واقعاً بعضی ها جایگاه خودشان را سریعاً فراموش می کنند و به همان سرعت امر بر آنها مشتبه می شود که بعله!
حتماً داستان " آ مُلّا بد نباشه" رو شنیدید یا خوانده اید:
روزی شاگردان یک کلاس درس برای تعطیل کردن آن، قراری می گذارند،که هر یک پس از ورود به مکتب احوالی از ملّا بپرسند! یک به یک که وارد می شدند، خدمت استاد عرض ادبی می کردند و "وای ملّا بلا دوره" ،یا" آی ملّا بد نباشد"، "انگار کسالتی حاصل شده"... یکی بعد از دیگری وارد شده، عرض نگرانی می کردند.
آنچنان شد که ملّا به مرضی دچار گشت و به رختخواب اندر ، شاگردان هم از شرّ مکتب خلاص!
حکایت و.ف و اولویت ایشان بر ما سرنوشت خود ما عیناً همین داستان است، آنچنان که در کتاب بینش اسلامی دبیرستان خواندیم و شرط اوّل ورود به آموزش عالیه مان شد! چنان با تکیه بر تخت سلطنت و اریکهء قدرت، امر بر ایشان مشتبه شد که به تصوّر پدر بودن، صاحب اختیار بودن،" ولیَ" یا هر "چیــــز" دیگر بودن، به خیال خود با اشارهء انگشتی، یا پس گردنی کودکان مظلوم خود را مظلوم تر زیر سلطه می گیرند.
مردم ما خسته بودند، ولی احمق نبودند. از زور تازیانه به تنگ آمده اند ولی درد را فراموش نکرده اند. وقتی که کوچکترین حقشان را ، باقیماندهء آنچه را که فکر می کردند حقشان است، در یک روز روشن در برابر چشمشان، از آنها بگیری ... همین می شود.
مردمی که ته مانده ـ امیدی، به احقاق حقشان داشتند، همه با هم یک صدا شدند.باز هم از دایرهء ادب و متانت پا فراتر نگذاشتند و به مسالمت، خواستار احقاق حقشان شدند: کمترینی که خواستند و ، نشد!
در عجبم که با اینهمه کاردانی! و سیاست چه طور در اعلام آرا اینطور عجولانه و ناشیانه عمل کردند؟!نتایج آرا که به سرعت اعلام شد، اوّل همه را در بهت عظیمی فرو برد. سکون و سکوتِ پس از رای گیری بویِ مرگ می داد. از این فاصلهء دور، مشام ما را که آزرد.
همه شوکه شده بودند!
مردم و کاندیداها که خواستار بازشماری آرا شدند، بازهم امیدی به بازگشتِ آرامش بود. ولی وقتی رهبر .... امر بر پذیرش کرد... حقنه، شیاف...
هفتهء پیش کمی در محاسبهء حدّ تحمل مردم اشتباه کردید، البته یک اشتباه بســـــــــیار مختصر و کوچک!
نیاز به دانستن علم نجوم نبود تا طالع نحس این ماجرا را پیشگویی کرد.
حالا می کُشید و راههای ارتباطی را می بندید و خاکستر مرگ می پاشید، دسیسه می کنید و به ناف اجنبی ها و دشمنان داخلی و خارجی می بندید؟! دیگر چه می کنید؟
خاکستر روی آتش می پاشید ...