ولی اینقدر دور بودیم و سالها به ما گذشته بود، که از هم نپرسیدیم چه می کنیم. شلوغی های اوّل که شد، بی سوءال شروع کردیم که ببینیم کی از چی خبر داره!
این روزها آرزو می کردم که من هم اونجا بودم. نه اینکه عشق شلوغ بازی و آرتیست بازی داشته باشم، نه اینکه فکر کنم همچین سر شجاع و نترسی دارم، ولی همینکه یه کار جمعی رو تجربه کنم، اینکه همه دوستام از ته دل و برای یک هدف مشترک کار می کنند، اینکه عشق و خلوص تو هوا موج می زنه و خیلی چیزهای دیگه...
اینکه زندگی ای که ما توی ایران تجربه کردیم خیلی محتواش فرق می کنه!