به خانه که رسیدم برخلاف عادت معمول، ازگاراژ وارد نشدم. ماشین رو بیرون پارک کردم. عمو داشت چمن می زد. در حیاط رو باز کردم و پوکی رو صدا زدم: پووووپل مااااماااان !!
از توی اتاقم در حالی بیرون می آمد که با دو پای جلوش یک نیم پرش می کرد و با هر کدوم یک صدایی که اون رو هم می شه گفت نیم میو، آمد بیرون. خستگی راه از تنم به در شد به خدا! بقیه خستگی هم شب که دوستام رو دیدم به در شد!
تمام این مدّت فکر می کردم چه خوب شد برگشتم. شب خواب عجیبی دیدم.
خواب دیدم رفتم خانهء مادر حاج آقام و کیفم افتاد و وقتی خ
م شدیم با هم که محتویاتش رو برداریم دو تا مهر و جانماز بود. یک تسبیح هم که گذاشتش کف دستم!
در راه برگشت وحشتناکترین طوفانی که تا حالا دیدم، البته برای من،اتفاق افتاد. نه حرفم رو پس می گیرم بعد از اون طوفان درخت این بدترین بود!!
اوّلش کلی "قدرت خدا" ، "قدرت خدا" کردم و کلی ذوق که عجّب ابر سیاه قشنگی و به چه خوشگل و ... همچین که رگبار شد و چراغ راهنمای جلوم،به زمین خورد ، گِردش کردم و گفتم بابا خدا، تو هم جو گیر شدی یه تعریفی ازت کردیم حالا! رسماً به غلط کردن افتاده بودم . مجبور شدم ساعتی چند در یک فروشگاهی خرید کنم تا طوفان قطع بشه!
خلاصه قبل از این ماجرا،پیش بینی می کردم که قبل از ساعت هشت و نیم شب برسم ولی ساعت از یازده گذشته بود که به مقصد رسیدم و رسماً یک ساعت آخر، من تنها ماشین توی جادّه بودم ...
ظلمات مطلق بود و واقـــــــــــــــــعاً ترسناک بود. حالا توی همین هیر و ویری، من هم چاشنی شو زیاد می کردم و با خودم می گفتم چی می شه حالا واقعاً من یه جـــن ببینم. اونوقت می فهمم واقعاً وجود داره! و هی از اجنه و ارواح خواهش می کردم که تو رو خدا بیاین!!