گفت باید "قولمبیلین"، شوورم هم بیاد به عنوان نوکر خدمت کنه که هم زورش زیاده و هم خیلی نوکر خوبیه طفلی خیلی عزّ و التماس کرد، دل بانو به درد آمد.
اینها اومدند و یه اتاقی تو زیر زمین رو فرش کردند. خیلی ماه بودند، خیلی خاکی، خیلی دلسوز... از خود گذشته... همه اش راه می رفتند و به جان بانو دعا می کردند و هر شب جمعه برا امواتش خیرات می کردند!
چند ماهی که گذشت، ورق برگشت.قیلقیلین خانوم هشت قلو حامله شد و خوب، همهء اهل منزل جمیعاً، ازش مراقبت می کردند. دیگه همه دست به سینهء باجی بودیم و "ویارونه" تدارک می دیدیم. سر قلّه قاف هم که بود می رفتیم، آخه طفلی گناه داشت و هی ضجّه می زد که مثل امام رضا غریب افتاده تو این دیار...
کم کم که سنگین تر شد دیدیم خوبیّت نداره هی پلّه بالا و پایین کنه و اتاق والدین رو مبله کردیم و ، بعدش ماشین اختصاصی و راننده خواستند، بعد هم باغبون و آشپز...
ماها هم که دیگه توان مالی نداشتیم و وُسعمون نمی رسید، خودمون شدیم باغبون و آشپز و رانندهء اختصاصی
بچّه ها که به دنیا اومدند قولومبیلین که نذر خونهء خدا داشت راهی شد و من بعد، حاج قولومبیلین و حاجیه خانوم شدند خانوم و آقای خونه ... کم کم فک و فامیلهاشون هم که می اومدند دیدنی دیگه موندگار شدند!
همه یادشون رفت .... ما هم متانت کردیم و چند بار که بد دهنی دیدیم، گفتیم دهن به دهنشون نذاریم! بچه ها هم که طفل معصوم ها بچه اند و گناهی ندارند!
حالا دیگه کم کم باید به فکر معلم ترومپت و پیانو و فرانسهء بچه ها باشیم ...
حالا که پدرو مادرمون عمرشون رو دادند به شماها و کسی نیست ثابت کنه چی مال کیه و کی، کیه....، ما خیلی هم باید خدا رو شکر کنیم که یه نون شب داریم و از اینجا ننداختنمون بیرون.
حالا وقتی بچه ها با هم دعواشون می شه ما دلمون می سوزه و پا درمیونی می کنیم ! وقتی هم که حاج آقا غضب می کنه به جای اونها کمربند می خوریم، گناه دارند طفل معصوم ها....
برم که حاجی الان غضب می کنه!